به بهانه آخرین مصاحبه رئیس جمهور دولت دهم

با کلافه گی که از شدت گرما داشت، سوار شد. تو دستش یه پلاستیک کوچک از مرغ و نان و میوه بود. همین که راه افتادیم، گفت: هرچه از حقوق یک ماهم مانده بود، دادم همین دو سه قلم را خریدم. نمی دونم تا آخر ماه چیکار کنم؟ حالا هی به ما شعار تحویل می دهند. کم که میارن لیست های بلند بالای کارهای شده و نشده را هم اضافه می کنن!

فلسفه مسافر:
مسافر یک شهروند است فارغ از هر گونه عنوان و پست و مقام. مسافر در حالی که یک مرد، زن ، پیرمرد یا پیرزن و حتی کودک یا نوجوان است؛ یک دانش آموز، کارمند، دانشجو، استاد، معلم، کارگر، کشاورز، کاسب و … هم است. او می تواند در هر پست و مقامی هم باشد از رئیس جمهور گرفته تا وزیر وکیل، مدیر ، استاندار. مسافر حرف های خود را از جنس همان حرف های مردمی انتخاب می کند. اهل در لفافه سخن گفتن نیست. صریح و بی پرواست. او حرمت نگه میدارد اما اهل چاپلوسی نیست. مسافر مبدا و مقصد تابلوداری ندارد، اما مسافر است. از جایی آمده و به جایی می رود. او اهل این آب و خاک است. زیاد با ما نیست اما همیشه هست مسافر؛ مسافر است چون نیامده که بماند. مثل همه‏ ی ما، مثل همه خلایق عالم که در حال سفر هستند. مسافر برای اینکه به مقصدش برسد حاضر است جور سفرش را هم بکشد . مسافر کلامش به وسعت یک سفر کوتاه است. مسافر یه بسم الله نیاز دارد برای شروع سفر و یه دست یا علی مدد برای ادامه سفرش.
236x100xn00191992-t.jpg.pagespeed.ic.wT3RmuP6-I

با کلافه گی که از شدت گرما داشت، سوار شد. تو دستش یه پلاستیک کوچک از مرغ و نان و میوه بود. همین که راه افتادیم، گفت: هرچه از حقوق یک ماهم مانده بود، دادم همین دو سه قلم را خریدم. نمی دونم تا آخر ماه چیکار کنم؟ حالا هی به ما شعار تحویل می دهند. کم که میارن لیست های بلند بالای کارهای شده و نشده را هم اضافه می کنن!

نگاهی بهش کردم با صدای محکمی گفتم: خدا کریمه، اما خدا وکیلی خیلی کارها شده!
پلاستیکشو جابجا کرد و گفت: آره معمولاً آقایان هر وقت تنها به قاضی می روند فاتح بیرون میان.
لجم گرفت و بهش گفتم : آخه این همه آمار و ارقام هست.
لبخندی زد و گفت: یارو یک میخ کوبید روی زمین و گفت اینجا وسط زمینه هر که قبول نداره متر کنه. چرا باید این آمار رو باور کنم وقتی همه دارایی من این پلاستیک میشه!

به چراغ قرمز خوردیم.
پشت چراغ قرمز با لحن حق به جانبی گفتم: زندگی سختی داره. مهم اینه که آدم امید داشته باشه و همیشه احساس خوشبختی کنه!
چراغ سبز شد و راه افتادیم صد متری نرفته بودیم که پلاستیکشو برداشت و گفت: همین کنار منو پیاده کن. کرایه چند میشه؟
گفتم: قابلی نداره. مهمون ما باش. ۷۵۰ تومان!
دست تو جیبش کرد گفت: آره کرایه ۲۵۰ تومانی شده ۷۵۰ تومان. ما چقدر خوشبختیم و خودمون هم نمی فهمیم.
کرایه را روی داشبورد گذاشت و از ماشین پیاده شد.

Share