ویروسی‌ترین لایه آنفلوانزای نیویورکی

پنج لایه نفرت؛ نقشه‌ای برای تضعیف انسجام اجتماعی | وقتی اختلافات روزمره سوختِ دوقطبی‌سازی می‌شوند

در دکترین پنج‌لایه نفرت، یک لایه وجود دارد که همه چیز را آلوده می‌کند: نفرت مردم از مردم. این ویروس خاموش، اعتماد اجتماعی را هدف گرفته و هر اختلاف کوچک را به شکافی عمیق تبدیل می‌کند و جامعه‌ای که خودش علیه خودش می‌ایستد، دشمن دیگر نیازی به شلیک ندارد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دیارمیرزا، ابراهیم افشاری در فارس نوشت:

در سال‌های اخیر، در تحلیل‌های رسانه‌ای و امنیتی ایران، واژه‌ای تازه و پرچالش پدیدار شده است. «دکترین پنج‌لایه نفرت» یا آنچه برخی از تحلیلگران از آن با عنوان «آنفلوانزای نیویورکی» یاد می‌کنند. این اصطلاح به‌صورت نمادین به نیکلاس برنز، دیپلمات برجسته و فعلیِ سفیر آمریکا در چین نسبت داده می‌شود؛ نه از آن جهت که او سندی رسمی در این‌باره منتشر کرده، بلکه به این معنا که در ذهن تحلیل‌گران ایرانی، «برنز» نماد سیاست‌مدار آمریکایی است که راهبردهای نرم‌افزاری و رسانه‌ایِ ایالات متحده را در قبال کشورهایی چون ایران نمایندگی می‌کند.دکترین پنج‌لایه نفرت، به روایت این تحلیل‌ها، نوعی طرح فرسایشی است که هدفش تخریب تدریجی انسجام اجتماعی و عاطفی مردم ایران از درون است.

ویروسی ذهنی که در پنج مرحله یا لایه رشد می‌کند: نفرت مردم از مردم، نفرت مردم از مسئولان، نفرت مردم از نظام، نفرت مردم از ایران و نفرت مردم از اسلام. هر لایه که شکل بگیرد، زمینه تولد لایه بعدی را فراهم می‌کند؛ به‌طوری‌که در پایان، جامعه‌ای گرفتار شکاف، بی‌اعتمادی و دل‌زدگی شکل می‌گیرد که بی‌نیاز از هر حملهٔ نظامی، خود به‌تدریج از درون فرسوده می‌شود.اما برای فهم عمق این مفهوم، باید آن را در چارچوب جنگ شناختی دید؛ جنگی که نه با سلاح که با تصویر، روایت و احساس پیش می‌رود.

در نظریه‌های جدید ناتو و پنتاگون، از «Cognitive Warfare» یا جنگ شناختی به‌عنوان میدان تازهٔ نبرد یاد می‌شود. جایی که ذهن انسان خود به عرصه درگیری تبدیل شده و در این نوع نبرد، دشمن تلاش نمی‌کند سرباز را بکشد، بلکه می‌کوشد ادراک و قضاوت او را از واقعیت تغییر دهد؛ تصمیم‌های او را دست‌کاری کند و اعتماد او به نهادها و هم‌وطنانش را از بین ببرد.

سلاح‌های این جنگ، «روایت» و «احساس»‌اند و ابزارهایش رسانه، شبکه‌های اجتماعی، داده، تصویر و فناوری هوش مصنوعی برای ساختن حقایق مجازی نه واقعیت.از این منظر، دکترین پنج‌لایه نفرت، شکل بومی‌شده‌ای از جنگ شناختی است که علیه ایران طراحی یا دست‌کم تبیین شده که در این چارچوب، هر لایهٔ نفرت، یک میدان در جنگ روانی است و نخستین و شاید حیاتی‌ترینِ این میدان‌ها، نفرت مردم از مردم است.

اگر یک جامعه را به شبکه‌ای از پیوندهای عاطفی و اخلاقی میان افراد تصور کنیم، این لایه نخست همان جایی است که طراحان جنگ شناختی ضربه را می‌زنند. هدف، از بین بردن «اعتماد» و «همدلی» میان گروه‌های مختلف مردم است. در ظاهر، موضوعات ساده و روزمره‌اند: پوشش، سبک زندگی، زبان، قومیت یا حتی نحوهٔ رانندگی؛ اما در بطن ماجرا، هر اختلاف کوچک می‌تواند با بزرگ‌نماییِ مکرر، به یک شکاف اجتماعی بدل شود.

در بطنِ دکترین نفرت، یکی از مکانیسم‌های کلیدی، ایجاد دوگانگی خیر و شر است؛ سازوکاری که ذهن مخاطب را از «فهم پیچیدگی» به سمت «قضاوت قطعی» سوق می‌دهد. در این دوگانگی، جهان به دو اردوگاه مطلق تقسیم می‌شود: گروهی که «خوب» و «درست»‌اند و گروهی که «بد» و «فاسد»‌اند. این فرایند، نه فقط در سیاست بلکه در زندگی روزمره بازتولید می‌شود؛ مثلاً در منازعه‌هایی چون «با‌حجاب / بی‌حجاب»، «موافق / مخالف»، یا «مردم / حاکمیت»، روایت‌های رسانه‌ای طوری تنظیم می‌شوند که هر کس در یک‌سوی تقابل بایستد، دیگری را دشمن ذاتی و تهدیدی وجودی ببیند. نتیجه، حذفِ طیف خاکستری و نابودیِ امکان گفت‌وگوست.

در جنگ شناختی، این دوگانگی همان ماشه‌ای است که احساسات را فعال و استدلال را خاموش می‌کند. طراحان چنین فضاهایی به‌خوبی می‌دانند جامعه‌ای که افرادش در منطقِ «یا با ما، یا علیه ما» گرفتار شوند، دیگر نیازی به حمله ندارد؛ زیرا خود، درون ذهنشان، مرزهای نفرت را ساخته‌اند.

ماجرای حجاب و بی‌حجابی در ظاهر، مسئله‌ای شخصی و فرهنگی است؛ اما در میدان رسانه، به‌خصوص شبکه‌های اجتماعی، به‌صورت سوختی عاطفی برای دوقطبی‌سازی استفاده می‌شود. در این فضا، هر ویدئوی کوتاه از یک برخورد خیابانی، هر کلیپ از درگیری لفظی و هر خبر از یک برخورد مردمی یا انتظامی، ده‌ها هزار بار بازنشر می‌شود؛ با تیترها و روایت‌هایی که احساس خشم، تحقیر یا انتقام را در مخاطب زنده می‌کند.

الگوریتم‌ها دقیقاً برای چنین واکنش‌هایی ساخته شده‌اند و هرچه محتوا احساس بیشتری برانگیزد، بیشتر دیده می‌شود و درست در همین نقطه است که جنگ شناختی موفق به تبدیل اختلاف طبیعی درونی به نفرت سازمان‌یافته بیرونی می‌شود.

بخش مهمی از این فرایند از طریق رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور و شبکه‌های همسو در فضای مجازی تغذیه و متأسفانه بعضاً به دلیل شدت خشم و افزایش هیجان، از طریق خود جریان‌های نزدیک به نظام و انقلاب دست‌به‌دست حداکثری می‌شود. در همین لحظه ما شاهد تشدید هیجان و احساسات، ساختن روایت‌های یک‌طرفه از وقایع و  القای ناتوانی یا بی‌اعتباری حکومت در حل مسائل اجتماعی هستیم. این چرخه، در هر نوبت خود را اینگونه بازتولید می‌کند: انتشار، خشم، بازنشر، خشم بیشتر و در نهایت بی‌اعتمادی عمیق میان مردم.

اما اینجا نکته‌ای ظریف وجود دارد. هیچ دکترین نفرتی موفق نمی‌شود مگر آنکه مردم خود در دام واکنش‌های هیجانی گرفتار شوند.هوشیاری رسانه‌ای، تمرین گفت‌وگوی عقلانی و توانایی تشخیص میان روایت و واقعیت و اقدامات عملی پیش‌دستانه پیش از برخوردهای صلبی، سپر دفاعی جامعه در برابر چنین جنگی است. اگر هر شهروند یاد بگیرد قبل از بازنشر یک کلیپ یا قضاوت درباره گروهی از هم‌وطنانش، مکث کند، منبع را بررسی کند و انگیزهٔ انتشار را بپرسد، ویروسی به‌نام نفرت، فرصت رشد پیدا نمی‌کند.

در آموزش سواد رسانه‌ای، ما از این مهارت‌ها با عنوان درک انتقادی پیام یاد می‌کنیم؛ یعنی توانایی تشخیص این‌که یک پیام چه کسی آن را ساخته، برای چه هدفی، با چه احساساتی و با چه اثر احتمالی بر ذهن مخاطب. چنین توانمندی‌ای، نه فقط برای شهروندان عادی بلکه برای معلمان، روزنامه‌نگاران و فعالان فضای مجازی ضروری است؛ زیرا هر کدام از ما در این میدان، یا سرباز دفاع هستیم یا ناخواسته بخشی از ماشین نفرت‌پراکنی.

«نفرت مردم از مردم» مهم‌ترین لایه دکترین و همان خاک حاصل‌خیزی است که بذرهای نفرت بعدی در آن می‌روید. وقتی مردم به هم بی‌اعتماد شوند، مرحلهٔ دوم یعنی نفرت از مسئولان به‌طور طبیعی شکل می‌گیرد؛ سپس بی‌اعتمادی به کل نظام سیاسی، از آن به نفرت از ایران به‌عنوان سرزمین و ملت و در نهایت به تردید در باورهای دینی می‌رسد.

این زنجیره، اگر بدون کنترل ادامه یابد، جامعه را به وضعیتی می‌رساند که دشمن خارجی بی‌نیاز از هر گونه لشکرکشی، بر ذهن و احساس مردم مسلط می‌شود کمااینکه در لایه‌های دیگر دشمن دستاوردهایی ازجمله در باب نفرت مردم از هویت ملی در امتناع از خواندن سرود ملی توسط ورزشکاران داشته که به دلیل ضعف در لایه نفرت مردم علیه مردم نتوانست به نتیجه غایی برسد.

از نگاه استراتژیک، حفظ همبستگی اجتماعی، بقای نظام را تضمین می‌کند و فروپاشی آن، پیش‌شرط تضعیف عینی کشور و گشودن راه نفوذ خارجی است. تجربهٔ کشورهایی که در دهه‌های اخیر هدف عملیات شناختی قرار گرفته‌اند (از اروپای شرقی تا خاورمیانه) نشان می‌دهد که تضعیف سرمایهٔ اجتماعی نخستین نشانهٔ موفقیت این حملات است و در چنین وضعی، حتی بهترین سیاست‌گذاری‌ها نیز در ذهن شهروندان بی‌اعتماد، بی‌اثر جلوه می‌کند.

دکترین پنج‌لایهٔ نفرت (صرف‌نظر از اینکه منشأ دقیق آن را در کدام اتاق فکر یا سفارتخانه بجوییم) امروز در میدان رسانه و جامعه ما حضور دارد. در جهانی که مرزهای اطلاعاتی فرو ریخته‌اند، دیگر لازم نیست دشمنی در خاک ما پایگاه بزند و کافی است در ذهن ما جای بگیرد و اگر نخستین لایه، یعنی نفرت مردم از مردم، در ما ریشه ندواند، دیگر لایه‌ها نیز قدرتی نخواهند یافت و در این نبردِ بی‌صدا، سپر اصلی، عقلانیت و همدلیِ مردم با مردم است.