وسط خوس؛ مدیری برای تمام فصول
وسط خوسها الزاماً آدمهای بدی نیستند؛ بسیاریشان محصول تجربههای تلخاند. اما سیستمی که با مدیران بیموضع اداره شود، در بزنگاهها بیتصمیم میماند.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دیارمیرزا، انوشیروان مباشرامینی در یادداشتی نوشت:
در گیلان مثلی هست که میگویند: «فلانی وسطِ خوس ایسه.» یعنی کسی که جایی میایستد که نه هزینهای بدهد و نه آسیبی ببیند؛ بیدردسر، بیدرگیری و بیمسئولیت.
این مثل، سالهاست از سطح شوخیهای محلی عبور کرده و بیسروصدا به یکی از دقیقترین توصیفها برای بخشی از اتمسفر سیاسی و مدیریتی کشور تبدیل شده است.
از فشار به یکدیگر تا فرار از تصمیم
در لایههایی از جامعه، فشار مزمن راه خودش را پیدا کرده است:
فروشنده به خریدار فشار میآورد، راننده به مسافر، موجر به مستأجر.
چرخهای از انتقامگیری افقی که در آن هرکس، فشاری را که از بالا تحمل کرده، از کسی در سطح خودش پس میگیرد.
اما همین بیماری، وقتی به لایههای مدیریتی و نخبگانی میرسد، شکلش عوض میشود.
اینجا دیگر خبری از فشار آوردن نیست؛ مسئله، هیچکاری نکردن است. نه موضعگیری، نه مسئولیتپذیری، نه ریسک.
فقط ایستادن در نقطهای امن؛ جایی میانِ بودن و نبودن، میانِ حمایت و مخالفت—همانجایی که در زبان محلی به آن میگویند: وسط خوس.
اگر در لایههای پایین جامعه، رنج به خشونت افقی تبدیل میشود، در لایههای بالا به بیموضعیِ استراتژیک بدل میگردد.
هر دو، جلوههای یک بیماریاند: فرار از مسئولیت جمعی—یکی با فشار آوردن، دیگری با کنار کشیدن.
مدیران وسط خوس
در هر تغییر دولت، عدهای هستند که نه غافلگیر میشوند و نه ذوقزده.
نه گذشتهشان مسئلهساز است و نه موضعشان قابل ردگیری.
آنها استاد بقا هستند؛ نه بهعنوان فضیلت، بلکه بهعنوان مهارت اداری.
دیروز با واژگان دولت قبل حرف میزدند، امروز همان حرفها را با ادبیات دولت جدید تکرار میکنند و اگر لازم باشد، فردا حافظهشان را بازنویسی میکنند.
این رفتار، نسخهی مدیریتی همان جامعهی دوچهرهی رسمی است:
در ملأ عام همسو با جریان حاکم، و در خلوت، فاقد باور پایدار.
او نه دروغ میگوید و نه راست؛ فقط منطبق میشود.
مدیر همیشهحاضر
در هر تغییر دولت، معمولاً نگاهها به مدیرانی دوخته میشود که میآیند یا میروند. اما یک گروه دیگر هم هست که کمتر دیده میشود؛ چون نمیرود.
مدیری که در دولت اصلاحطلب بوده، در دولت اصولگرا هم مانده؛ در دولت اعتدالی تطبیق داده؛ و در دولت جدید، بیسروصدا دوباره ظاهر شده است.
نه با اعلام وفاداری، نه با تغییر موضع علنی، بلکه با همان مهارت قدیمی: نامرئیبودن سیاسی.
او هیچوقت پرچم دست نمیگیرد، اما همیشه در عکس هست. هیچوقت سخنگوی یک گفتمان نیست، اما همیشه در ساختار جا دارد.
نه آنقدر جلو میآید که هزینه بدهد، نه آنقدر عقب میماند که حذف شود. این مدیر، محصول تصادف نیست؛ حاصل یک استراتژی آگاهانه است:حضور دائمی با کمترین اصطکاک.
او نه تغییر موضع داده و نه خیانت کرده؛ اصلاً موضعی نداشته که بخواهد تغییر کند.
اینجاست که «وسط خوس» از یک مثل محلی، به یک الگوی مدیریتی رسمی تبدیل میشود.
او معمولاً در جلسات زودتر از بقیه مینشیند و دیرتر از همه حرف میزند.
وقتی فضا مبهم است، سکوت میکند؛ وقتی نتیجه معلوم شد، آن را «عاقلانه» مینامد.
در دولت قبل از «تدبیر» گفت، در دولت بعد از «انقلابیگری هوشمند»، و امروز ترجیح میدهد بگوید «کار کارشناسی مهمتر از دعواهای سیاسی است».
رزومهاش بیدردسر است، چون ردّ تصمیمهای پرهزینه در آن دیده نمیشود. او همیشه همانجایی ایستاده که باد کمتر میوزد.
بیاثر اما خطرناک
بحث بر سر عقلانیت سیاسی یا احتیاط حرفهای نیست. وسط خوس بودن، میانهروی نیست؛ فرار از موضع است.
این تیپ مدیریتی:
• نه برای اصلاح ساختار فشار میآورد
• نه برای حفظ وضع موجود پاسخگوست
• نه ریسک میکند
• و نه هزینه میدهد
او فقط منتظر میماند تا مشخص شود کدام سمت برنده است.
چرا این تیپ زیاد شده است؟
چون سیستم آنها را تولید میکند. در فضایی که موضع داشتن هزینه دارد، صراحت پرونده میسازد و شفافیت دردسر ایجاد میکند، بیموضعی امنترین استراتژی است.
وقتی ساختار، جسارت را تنبیه و محافظهکاری را پاداش میدهد، وسط خوس بودن دیگر ضعف نیست؛ عقل معاش است.
اما پرسش اصلی اینجاست: آیا سیستمی که مدیرانش تخصصشان «بقا»ست، نه «تصمیمگیری شجاعانه»، میتواند در جهان پررقابت امروز دوام بیاورد؟
جمعبندی
وسط خوسها الزاماً آدمهای بدی نیستند؛ بسیاریشان محصول تجربههای تلخاند. اما سیستمی که با مدیران بیموضع اداره شود، در بزنگاهها بیتصمیم میماند.
جامعهای که مدیرانش وسط خوس هستند، نه گرمِ تغییر میشود و نه سردِ بحران را تاب میآورد؛ فقط در وضعیتی معلق باقی میماند.
هزینهی این بیهزینه ماندن—پروژههای نیمهکاره، فرصتهای ازدسترفته و اعتماد فرسودهی عمومی—را نسلهای بعد خواهند پرداخت.

دیدگاه