«انسان در جستجوی معنا»؛ از داستانی در اردوگاه اجباری تا معنادرمانی انسان!
فرانکل به شعار معنادرمانی اشاره میکند و میگوید: «چنان زندگی کن که گویی بار دومی است که به دنیا آمدهای و اینک در حال انجام خطاهایی هستی که در زندگی نخست مرتکب شده بودی.»
صابر عاشری لشت نشائی – دیارمیرزا
سرویس فرهنگی دیارمیرزا در بخشهای قبلی به معرفی کتابهای «تولستوی و مبل بنفش»، «تختخوابت را مرتب کن»، «دربارۀ معنی زندگی»، «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟»، «مرگ ایوان ایلیچ»، «ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد» و «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» پرداخت و در این قسمت نیز، کتاب «انسان در جستجوی معنا» را بررسی میکنیم.
متن پیشرو در رابطه با کتاب «انسان در جستجوی معنا» نوشتهی «ویکتور فرانکل» است؛ این کتاب در ایران توسط مترجمان مختلفی، ترجمه شده است و انتشارات زیادی آن را چاپ کردهاند.
کتابی که از آن در این نوشته بهره گرفته شده، ترجمهی «حدیث کریمی» و چاپ شده توسط انتشارات «رابو» است.
این کتاب به غیر از بخشهای پیشگفتار، مقدمه و… شامل دو قسمت است؛ بخش اول: تجربیاتی از اردوگاه کار اجباری، همچنین بخش دوم: خلاصهی معنادرمانی
ویکتور فرانکل، روانپزشک، عصبشناس و پدیدآورندهی لوگوتراپی (معنادرمانی) است. او یک اتریشی است و در سال ۱۹۰۵ در وین به دنیا آمد و در سال ۱۹۹۷ در همین شهر دیده از جهان فروبست.
وی در جنگ جهانی دوم، سه سال در آشویتش، داخائو و دیگر اردوگاههای کار اجباری به سر برد و حاصل تجربیات خود از کار در این اردوگاهها را به عنوان یک داستان همراه با ارائه نظرات خود در خصوص «معنادرمانی» منتشر کرد یعنی این کتاب صرفاً بیان خاطرات و ارائه یک داستان نیست بلکه کتابی با رویکرد روانشناسی و فلسفه است.
موفقیت را هدف قرار ندهید
فرانکل در بخشی از مقدمه نسخه سال ۱۹۹۲ این کتاب نوشته است: «موفقیت را هدف قرار ندهید زیرا هرچه بیشتر برای رسیدن به موفقیت تلاش کنید و آن را هدف قرار دهید از آن دورتر میشوید به این دلیل که موفقیت هم مثل خوشبختی با تلاش به دست نمیآید بلکه خودش باید بیاید و فقط به عنوان یک اثر جانبی غیر ارادی در نتیجه فداکاری انسان و یا به عنوان حاصل گذشت از خود در مقابل دیگری میسر میشود. خوشبختی باید اتفاق بیفتد موفقیت هم همینطور اما باید با اهمیت ندادن به آن اجازه بدهید پیش بیاید.»
در قسمت اول کتاب، فرانکل تجربیات خود را به عنوان یک زندانی در آشویتس و دیگر اردوگاههای کار اجباری به اشتراک میگذارد و زندگی طاقتفرسای خود در آن برهه از زمان را بیان میکند.
او در بخشی از این قسمت کتاب مینویسد: «وقتی منابعی را که نتیجه مشاهدات و تجارب زندانیان بیشماری است بررسی میکنیم سه مرحله از واکنشهای روانی زندانی نسبت به زندگی در اردوگاه به وضوح دیده میشود: مرحله نخست ورود او به زندان بود، مرحله دوم انس گرفتن زندانی به کارهای روزمره زندان و مرحله سوم آزادی است.»
توهم رهایی در واپسین لحظات زندگی
فرانکل در همین بخش نیز سعی میکند نکات مهمی را در خصوص روان انسان و کارکردهای ذهن آدمی به مخاطبان عرضه کند، چنان که بیان میکند: «در روانپزشکی حالتی به نام «توهم رهایی» وجود دارد. مثلاً یک انسان محکوم به مرگ در چنین حالتی لحظهای پیش از اینکه حکم به مرحله اجرا درآید این توهم در ذهنش شکل میگیرد که احتمالاً در واپسین لحظه، از مرگ رهایی خواهد یافت.»
این روانپزشک مطرح در خصوص مشقتهای زندگی در اردوگاههای کار اجباری اینگونه عنوان میکند: «وقتی منتظر بودیم تا نوبتمان شود متوجه شدیم تنها تن برهنه ما برایمان باقی مانده بود. ما همه چیزمان را از دست داده بودیم، حتی کوتاهترین تار مو و تن برهنه ما تنها دارایی ما بود. به راستی دیگر چه چیزی برای ما مانده بود که ما را با زندگی پیشینمان پیوند دهد؟» یا در بخش دیگری میگوید: «ما به خوبی میدانستیم که چیزی نداشتیم از دست بدهیم مگر زندگی مسخره و تن عریان خود را.»
او از شگفتیهای این دوران اینگونه مینویسد: «تازه واردین مرتب دچار شگفت زدگی میشدند. ابتدا پزشکانی که در میان ما بودند پی بردند که همه کتابهای درسی دروغ است. در کتابها نوشته شده بود بشر نمیتواند جز برای ساعات محدودی بیخواب بماند. این کاملاً غلط است!» حتی از بیارزش شدن زندگی نیز صحبت میکند: «زندانیان آشویتس در نخستین مرحله ضربه روحی از مرگ وحشت نداشتند. حتی اتاق گاز پس از چند روز نخست ابهت خود را از دست میداد.»
فرانکل تنها راه زنده ماندن در اردوگاههای کار اجبار یک چیز میداند و آن کار است: «اگه میخواین زنده بمونین تنها یه راه وجود داره اونم اینه که بتونین کار کنین.»
این روانپزشک مطرح، نوشت: «ابتدا زندانی وقتی گروهی را میدید که در حین رفت و آمد مجازات میشوند روی برمیگرداند، زیرا نمیتوانست تحمل کند که دوستانش به هنگام رفت و آمد در باتلاق کتک بخورند اما روزها و هفتههای بعد اوضاع تغییر پیدا میکرد. اما زندانی که به مرحله دوم واکنشهای روانشناسی رسیده بود دیگر با دیدن جنبه دوستش چشم از صحنه برنمیگرفت. زیرا در این مرحله احساساتش سست شده بود و این منظره را بدون اینکه کوچکترین احساسی به او دست در تماشا میکرد.» در جای دیگری ادامه میدهد: «بیتفاوتی و سست شدن عواطف و اینکه انسان دیگر به چیزی اهمیت ندهد، نشانههایی بود که در مرحله دوم واکنشهای روانشناسی زندانیان پدید میآمد.»
او اعتقاد دارد: «ضربهای که نشانی از خود به جایی نمیگذارد میتواند در بعضی شرایط بیش از ضربهای که جایش باقی میماند، فرد را آزار دهد.»
این روانپزشک مطرح، در بخشی از نوشتهی خود به مفهوم «واپسروی» اشاره میکند و مینویسد: «به خوبی میتوان فهمید زندانیان برای زنده ماندن فشار سختی را تحمل میکردند و همین باعث ضعیف شدن روحیهشان میشد.
چند نفر از همکاران من در اردوگاه که آموزشهایی در زمینه روانکاوی دیده بودند اغلب از «واپسروی» در میان زندانیان اردوگاه سخن میگفتند. واپسروی به معنای بازگشت به یک نوع زندگی ذهنی ابتدایی است. در چنین مرحلهای، زندانی آرزوها و خواستههایش را در خواب میبیند.
زندانیان اغلب چه نوع خوابهایی میدیدند؟ آنها نان، شیرینی، سیگار و حمام گرم و دلپذیر را به خواب میدیدند. چون این آرزوها در عالم بیداری برآورده نمیشد، از این رو به شکل رویا خود را نشان میداد.»
او در بخشهایی از کتاب، زندگی فاجعهبار در اردوگاههای کار اجباری را به تصویر میکشید: «طبیعی بود که به علت تغذیه نامناسب که از نظر کیفیت و کمیت صفر بود و زندانیان از آن رنج میبردند، آرزوی یک غذای خوب اصلیترین غریزه ابتدایی آنها شده بود.»، «وحشتناکترین لحظهها در ۲۴ ساعت زندگی اردوگاهی ساعت بیداری بود زیرا در سپیدهدم با نواختن سه سوت ما را بیرحمانه از خوابی که ناشی از خستگی مفرط بود بیدار میکردند و رویاهای شیرین ما را از بین میبردند.» و «برعکس همه گروههایی که اعضای آن را مردان تشکیل میدادند مانند ارتش، انحراف جنسی در اردوگاه کار اجباری کم بود. زندانی حتی در خواب هم توجهی به مسائل جنسی نداشت در حالی که احساسات ناکام مانده و عالی او در عالم خواب تجلی میکرد. اکثر زندانیان با غوطهور شدن در یک زندگی ابتدایی و تلاش برای رهایی جانشان، نسبت به هر چیزی که با این هدف پیوندی نداشت، بیتوجه بودند و این نشان میداد که چگونه از احساسات و عواطف تهی شدهاند.»
عشق؛ راه نجات انسان است
فرانکل راه نجات انسان را «عشق» میداند و در بخشهای مختلفی از کتاب به این موضوع اشاره کرده است: « عشق عالیترین و نهاییترین هدفی است که بشر در آرزوی آن است. نجات انسان از طریق عشق است و در عشق.»، «بشر در شرایطی که خلا کامل را تجربه میکند و نمیتواند نیازهای درونیاش را به شکل عمل مثبتی ابراز نماید، تنها کاری که از او برمیآید این است که در حالی که رنجهایش را به شیوه راستین و شرافتمندانه تحمل میکند، میتواند از راه اندیشیدن به معشوق و تجسم خاطرات شرافتمندانه عاشقانهای که از معشوق دارد خود را خوشنود گرداند.» و «عشق از جسم معشوق هم فراتر میرود و معنای واقعی خود را در وجود معنوی شخص و در درون او مییابد. حال دیگر فرقی نمیکند که معشوقه حاضر باشد یا نباشد، مرده باشد یا زنده، این دیگر اهمیتی ندارد.»
این روانپزشک شهیر، «شوخی» را راهی برای جدا کردن انسان از شرایط سخت میداند و هنر زندگی میداند و میگوید: «به خوبی دیده شده است که شوخی بیش از هر چیز دیگر در رشد بشر میتواند او را از شرایط سخت موجود جدا سازد و به او توانایی ببخشد تا در برابر هرگونه سختیها و زشتیها بایستد، ولو اینکه برای چند ثانیه بوده باشد.» و «تلاش انسان برای ایجاد روحیهی شوخ طبعی به خاطر تحمل شرایط سخت پیرامون خود، یکی از ترفندهای یادگیری هنر زندگی است. این شگرد را حتی در اردوگاه کار اجباری هم با وجود رنج پیوسته میتوان به کار برد.»
او «رنج» را هرچقدر کم یا زیاد باشد آسیبزا میداند و مینویسد: «رنج انسان شبیه عملکرد گاز است. اگر مقدار معینی از گاز را با تلمبه وارد اتاق بکنیم، اتاق هر چقدر هم که بزرگ باشد، تلمبه اتاق را پر از گاز خواهد کرد و آن را یکسان و به طور کامل به همه قسمتهای اتاق خواهد رساند. بنابراین رنج چه کم و چه زیاد روح بشر و ضمیر آگاه او را آزار خواهد داد. از این رو، میتوان گفت که میزان رنج بشر کاملاً نسبی است.»
این نویسنده بنام اتریشی، به از بین رفتن انسانیت و تبدیل انسان به گوسفندان در این زندانها اشاره میکند و توضیح میدهد: «اگر انسان در اردوگاه کار اجباری با از بین رفتن ارزشها، مبارزه نمیکرد و نمیپوشید عزت نفس خود را حفظ کند، احساس انسان بودن، انسانی که دارای مغز است و از آزادی درونی و ارزشی شخصی برخوردار است را از دست میداد و تنها بخشی میشد از تودهی عظیم مردم و هستی او تا حد زندگی حیوانی سقوط میکرد.» و در جای دیگری بیان میکند: «ما گوسفندان تنها به دو چیز میاندیشیدیم؛ چگونه از چنگال سگان هار فرار کنیم و چگونه غذای بخورونمیری بدست بیاوریم. درست مثل گوسفندانی که مظلومانه در وسط گله جمع میشوند، هر یک از ما نیز سعی میکردیم در میان صفها جا بگیریم تا از ضربههای مشت و لگد نگهبانان که در دو سو و عقب جلو در حرکت بودند در امان بمانیم.»
او تنها ماندن را آرزوی دستنیافتی برای زندانیان میدانست و اینگونه نوشت: «زندانی آرزو داشت با خود و اندیشههایش تنها بماند. همیشه حسرت با خود خلوت کردن منزوی بودن را میخورد.»
داستان عزرائیل در تهران!
فرانکل در بخشی از کتاب در خصوص تغییر اردوگاه خود و وضعیت تلخ اردوگاه قبلی خود پس از خروج مینویسد: «صبح روز بعد آنجا را ترک کردم این بار نیرنگی در کار نبود مقصد ما اتاق گاز نبود بلکه واقعاً استراحتگاه بود. کسانی که در اردوگاه مانده بودند و نسبت به ما احساس ترحم میکردند به قحطی شدیدی دچار شدند که سختتر از اردوگاه جدید ما بود. آنها تلاش کردند زندگیشان را نجات دهند اما در اصل با این کار سرنوشت خود را تعیین کردند. ماهها پس از آزادیمان، دوستی را از اردوگاه قدیمی ملاقات کردم. او که در اردوگاه پلیس بود، میگفت در به در دنبال یک تکه گوشت مردار انسان میگشت که از گوشت جسدها کنده بودند و سرانجام آن را در قابلمهای که روی آتش بود پیدا کرد. آدم خواری اردوگاه را فرا گرفته بود و من به موها آنجا را ترک کرده بودم.»
سپس در ادامه کتاب بیان میکند: «به نظرتان این ماجرای داستان مرگ در تهران را در ذهن آدم زنده نمیکند؟ داستان از این قرار است که روزی یک مرد ثروتمند و مقتدر ایرانی با یکی از خدمتکارانش در باغ قدم میزد. خدمتکار فریاد برآورد که همان لحظه عزرائیل را دیده که او را تهدید کرده است. به همین خاطر از اربابش تقاضا کرد که تیزپاترین اسبش را به او بدهد تا او با شتاب به تهران بگریزد. او میتوانست غروب همان روز به تهران برسد. ارباب موافقت کرد و خدمتکار شتابان به سوی تهران تاخت. ارباب به هنگام برگشت به خانهاش عزرائیل را دید و از او پرسید: چرا خدمتکار منو تهدید کردی و ترسوندیش؟ عزرائیل پاسخ داد: من اونو تهدید نکردم، فقط متعجب شدم از اینکه قرار بود امشب اونو در تهران ببینم ولی اون هنوز اینجا بود!»
این نویسنده شهیر اتریشی باز هم به داستان مرگ در تهران اشاره و اینگونه یادداشت میکند: «یک بار عکسهایی به دستم رسید از اردوگاه کوچکی که با اردوگاه ما فاصله چندانی نداشت. دوستان ما که آن شب فکر میکردند در کامیونها به سوی آزادی میروند، به این اردوگاه منتقل شده و در آنجا در آلونکهای قفل شده سوزانده شده بودند. بدنهای نیمه سوخته آنها را میتوانستم در عکسها تشخیص بدهم. من آن موقع بار دیگر به یاد داستان عزرائیل در تهران افتادم.»
همه چیز را میتوان از یک انسان گرفت مگر یک چیز
بخش عمده جذابیت کتاب «انسان در جستجوی معنا» حملات تأثیرگذاری است که فرانکل در بین متن داستانی خود میآورد. او در رابطه به اختیار انسانی در قسمتهای از کتاب مینویسید: «همه چیز را میتوان از یک انسان گرفت مگر یک چیز: انتخاب طرز فکر و راه و روش خود در هر شرایطی.» یا «اصولاً هر انسانی حتی با وجود شرایط بسیار سخت، میتواند تصمیم بگیرد که از نظر روحی و جسمی چه بر سرش بیاید. او میتواند ارزشهای انسانی خود را حتی در اردوگاه کار اجباری نگاه دارد.» همچنین «آزادی درونی را هرگز نمیتوان از کسی گرفت.»
رنج؛ بخش جدانشدنی زندگی
فرانکل «رنج» را بخش جدانشدنی زندگی میداند و بیان میکند: «اگر زندگی دارای مفهومی باشد پس باید رنج هم معنایی داشته باشد. رنج، بخشی جدا نشدنی از زندگی است، اگرچه به شکل سرنوشت و مرگ باشد. زندگی بشر بدون رنج و مرگ کامل نخواهد شد. هنگامی که انسان سرنوشت و همه رنجهایش را میپذیرد و وقتی صلیب خود را به دوش میکشد، فرصتی مییابد که حتی در دشوارترین شرایط، معنای عمیقتر به زندگیاش ببخشد.»
او ارتقاء سرنوشت را امکانپذیر میداند و میگوید: «قدرت درونی انسان میتواند سرنوشت بیرونی و ظاهریاش را ارتقا بدهد»
این روانپزشک مشهور، افت خوی معنوی و اخلاقی را مضر میداند و بیان میدارد: «بررسیهای روانشناسی از زندانیان نشان داده است که تنها انسانهایی سرانجام قربانی تاثیرات مخرب زندگی اردوگاهی شدند که اجازه دادند خوی معنوی و اخلاقی آنها افت کند.»
در جایی از کتاب آمده است: « زندانیان سابق وقتی از تجارب خود صحبت میکنند یا مینویسند، میگویند آنچه که بیش از همه موجب آزار و تضعیف روحیه زندانی میشود این است که نداند مدت زندان او چقدر به درازا خواهد کشید.»
پایان یا آخر و هدفی برای رسیدن
او علت افت مراحل زندگی زندانیان مینویسد: «واژه لاتین Finish دو معنا دارد: پایان یا آخر و هدفی برای رسیدن. کسی که نمیتوانست زندگی موقت خود را پیشبینی کند، قادر نبود برای زندگی خود یک هدف نهایی در نظر بگیرد. او دیگر نمیتوانست بر خلاف زندگی طبیعی دیگران برای آینده زندگی کند. به همین دلیل بود که ساخت کلی زندگی درونی او تغییر میکرد و ما با این نشانههای سقوط و افت در سایر مراحل زندگی نیز مواجه بودیم.»
فرانکل در جایی از کتاب از جمله «اسپینوزا» استفاده میکند و در خصوص امید اینگونه صحبت میکند: «اسپینوزا در کتاب اخلاق خود میگوید: به محض اینکه تصویر روشن و دقیقی از احساسات دردناک خود ترسیم میکنیم، این احساسات پایان مییابند. زندانیای که امید به آینده خود را از دست میداد، محکوم به فنا بود و با از دست دادن ایمان به آینده، دستاویز معنوی خود را نیز به یکباره از دست میداد و خود را محکوم به فروپاشیدن و پوسیدگی جسمانی و روانی میدید.»
و در بخشی دیگری میگوید: «کسانی که به رابطه نزدیک بین وضع روحی یک انسان، جرات و امید یا بیجرأتی و نومیدی او و درجهی ایمنی از بیماری آگاهند، خوب میدانند که دست شستن از جرات و امید میتواند تاثیری کشنده داشته باشد.»
معنای زندگی افراد متفاوت است
این نویسنده شهیر اتریشی باز هم از سخن بزرگان استفاده میکند و در خصوص نقش معنا در زندگی میآورد: «نیچه میگوید: کسی که چرایی برای زیستن داشته باشد، از پس هر چگونهای نیز برمیآید.»
در جای دیگر مینویسد: «وای بر کسی که دیگر معنایی در زندگیاش نمییافت و هدف و مقصودی هم نداشت، چون دیگر قادر به ادامه زندگی نبود و به این ترتیب بود که دیگر زنده نمیماند.»
او اشاره میکند که معنای زندگی افراد متفاوت است و نمیتوان یک نسخه ثابت برای همه پیچید: « زندگی نهایتاً به معنای مسئول بودن برای یافتن پاسخ درست به دشواریها و مشکلات آن و انجام وظایفی است که پیوسته بر سر راه هر فردی قرار بگیرد. این وظایف با توجه به معنای زندگی نزد افراد مختلف و لحظه به لحظه، به شکل متفاوتی بروز میکند. ازاینرو، تعریف معنای زندگی و دادن یک فرمول، ناممکن است.»
تنهایی انسان در رنجهایش
فرانکل به تنهایی انسان در رنجهایش نیز اشاره میکند و میگوید: «وقتی انسان پی میبرد که سرنوشتش سرشار از رنج میباشد، ناچار از رنجش را به عنوان وظیفهای استثنایی و یگانه بپذیرد. او ناگزیر باید این حقیقت را بپذیرد که حتی برای رنج کشیدن نیز در جهان تک و تنهاست. هیچکس نمیتواند او را از رنجهایش نجات بدهد و یا به جای او رنج برد. تنها فرصت موجود، بستگی به نحوه برخورد او با مشکلات و تحمل سختیها دارد.»
وی در بخشی از کتاب تأکید میکند: «زندگی بشر در هر شرایطی هرگز نمیتواند بیمعنا باشد و این معنای بیپایان زندگی شامل رنج، محرومیت و مرگ نیز خواهد شد.»
در جهان تنها دو نژاد وجود دارد
این روانپزشک مشهور در خصوص انسانها نیز نوشته است: «در جهان تنها دو نژاد وجود دارد. نژاد انسانهای کامل و ناقص. این دو نژاد در همه جا یافت میشوند زیرا در میان همه گروههای اجتماع نفوذ میکنند. هرگز نمیتوان گفت این گروه کامل است و این گروه ناقص.»
فرانکل در خصوص زمان پس از آزادی خود از زندان نیز میگوید: «هنگام غروب وقتی که بار دیگر همه در آلونکهایمان جمع شدیم یکی در گوش دیگری زمزمه کرد: بگو ببینم امروز خوشحال شدی؟ و آن مرد با شرمندگی گفت: راستش را بخواهی، نه. او نمیدانست که ما همه همین احساس را داشتیم. در واقع ما احساس خوش بودن و خوشحال شدن را از دست داده بودیم و باید به تدریج این هنر خوش بودن را دوباره میآموختیم.»
او ادامه داد: «آنچه که از نظر روانشناسی برای زندانیان از بند رسته اتفاق میافتد، شخصیتزدایی نام داشت. همه چیز همچون رویا غیر واقعی به نظر میرسید. ما باور نداشتیم که آنچه میبینیم واقعی است. جسم کمتر از ذهن نیروهای بازدارنده دارد و از همان لحظه نخست حداکثر استفاده را از آزادی میکرد. زندانی پس از به دست آوردن آزادی ساعتها و روزها چون قحطیزدهها در نیمه شبها نیز غذا میخورد.»
وی در جایی از کتاب مینویسد: «انسانی که به طور ناگهانی از فشار روانی نجات پیدا کرده است، از نظر اخلاقی و بهداشت روانی بسیار آسیبپذیر میباشد.»
هیچکس حق ندارد خطا کند، حتی اگر به او ستم کرده باشند
فرانکل در بخشهای پایانی قسمت اول کتاب به تغییر برخی از افراد پس از آزادی اشاره کرد و هرزگی و ستمگری پس از آزادی آنها را تقبیح کرد و نوشت: «هیچکس حق ندارد خطا کند، حتی اگر به او ستم کرده باشند.»
در قسمت دوم کتاب «وکتور» خلاصهای از معنادرمانی ارائه میکند و با انتقاد به روانکاوی اظهار میدارد: «معنادرمانی در مقایسه با روانکاوی روشی است که کمتر به گذشته توجه دارد و خیلی درونگرا نیست و در ازای توجه بیشتر به آینده، به معنا و اهدافی میپردازد که بیمار باید زندگی آتی خود را صرف آن کند.» همچنین «[در معنادرمانی] بیمار در جهت راهنمایی میشود و با وضعی روبرو میگردد که معنی زندگی خویش را بیابد.»
این روانپزشک مشهور ادامه میدهد: «بنابر اصول معنادرمانی، تلاش برای یافتن معنی در زندگی، اساسیترین نیروی محرکه هر فرد در دوران زندگی اوست. به این دلیل من از معناطلبی به عنوان نیرویی متضاد با لذتطلبی که روانکاوی فروید بر آن استوار است و قدرتطلبی که مورد تاکید آدلر است با استفاده از اصطلاح «مبارزه برای برتری» به آن میپردازد، سخن میگویم.»
فرانکل در خصوص «معناطلبی» اینگونه بیان میکند: «جستجوی انسان برای یافتن معنایی در زندگی خود نیروی اصیل و بنیادی است نه توجیهی ثانویه از کششهای غریزی او»، «به نظر من انسان قادر است به خاطر ایدهها و ارزشهایش زندگی کند و یا در این راه جان بدهد!» و «مطالعات نشان داد که معنا طلبی در اغلب انسانها یک حقیقت است نه یک ایمان و عقیده.»
معناخواهی انسان ممکن است با ناکامی مواجه گردد
وی همچنین در زمینه «ناکامی وجودی» مینویسد: «معناخواهی انسان ممکن است با ناکامی مواجه گردد که در این صورت ناکامی وجودی نامیده میشود.» و «ناکامی وجودی میتواند سبب ایجاد روانپریشی گردد که در معنادرمانی برای این اختلالات از واژه روانپریشی نئوژنتیک استفاده شده است.»
فرانکل در رابطه با «اختلالات نئوژنتیک» نوشت: «علت ایجاد و ظهور اختلالات نئوژنتیک، تعارض و کشمکش بین محرکها و غرایز نیست، بلکه بیشتر به خاطر مشکلات زندگی پدید میآید و در این گونه موارد، ناکامی وجودی نقش اصلی را ایفا میکند.» و«واضح است که روشهای رایج روان درمانی در درمان اختلالات نئوژنتیک، موفق نیستند و باید به معنا درمانی روی آورد که به خود جرات داده است در ابعاد وجودی انسان نیز رسوخ کند.»
او در ادامه میآورد: «وجود هر تعارضی در فرد الزاماً دلیل بر روانپریش بودن او نیست و داشتن مقداری تعارض طبیعی و نشانی سلامت انسان است.»، «هرگز نباید تصور کرد که هر درد و رنجی منشا اختلالات و نشانه بیماریهای عصبی است. این دردها و رنج حتی ممکن است سبب پیشرفت انسان شود. به ویژه که اگر این درد و رنج از ناکامی وجودی سرچشمه گرفته باشد.»، «وظیفه معنادرمانی کمک به بیمار برای یافتن معنایی در زندگی است و از آنجا که بیمار را از معناهای پنهان در موجودیت خود آگاه میسازد فرایندی تحلیلی محسوب میشود و تا حدی به روانکاوی شباهت دارد.» و «فرق معنادرمانی یا روانکاوی در این است که معنادرمانی، انسان را موجودی میشناسد که توجه ویژهای به یافتن معنی در زندگی و شکوفایی ارزشها دارد. نه اینکه صرفاً به دنبال ارضای محرکها و غرایز فطری باشد یا خواستههای متناقض نهاد انسان، نفس، من برتر و حتی هماهنگی و انطباق با محیط و جامعه را در نظر بگیرد.»
آنچه انسان نیاز دارد تعادل حیاتی نیست
او در خصوص «پویایی اندیشه» نیز اظهار میدارد: «تلاش انسان در راه جستن معنا و ارزش وجودی او در زندگی همیشه موجب تعادل نیست و ممکن است تنشزا باشد. اما همین تنش لازمه و جز لاینفک بهداشت روان است.» همچنین «بهداشت روانی مستلزم مقداری تنش هم میباشد. تنش بین آنچه که بدان دست یافته و آنچه که باید بدان دست یابد. یا به عبارت دیگر تلاش در پر کردن شکاف آنچه که هست و آنچه که باید باشد. این تنش لازمهی زندگی انسان است.»
فرانکل ادامه میدهد: «من این ادعا را که بهداشت روان بستگی به تعادل مطلق و یا بنا بر اصطلاح بیولوژیکی به تعادل حیاتی بستگی دارد و یا اینکه لازمهی بهداشت روان زندگی در مرحلهای رها از تنش است را برداشتی نادرست و خطرناک میدانم. آنچه انسان لازم دارد تعادل و بیتنشی نیست، بلکه تلاشی است که در راه رسیدن به هدفی شایسته درگیر آن میشود.» و «آنچه انسان نیاز دارد تعادل حیاتی نیست، بلکه چیزی است که من آن را پویایی اندیشه نام نهادهام: نیروی محرکه وجودی میان میدانی از تنش که در یک قطب آن معنی و در قطب دیگر، فردی که باید بدان معنی تحقق بخشد وجود دارد.»
چنان زندگی کن که گویی بار دومی است که به دنیا آمدهای!
این روانپزشک مشهور در بخشی از کتاب مینویسد: «خود فرد پاسخگوی زندگی خویش است و تنها خودش میتواند به پرسش زندگی پاسخ گوید. زندگی که خود وظیفهدار و مسئول آن است. بنابراین معنادرمانی اصل و جوهر وجودی انسان را در پذیرفتن این مسئولیت میبیند.»
وی همچنین به شعار معنادرمانی اشاره میکند و میگوید: «چنان زندگی کن که گویی بار دومی است که به دنیا آمدهای و اینک در حال انجام خطاهایی هستی که در زندگی نخست مرتکب شده بودی.»
ویکتور فرانکل در رابطه به «عشق» نیز بیان میدارد: «در معنادرمانی، عشق عاملی نیست که از انگیزهها یا غریزه جنسی گرفته شده باشد. همچنین عشق اعتلایافته میل جنسی نیز نیست. بلکه عشق خود مانند میل جنسی پدیدهای اصلی و بنیادی است.»
او با بیان «معنای رنج» نگرش خود را از معنادرمانی آشکارتر میکند: «انسان وقتی با وضعی اجتناب ناپذیر مواجه میگردد یا با سرنوشتی تغییر ناپذیر روبروست، مانند یک بیماری درمان پذیر و یا مبتلا به بعضی از انواع سرطان، این فرصت را یافته است که به عالیترین ارزشها و به ژرفترین معنای زندگی یعنی رنج کشیدن دست یابد. درد و رنج بهترین جلوه گاه ارزش وجودی انسان است و آنچه که اهمیت بسیار دارد، شیوه و نگرش فرد نسبت به رنج است و طریقی که این رنج را به دوش میکشد.»، «نیاز نیست برای یافتن معنی زندگی، الزاماً رنج بکشیم. من فقط بر این نکته اصرار دارم که یافتن معنا، حتی با وجود درد و رنجی اجتنابناپذیر، نیز ممکن است.» و در نهایت «رنج بیمورد، خودآزاری است نه کاری قهرمانانه.»
فرانکل در قسمت دوم کتاب از عبارات دیگری همچون «خلاء وجودی»، «جوهر وجود»، «مسائل فوق بالینی»، «لوگودراما»، «اَبَرمعنا»، «انتقال پذیری و ناپایداری زندگی»، «معنادرمانی به عنوان یک روش»، «اختلالات اجتماعی»، «انتقاد از جبرگرایی مطلق»، «ایمان روانشناسی» و «روانپزشکی انسانی» صحبت میکند و به تشریح آنها میپردازد.
سخن پایانی نویسنده یادداشت
در پایان به نظر نگارنده این متن کار با انسان به صورت صفر و صدی نیست و نمیتوان گفت روانکاوی بد و معنادرمانی خوب است و برعکس؛ هر رویکردی در علم روانشناسی نکات مثبت و منفی خود را دارد که باید از نکات مفید هر رویکرد برای زندگی بهتر و سلامت روان افراد جامعه بهره گرفت.
کتاب «انسان در جستجوی معنا» یک کتاب علمی و داستانی است که هم کسانی که به دنبال یک کتاب داستانی هستند میتوانند از آن بهره بگیرند و هم کسانی که علاقه به مطالعه کتابهای علمی علیالخصوص در حوزه روانشناسی دارند، میتوانند از آن حظ کافی ببرند.
همچنین باید تأکید کرد که خواندن بخشهای از کتاب به این معنا نیست که نیازی به خواندن کل کتاب نیست و این کار جای لذت خواندن کل کتاب را نمیگیرد.
دیدگاه