حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

دریغ که آفتاب عمرش از کنگره ایوان جهان گذشت… در همان پاییزی که برگ‌ها رنگارنگ می‌شدند و ابرها با ترنم باران نگارگر…در همان خزانی که اولین نبض حیات، در رگهایش دویده بود، رهی باد جهان بگذشت و در پاییز تب آلود، قفس بشکست.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دیارمیرزا، سعید نیاکوثری مدیر کانون فرهنگی هنری صبا  به یاد یکمین سالگرد خسرو آواز استاد محمد رضا شجریان نوشت:

نی در میان شعله اندوه ناله زد…داد از شراره‌های جدایی… امان، امان…
باد خزان وزید، در لابه لای شاخه غم دیدم چکاوکی فریاد می‌کشید: پاییز آمدست… در دیلمان سرد فراق، مرغ سحر غمین، سر زیر بال خویش فرو برده، خاموش می‌گریست… آه از خزان زرد… آری قفس شکست… طوفان روزگار داد آشیان به باد…مرغ از حصار عالم ناسوت پر کشید… رفت آن همای
۱۷ مهر ماه… قلم چگونه تواند قدم بر صفحه باران خورده پاییز بگذارد و از بهاری سخن بگوید که شکوه ناب آفرینش بود و تراهنگ سرایش… شاید سیاوشِ نیکزادِ فرهنگ بود که همچون بهزادِ هنر نگین موسیقی پاس داشت و همای آوا را به جوهره ادب پارسی و معانی بلیغ عرفانی بیاراست مبادا طوفان کثرت بار تکرار و ردع‌های محیط بدعت ساز، مقرنس‌های ایوان فرهنگ فارسی را خراشد و دست تطاول *فرومایگان*، لعل بدخشان ادبستان سرزمین پاک آریا به یغما برد.
کشتی هنر در شط تحریرهای آوایش و گنبد مینای ادب در سخاوت تعلیماتش، حظّ مکاشفتی بود در بحر بیکران فرهنگ دیرپای ایرانی که با موانست حکمت اسلامی و فروغ تابنده اشراق عرفانی، سد سدیدی بود بر آن عُجبی که زنگار بر آینه دل‌ها نشاند و ساقی نامه‌ها را از طربخانه فیروزه چرخ الحان غبار حرمان فشاند. چون گل از رایحه باد صبا، جامه قبا بنمود تا از بانگ نوایش گلبانگ سربلندی بر سراپرده افلاک طنین اندازد. دست در حلقه گیسوی هنر داشت کلک خیال به باده صهبای نوبهار. گویی که دست معمار طبیعت عمارت وجودش را با طربخانه حنجره بی‌بدیلش به زیبایی آراسته بود و لطف آفرینش نهال وجودش را در بوستان عرفانی تا در سایه‌سار اندیشه‌های دینی پدر، ستونهای فرزانگی بر باورهای اعتقادی استوار سازد ومشام جان در گلشن موسیقی ملی بپروراند و در گذرگاه صعب معرفت، الماس وجود به سنگ جود تراشد و شباب عمر به سیاحت در عالم ادب گذراند تا بر تراز بی‌بقای خاک، به یمن صلابتش، خار مغیلان کعبه مقصود به جان خرد و بی‌پروا از ناملایمات نقشی ماندگار از خویش به یادگار نهاد که عبور زمان، گردی بر صفای آینه گونش منشاند و رقص نورهای ظاهرفریب یغماگر، از تلو لوء تابانش نکاهد. آثاری بدیع و یادگارانی ماندگار که در قفای فراز و فرودش آوایش، حکایت فرهادها نهفته بود و قصه بیستونها…
در بهاری که بهشت زمین لبریز طراوت بهاران بود و پردیس ایران از باختر تا خاور پر از غزلسرایی مرغان نغمه خوان، باد خزان وزید… سبوی لاله صهبای امید بر خاک حسرت ریخت و نسرین قدح شوکران به دست… از آن پس سکوت بلندترین آوایی بود که او خوانده بود و خاموشی طولانی‌ترین مثنوی افشاری…گویی آن همه نغمات دلنشین یکباره از پرده دستان فرو ریخت و شهزاده خیال از کمند احساس گریخت که جز خلوت راهی نمی‌جست و جز لبخند سخنی نمی‌گفت…
دریغ که آفتاب عمرش از کنگره ایوان جهان گذشت… در همان پاییزی که برگ‌ها رنگارنگ می‌شدند و ابرها با ترنم باران نگارگر…در همان خزانی که اولین نبض حیات، در رگهایش دویده بود، رهی باد جهان بگذشت و در پاییز تب آلود، قفس بشکست. سرو سبز احساسش تاب لشکر بیداد خزان نیاورد…روی بر گرفته از حصار دوار گنبد مینا، کلاه سروری بر سر نهاد و حکم میر حیات باز پس فرستاد و به شوق می‌صافی از دستان آن یگانه ساقی، هبوط خاک را فروگذارد. عقاب روح از حضیض ناسوت برگرفت و بال پرواز در بیکران ابدیت گشود و هنر را در حسرت تحریرهای انگیزش نهاد.

دکتر سعید نیاکوثری پاییز ۱۴۰۰

Share