نگاهی به کتاب «شطرنجباز»؛ شاهکاری پس از مرگ!
اشتفان تسوایک پیش از مرگ رمان «شطرنجباز» را که در نوع خود شاهکاری به شمار میرود نوشته بود و آن را در کشوی میز خود پنهان کرده بود و هرگز گمان نمیکرد که این رمان بعد از مرگ او چاپ خواهد شد و در کنار آثار ارزشمند و برجسته ادبیات اروپایی قرار خواهد گرفت.
صابر عاشری لشت نشائی – دیارمیرزا
سرویس فرهنگی دیارمیرزا در بخشهای قبلی به معرفی کتابهای «تولستوی و مبل بنفش»، «تختخوابت را مرتب کن»، «دربارۀ معنی زندگی»، «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟»، «مرگ ایوان ایلیچ»، «ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد»، «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» و «انسان در جستجوی معنا» پرداخت و در این قسمت نیز، کتاب «شطرنجباز» را بررسی میکنیم.
این متن در رابطه با کتاب «شطرنجباز» نوشتهی «اشتفان تسوایک» است و توسط چند مترجم و انتشارات، ترجمه و چاپ شده است و متن حاضر پس از مطالعه این کتاب که توسط «نشر دنیای نو» و با ترجمه «دکتر محمد مجلسی» چاپ شده است، نگاشته شد.
شاید بتوان بهترین توضیح در خصوص «شطرنج باز» را به متن ابتدایی چاپ شده در این کتاب به قلم «رُژه-لوئی ژونو» منتقد ادبی سوئیسی نسبت داد.
شاهکار پس از مرگ
ژونو در خصوص این کتاب با متنی با عنوان «شاهکار پس از مرگ» نوشت و در آن میگوید: «اشتفان تسوایک» و همسر دوم او روز بیست و سوم فوریه ۱۹۴۲ در برزیل خودکشی کردند و آخرین رمان این نویسنده به نام «شطرنج باز» سال بعد در استکهلم به زبان اصلی چاپ و منتشر شد.
این نویسنده آزاده و نامدار اتریشی که به فرویدیسم معتقد بود، به گمان صاحبنظران از نخبگانی است که با آثار ادبی خود به فرهنگ و ادبیات اروپایی غنا و وسعت بسیار بخشیدهاند. «تسوایک» وقتی قدرت روزافزون و تسلط هولناک نازیها را در بعضی از کشورهای قاره اروپا به چشم دید، در سال ۱۹۳۴ دیگر طاقت نیاورد که در وطن خود بماند و در سال ۱۹۳۸ به لندن رفت و مدتی در آنجا ماندگار شد.
در رمان «شطرنج باز» میبینیم که آقای ب، بعد از آنکه کتاب خودآموز شطرنج را میرباید و برای کاستن از زجر و عذاب تنهایی و سکوت در سلول انفرادی به شطرنج پناه میبرد و زیر و بمها و ریزهکاریهای آن را فرا میگیرد چنان مفتون و مجذوب این بازی شاهانه میشود که احساس میکند در سرزمین دیگری که برای او ناشناخته است قدم گذاشته.
و این نکته بین خودمان بماند که شطرنج بازی عجیبی است؛ شاید تنها بازی در سراسر جهان باشد که شانس و تقلب و تصادف در آن راه ندارد اما هدف نهایی این بازی به نظر مسخره میآید که باید از تمام قدرت فکری و هوشمندی خود کمک بگیریم تا بتوانیم شاه را که یک مهره چوبی بیش نیست در گوشهای از صفحه شطرنج چنان گیر بیندازیم که از حرکت باز بماند و راهی برای گریز نداشته باشد. «اشتفان تسوایک» نیز در آن روزگار احساس میکرد در چنین تلهای افتاده و همه راهها به روی او بسته شده است.
در این رمان، آقای ب، انسان هوشمند و متفکری است که در سیاه گوشه تنهایی، بازی شطرنج را از روی کتاب آموخته است و بعد از آزادی با «چنتُوویک» که قهرمان بزرگ و بیرقیب شطرنج و به نبرد میپردازد.
«چنتوویک» جوانی است روستایی و خام و خشن که حتی یک نامه چند سطری را نمیتواند درست و بیغلط بنویسد و در عین حال در بازی شطرنج بیهمتاست و میتواند نمادی از نازیهای پیروزمند باشد که به ارزشهای فرهنگی بیاعتنا بودند و آقای ب شاید نمونهای دیگری از خود نویسنده باشد.
آقای ب، از صحنه نبرد برنده بیرون میآید اما عهد میکند که دیگر دست به مهرههای شطرنج نزند و شاید اگر «تسوایک» چنین تعهدی را میپذیرفت و از نویسندگی دست برمیداشت زنده میماند اما او نمیتوانست فکر نکند و مقاله و داستان و رمان ننویسد و میخواست وجدان شفاف و روشن دوره و زمانه خود باشد
در سال ۱۹۱۴ و در آغاز نخستین جنگ جهانی رومن رولان میگفت که نویسنده باید با اسلحه قلم خود در برابر زورگویان و جنگ طلبان بایستد و بجنگد و اشتفان تسوایک در دهه سوم و چهارم قرن بیستم که دنیا در آستانه فاجعه بزرگی قرار گرفته بود گمان میکرد که دیگر نخواهند گذاشت آزادانه فکر کند و بنویسد و پیش از مرگ رمان «شطرنجباز» را که در نوع خود شاهکاری به شمار میرود نوشته بود و آن را در کشوی میز خود پنهان کرده بود و هرگز گمان نمیکرد که این رمان بعد از مرگ او چاپ خواهد شد و در کنار آثار ارزشمند و برجسته ادبیات اروپایی قرار خواهد گرفت.
«شطرنج» از هر کتاب و هر بنایی پایدارتر است
در بخشی از این کتاب در خصوص « چنتوویک» آمده است: اینجور آدمها که تنها به چیز میاندیشند و زندگی و هستی آنها در آن یک چیز خلاصه میشود، همیشه مرا کنجکاو میکنند و به فکر وا میدارند و هرچه دایره تفکرات این آدمهای یک بعدی محدودتر باشد، بیشتر از خودراضی میشوند و احساس میکنند که به هدف و منظور نهایی خود رسیدهاند.
همچنین در جایی از کتاب در خصوص بازی «شطرنج» هم آمده است: «پنداری شطرنج اندیشهای است که ما را به جایی نمیبرد. نوعی ریاضیات است که معادلهای را به اثبات نمیرساند. هنری است که اثری به وجود نمیآورد. نوعی معماری و ساخت و ساز است که مواد و مصالحی ندارد، امّا از هر کتاب و هر بنایی پایدارتر است.
سرقت کتاب برای گذران اوقات تنهایی در سلول انفرادی!
همانطور که قبلاً نیز بیان شد، آقای ب در سلول انفرادی کتاب خودآموز شطرنج را از یک روپوش نظامی میرباید، در این خصوص در کتاب آمده است: «و در این میان ناگهان نگاه من روی جیب یکی از این روپوشها ثابت ماند در این جیب چیزی بود که من برآمدگی آن را میدیدم نزدیکتر رفتم دقیقتر شدم و احساس کردم که یک کتاب… بله. یک کتاب در آن جیب است. یک کتاب!… زانوهایم به لرزه افتادند… یک کتاب!… چهار ماه بود که دست من به کتاب نرسیده بود و کتابی را ورق نزده بودم و حالا وجود یک کتاب را در جیب آن روپوش نظامی حدس میزدم و آرزو میکردم این کتاب به دست من برسد و مال من باشد اگر میتوانستم این کتاب را به اتاق خود ببرم بیتردید تا مدتی دنیای تنهایی من به صورت دیگری در میآمد» و در ادامه آمده است: «ناگهان این فکر در مغز من جرقه زد که این کتاب را بدزدم و آن را زیر لباس خود پنهان کنم…»
آقای ب پس از ربایش کتاب ناامید شد و در این رابطه آمده است: «در نظر اول وقتی آن کتاب را دیدم به خشم آمدم و طعم تلخ ناامیدی را احساس کردم کتابی که برای دزدیدنش آن طور خود را به خطر انداخته بودم و آنقدر مرا به هیجان آورد و شکنجه تنهایی را از یادم برده بود کتاب آموزش شطرنج بود»
بعدا از مدتی آقای ب با استفاده از پتو و خمیر نان برای خود شطرنجی آماده میکند و سپس نیز شطرنج را ذهنی انجام میدهد، در سلول انفرادی بدون حضور هیچکس و سپس علاقهمند به این بازی میشود؛ در این زمینه در کتاب آمده است: «برای آن که جاذبه و زیبایی این بازی جادویی از بین نرود، خود را به نظم خاصی عادت دادم: دو بازی برای صبح و دو بازی برای عصر و شب نیز آن چهار بازی را در ذهن خود مرور میکردم و با این ترتیب وقت من بیهوده نمیگذشت. بازی شطرنج این امتیاز بزرگ را دارد که فکر و ذهن آدمی را خسته نمیکند، بلکه به ذهن و فکر ما نرمش و در عین حال تحرک میبخشد، زیرا ما در هنگام بازی هوشمندی و تفکر خود را در محدوده کوچکی متمرکز میکنیم و حتی وقتی به حل مسائل و معماهای دشوار شطرنج میپردازیم، ناچاریم همین تمرکز را داشته باشیم.»
در بخشی از کتاب آمده است: «امّا سه ماه بعد از تمرین و تکرار بازیهای استادان بزرگ شطرنج به بنبست رسیدم و بار دیگر درماندگی و سرگردانی را در برار خود میدیدم، زیرا یک بازی هرچند عالی و استادانه باشد، اگر بیست بار تکرار شود دیگر تازگی و جاذبه ندارد و من بعد از این همه تمرین و تکرار همه چیز را از بر میدانستم و آن بازیها دیگر برای من لطف و جاذبهای نداشتند و دیگر در آن بازیهای استادانه چیزی باقی نمانده بود که مرا غافلگیر کند و به فکر وادارد.»
با خودم و بر ضد خودم!
در ادامه روند آقای ب تغییر میکند و حالا او میخواهد با خود شطرنج بازی کند: «احساس میکردم که این ۱۵۰ بازی استادان بزرگ شطرنج را به خوبی میدانم و رمز و رازهایشان را میشناسم. بنابراین به جلد دوم این کتاب نیاز داشتم، که بازی و معماهای دیگری داشته باشد و در آنجا جلد دوم در دسترس من نبود و آن وقت بود که به فکرم افتاد با خودم شطرنج بازی کنم، یعنی با خودم و بر ضد خودم!…»
او درباره بازی کردن شطرنج با خود میگوید: «در بازی شطرنج تصادف و شانس معنا ندارد و تمام جاذبه و زیبایی این بازی، بر این پایه و اساس است که دو مغز دو فکر با هم روبرو میشوند و هر کدام با شیوه و سبک خود سعی میکنند به پیروزی برسند و زیبایی و لطف این بازی فکری در اینجاست که مهرههای سفید نمیدانند که مهرههای سیاه چه خواهند کرد و در صف آرایی و حمله و دفاع خود چه تدبیرهایی به کار خواهند برد. سیاهها سعی میکنند به نیرنگهای ظریف سفیدها پی ببرند تا بتوانند آنها را خنثی کنند و با این وضع اگر کسی هم با مهرههای سیاه و هم با مهرههای سفید بازی کند و در دو طرف بازی یک نفر نشسته باشد، تضاد عجیبی به وجود میآید. چگونه یک نفر میتواند طوری بازی کند که وقتی مهره سفید را جابجا میکند از برنامه دفاعی یا حمله مهرههای سیاه که آن هم با دست و فکر او جابجا میشوند، خبر نداشته باشد؟ در این بازی فکر و ادراک شطرنج باز باید به دو بخش تقسیم شود و چنین تقسیمی اگر امکان داشته باشد دلالت بر ظرفیت و قدرت عجیب مغز دارد که میتواند مثل دستگاههای خودکار به دلخواه به دو نوع کار به متضاد بپردازد و در واقع اگر آدمی بتواند بر ضد خود در شطرنج بازی کند مثل آن است که بخواهد روی سایه خودش راه برود.»
همچنین در بخشی دیگری آمده است: «هرچند این کار در ابتدا عملی به نظر نمیرسید اما من بعد از مدتی تمرین با این کار انس گرفتم و حس میکردم که مغز من توانسته است خود را به دو بخش تقسیم کند و در واقع دارای دو مغز بودم: مغز سیاه و مغز سفید و بازی در فضایی کاملاً انتزاعی و غیر قابل لمس انجام میگرفت و از همه خطرناکتر آن بود که این تقسیم بندی، تمام و کمال در تخیلات من بود و نه در درون من.»
بازی با قهرمان جهان
در نهایت آقای ب به دلیل حملههای روانی که از بازیهای زیاد ذهنی نشئت میگیرد، از زندان آزاد میشود و در کشتی با چنتوویک که قهرمان شطرنج جهان است و قبلاً شخصیت او را تعریف کردیم، در کشتی همسفر میشود ابتدا مسافران با دادن پول به او با این قهرمان جهان بازی میکنند در بازی اول شکست میخورند اما در بازی دوم با حضور آقای ب جریان به گونهای دیگر پیش میرود و چنتوویک آقای ب را به مسابقه فرامیخواند.
آقای ب متقاعد میشود که با چنتوویک شطرنج بازی کند و در این خصوص میگوید: « من نمیخواهم با قهرمان بزرگ جهان بازی کنم که نشان بدهم هم ردیف او هستم بلکه تنها منظورم از بازی فردا آن است که بدانم بازیهای خیالی و ذهنی من پایه و اساس درستی داشتند و یا آن بازیها پا در هوا بودند و من دیوانهای بیش نبودهام.»
آقای ب، قهرمان جهان را در بازی اول شکست میدهد اما در بازی دوم دوباره دچار همان حالت روانی در زمان زندان میشود و بازی را نیمه کاره رها میکند و شکست را میپذیرد…

دیدگاه