دلنوشته‎ای به مناسبت شهادت حاج قاسم سلیمانی

پدر معنوی فرزندان شهدای مدافع حرم نبود، همدم و محرم پدر و مادران شهدای مدافع حرم به فرزندانشان پیوسته بود…

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دیارمیرزا، فریبرز سعیدی کیا به مناسبت شهادت حاج قاسم سلیمانی نوشت:

بر حسب تکلیف فرزندی و طبق عادت پایان هفته‌ها به اتفاق خانواده غروب پنجشنبه خدمت والده در روستای پدری رسیدیم، شب جمعی از اخوی‌ها و همشیره هم آمدند و کلی فضای خوبی بود فرزندم بهانه گرفت و اصرار کرد منزل والده استراحت کنیم بر حسب اصرار ایشان تسلیم شدم و همانجا خوابیدیم شب عجیبی بود همش پسرم اصرار میکرد پدر مرا بغل کند خواب در چشمان ما نبود با کلی حرف زدن خوابمان بود وقت اذان صبح بر حسب عادت بیدار و نماز خواندم و پسرم از خواب بیدار شد و گفت بابا جان رشت میری؟
تعجب کردم ولی با بغل کردنش بهش گفتم نه امروز جمعه اس و تعطیله…
به صدای دو پیامکی که واسم اومده بود از خواب بیدار شدم ولی توجه نکردم ولی انگار خبری بود تعداد پیامکها به چهار رسید و گوشیم تک زنگ خورد و قطع شد…حال شب از دست دادن پدرم در سال ۹۴ بهم دست داد سراسیمه بیدار شدم به سمت گوشی رفتم و اول به کسی زنگ زده بود توجه کردم یکی از فرماندهان دوستان سپاه بود بهش زنگ زدم جواب نداد و رد تماس زد تکرار کردم در حد دو ثانیه جواب داد و صدای گریه میامد و قطع کرد. هزاران فکر به ذهنم خطور کرد نمیدانستم موضوع چیست حواسم به پیامکهای ارسالی نبود تماس رو یک بار دیگر تکرار کردم و جواب نداد…
در حالی که نگران آن عزیز بودم کمی صبر کردم که تلفن همراه‌ام باز زنگ زد بدون معطلی جواب دادم یکی از همکاران فرمانداری که از قضا باجناقش اولین شهید مدافع حرم استان هم بود پشت خط بود فقط همینو گفت که حاجی خبر داری بو پیامکم رو دیدی گفتم چی شده نه ندیدم فقط سرهنگ زده بود ولی زود قطع کرد صداش میلرزید و صدای گریه می‌آمد…
همکار ما گفت حاج قاسم شهید شد منتظر هر خبری بودم جزء این خبر… خبر عجیب و سنگینی بود دیگه به صحبتهای همکارم توجه نمیکردم فکرم هزاران راه رفت تصاویر حضور سردار در کنگره ۸ هزار شهید استان گیلان، حضورشان در جبهه‌های سوریه و عراق و خیلی چیزهای دیگه از جلوی چشمانم رد میشد بدون خداحافظی قطع کردم فقط پوشیدم و هراسان به سمت خودرو رفتم مادرم صدام کرد خیلی نگران بود که چی شده به خاطر داشتن فشار خون بالا و ناراحتی قلبی بهش گفتم یه کار اداری پیش آمده و باید برم رشت، سوار ماشین شدم به سمت رشت توجهی به سرعت ماشین نمیکردم جاده خلوت بود دیگه تماس‌ها زیاد شده بود به فرماندار زنگ زدم پیشنهاد تشکیل شورای تامین رو دادم ایشان موافقت کردولی نظر بقیه اعضاء هم باید گرفته میشد دیگر همه خبر دار شده بودند میزان تماس‌ها و پیام‌ها زیاد شده بود همه به هم تسلیت میگفتن… با هماهنگی فرماندار به تمامی دستگاههای امنیتی و انتظامی هماهنگی انجام شد روز عجیبی بود هر دقیقه در فضای مجازی و رسانه‌ای تصاویر جدیدی از نحوه شهادت سردار حاج قاسم و رفیق و همرزمش ابوالمهندس توسط پهپادهای آمریکای جنایتکار پخش میشد حزن و اندوه خاصی جامعه رو فرا گرفته بود به اتفاق فرماندار و معاون عمرانی رفتیم نماز جمعه و مصلی رشت. جمعیت فوج فوج می‌آمدند ولی با چشمان گریان و سردرگم… جمعیت داخل مصلی فقط گریه میکردند مداحان شروع به مداحی کردند فقط و فقط گریه بود صدای شیون بانوان حاضر در مصلی بالا بود آیت الله فلاحتی امام جمعه رشت با صدای گریان و ناراحت شروع به صحبت کرد ولی چشمان همه گریان…نماز عجیبی بود نمازی با صداهای گریان نمازگزاران رشت… در روز و نماز جمعه‌ای که دیگر سردار دل‌ها در میان ما نبود بله او را به شهادت رساندند و یکبار دیگر دستان آمریکا و رژیم جنایتکار اسرائیل به خون فرزندان رشید این مرز و بوم آلوده شده بود. خدا لعنتشان کند. در حال جدا شدن از جمعیت نمازگزار بودم تمام صحبت‌ها از انتقام در میان جمعیت بود، ولی مهم این بود که دیگر حاج قاسم نبود، پدر معنوی فرزندان شهدای مدافع حرم نبود، همدم و محرم پدر و مادران شهدای مدافع حرم به فرزندانشان پیوسته بود…

Share