خاطرات حاج آقا ارجمند؛ “برزیل” کشوری که شغل خانم‌ها بر اساس زیبایی آنها تقسیم می‌شود!

آنها که زیباتر بودند منشی و فرشنده فروشگاه‌های بزرگ و شیک می‌شدند و آنها که زیبایی کمتری داشتند یا زشت بودند کارگر می‌شدند و هر چه زشت تر مشاغل پست‌تر!

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دیارمیرزا، کشور “برزیل” یکی از کشورهای پهناور جهان با ۲۱۰ میلیون جمعیت است که رودخانه آمازون به عنوان بلندترین رودخانه جهان از قلب این کشور استوایی میگذرد.

این کشور به مدد بارش‌های خارق العاده استوایی، از پوشش جنگلی استوایی چند میلیون هکتاری برخوردار است و یکی از قطب‌های تولید گوشت قرمز و پروتئین در جهان محسوب میشود.

کشورمان ایران، سالیان سال است که بخش عمده گوشت قرمز وارداتی خود را از این کشور تامین میکند؛ برای نظارت بر ذبح شرعی، ناظران ذبح شرعی پس از طی دورههای خاص آموزشی به این کشور اعزام میشوند و با استقرار در کشتارگاه های طرف قرارداد با ایران در این کشور بر فرایند انجام ذبح شرعی نظارت میکنند.

نشستن پای خاطرات این ناظران، دنیایی از جذابیت و شگفتی را در مقابل دیدگان افرادی که ذهنیتی از کشور برزیل ندارند، ترسیم میکند.

حجت‌الاسلام علی ارجمند عین‌الدین؛ مسئول حوزه نمایندگی ولی فقیه در جهاد کشاورزی استان البرز نیز از جمله ناظران ذبح شرعی کشورمان در برزیل بوده که تجربه حضور ۶ ماهه در این کشور را دارد و خاطراتی که با قلمی روان به بیان اتفاقات و مشاهدات خود از حضور در برزیل پرداخته است.

در ادامه، بخش نخست این سلسله خاطرات را با هم می‌خوانیم:

مهر ماه سال ۱۳۹۵ بود و من در راستای نظارت شرعی بر واردات گوشت به کشور برزیل اعزام می‌شدم، ابتدا با پرواز امارات به دبی رفته و از آنجا با تعویض هواپیما به سمت برزیل پرواز کردیم.

از روی خلیج فارس و کشورهای حاشیه خلیج فارس گذشته، وارد فضای آفریقا و سپس اقیانوس شدیم تا بالاخره به “سائوپائولو” پرجمعیت ترین شهر برزیل رسیدم؛ پرواز حدود ۱۴ ساعت طول کشید، پروازی که بازگشت آن حدود ۶ ماه به طول انجامید.

دو سه روزی را میهمان دفتر “حلال” بودم، ایام محرم بود و تعدادی از ایرانیان برای برگزاری مراسم عزاداری شبها به دفتر حلال می آمدند، جمعیت ایرانیان در برزیل بسیار ناچیز است، شاید فقط چند هزار نفر، روابط آنها نیز با هم چندان حسنه نبود! حدود ۳۰ یا ۴۰ نفری شبها به دفتر حلال می آمدند، لباس روحانیت همراه نبرده بودم، عمامه ای کوچکی دست و پا کردیم و عبایی کوتاه به دوش انداخته و بدون قبا، دو سه شب منبر رفتم.

بعد از سه روز ،سائوپائولو را به سمت فرودگاه کویابا ترک کردم، پرواز حدود دو ساعت به طول انجامید، پس از پیاده شدن از هواپیما با راننده ای که به دنبالم آمده بود به سمت خانه ای که تعدادی از ناظرین شرعی و بهداشتی در آنجا جمع شده بودند راه افتادیم، خانه کوچک ویلایی متعلق به شرکت مینروا بود و یک جوان ایرانی مقیم برزیل به نام آقا امید در آنجا چند روز از ما پذیرایی کرد، او کارمند شرکت مینروا بود و ۱۰ سالی بود که مقیم برزیل شده بود.

روز تاسوعا و عاشورا در آن خانه مراسم عزاداری را برگزار و سپس به سمت شهرهای مختلف پراکنده شدیم، من به همراه ناظر بهداشتی و نماینده شرکت ایرانی با خودروی شرکت و پس از طی حدود ۵ ساعت زمان به شهر مورد نظر رسیدم، شهر کوچکی بود و برخلاف سائوپائولو، هوای خیلی گرمی داشت، همه چیز برایم جدید و جذاب بود به دلیل فرصت کم، مشغله فراوان و آشنا نبودن با زبان پرتغالی چندان فرصت استفاده و مطالعه فرهنگ و تمدن مردم آن کشور پهناور و سر سبز مقدور نبود اما از دید مشاهدات شخصی، این سفر برایم سفر پرتجربه ای بود.

من بر اساس مشاهدات شخصی و محدود خود در یک جمله برزیل را کشور” ۳ شین” دیدم: شراب و شهوت و شُرشُر باران!

مصرف بسیار بالای آبجو، آمار بسیار پایین ازدواج (تا جایی که شناخت فرزندان آنها از طریق مادر انجام میشود و داشتن پدر و شوهر در این کشور یک امتیاز است!) بعدها فهمیدم بر اساس آمار سازمان ملل حدود ۶۵ درصد از زاد و ولد جمعیت ۲۱۰ میلیونی این کشور پهناور خارج از سیستم ازدواج رسمی صورت میگیرد!

به رقص و موسیقی‌های تند بسیار علاقه داشتند، لباس معمول مردان تی شرت و شلوارک است و البته از لباس زنان بسیار پوشیده‌تر!

میانگین ۱۷۰۰ میلی متر بارندگی در سال با دارا بودن رود آمازون که بزرگترین و پرآب‌ترین رود دنیا و دومین رود طویل جهان است و صدها بلکه هزاران  رودخانه های پر آب از دیگر ویژگیهای این کشور است.

مدت ۴۰ روز را در آن شهر کوچک و بسیار محروم که نامش “پونتست لاسردا” بود و در یک هتل کوچک که بیشتر شبیه مهمانسرا بود گذراندیم، این شهر کوچک و توسعه نیافته با حدود ۵۰ هزار نفر جمعیت، مردمان فقیری داشت، پنج روز در هفته، هر روز قبل از نماز صبح با خوردو سواری ذابح جوان ایرانی که مقیم برزیل بود به همراه دکتر دامپزشک به کشتارگاه صنعتی جی بی اس که بیرون از شهر بود می رفتیم، شرکت بسیار بزرگ و مدرنی بود، آنها ضمن تولید برای ایران، برای کشورهای اروپایی هم کشتار میکردند بنابراین پیش از ظهر، کار تولید برای ایران به پایان می رسید و ما پس از قفل شدن سردخانه ها به اتاق کار بر می گشتم.

رابطه کارگران و کارمندان شرکت با ما گرم و صمیمی بود، دکتر “نیازی” که دامپزشک تیم بود، فرد وارد و متعهدی بود؛ ما با هماهنگی کامل، مدیران شرکت را وادار به پذیرش شرایط مطلوب تولید برای ایران میکردیم.

گاو ماده در سفارش تولید ایران جایی نداشت، کاملا مراقب بودیم که گاوهای پیر و حتی ۶ دندان، وارد محوله تولیدی ما نشود البته متاسفانه در سال های بعد با فشار سلاطین واردات گوشت و وادادگی برخی از مدیران جهاد کشاورزی، واردات گوشت گاو ماده و پیر هم با دلار ۴۲۰۰ تومانی آزاد شد!

به نظرم این یک خیانت آشکار بود چرا  که در آنجا قیمت گوشت گاو ماده بسیار ارزان تر از نر بود و گوشت گوساله تفاوت محسوسی با گوشت گاو پیر داشت و این وادادگی وزارت جهاد کشاورزی نه تنها قیمت گوشت در کشورمان را پایین نیاورد بلکه فقط حاشیه سود سلاطین واردات گوشت را به شدت بالا برد، بی دلیل نبود که آنها هرچند وقت یکبار برای ممانعت از اعزام ناظر بهداشتی به برزیل خیز بر میداشتند!

به هر حال ما پس از خواندن نماز ظهر و عصر و خوردن ناهار به هتل بر می گشتیم، هتل حیات نسبتا بزرگی داشت با یک درخت کهنسال انبه عصرها زیر درخت می نشستم و چای و قهوه می خوردیم، شبها و روزهای تعطیل بیشتر نمازها را دو نفره به جماعت می خواندیم، خورشت غذای ما از گوشت حلالی که خود ناظر تولید آن بودیم تهیه می شد، در برزیل قیمت برنج بسیار ارزان بود، البته آنها مثل ما ایرانی ها خیلی اهل برنج خوردن نبودند و عجیب اینکه دَم گذاشتن برنج را نمی دانستند و برنج ها مغزپخت نمیشد!

بر اساس تفاهم با شرکت ایرانی هر روز اقلام خوراکی مورد نیاز را در یخچال اتاق کار قرار می دادند، غذا، میوه و آب میوه و شکلات تامین بود و ما بخشی از آنها را مصرف، بخشی را به کارگران و کارمندانی که به دفتر می آمدند می دادیم و آنچه مصرف نمی شد را با خود به هتل می بردیم و شام ما باقی مانده غذای ظهر شرکت بود، بخشی از آنها را بین کارگران هتل توزیع می کردم.

در برزیل نیز همچون بیشتر کشورها، زن و مرد دوشا دوش هم کار میکنند؛ کار در کشتارگاه سخت و طاقت فرسا بود، تا آنجا که من می دیدم تحصیلات دانشگاهی در آن شهر بسیاری کم بود و مشاغل خانم ها بر اساس زیبایی آنها انتخاب می شد!

آنها که زیباتر بودند منشی و فرشنده فروشگاه های بزرگ و شیک می شدند و آنها که زیبایی کمتری داشتند یا زشت بودند کارگر می شدند و هر چه زشت تر مشاغل پست تر!

در نتیجه بسیاری از خانم ها، اهل ورزش زیبایی اندام بودند، نه الزاما برای سلامتی بلکه برای به دست آوردن یا حفظ شغل و حرفه ای که داشتند.

در این کشور، مهمترین معیار ازدواج نیز زیبایی است! هر دختری زیباتر بود امکان انتخاب شدنش بیشتر بود، ازدواج سفید و رسمی دختران جوان با پیرمردهای پولدار یک فرهنگ رایج است.

از یکی از خانم های جوان که ۴۰ سال با معشوقش اختلاف سنی داشت، علت انتخابش را پرسیدم؛ گفت: اولا او واقعا مرا دوست دارد ثانیا؛ با وجود او دیگر مجبور نیستم کار کنم!

این نکته هم ناگفته نماند که فرزندآوری دختران جوان و حتی نوجوان از طریق ازدواج سفید، امری بسیار معمول است! از نظر میزان ارتباط، دوستدختر معادل همسر محسوب میشود! البته همانجا هم دخترانی هستند که به پاک دامنی بسیار اهمیت می دهند.

اوایل وقتی میوه و آب میوه ها را به کارگران هتل میدادم برایشان خیلی غیرمنتظره و در عین حال جذاب بود! انفاق در فرهنگ آنها جایگاه چندانی ندارد؛ تبلیغ دین در آنجا آزاد بود از تبلیغ مذاهب مسیحی با قرائتهای مختلف تا حتی معابد فراماسونری دایر است.

آخر هفته ها گاهی به کلیساها می رفتیم و نظاره گر اجرای مراسمات آنها بودیم، به دوستان ایران می گفتم هر مبلّغ دینی در اینجا دو چیز داشته باشد، می تواند پیروان بیشماری دور خود جمع کند: یکی دست گشاده و دیگری روی گشاده!

آخر هفته را برای خرید و سیاحت به داخل شهر می رفتیم اما خوب می دانستیم که داخل شهرهای برزیل امن نیست، در آنجا زورگیری یک امر شایعی بود و تبهکاران برای خود مناطق خودمختاری داشتند به نام “فَوِلّا” که بعدها به آن خواهم پرداخت.

وقتی به داخل شهر می رفتیم احتیاط را رعایت کرده و همیشه با خودمان پول نقد می بردیم که اگر خِفت شدیم پولی بدهیم و جان شیرینمان را بخریم!

جالب است بدانید در برزیل از قیافه کسی نمی توان فهمید که او خارجی است یا بومی! از سیاه سیاه تا سفید سفید، حتی جمعیت کثیری از چشم بادامی های ژاپنی، چند نسل است که به آنجا مهاجرت کرده و جمعیت قابل توجهی را تشکیل داده اند، تعداد لبنانی ها هم چشمگیر است اما در شهر پنتست لاسردا تعداد افراد خارجی انگشت شمار بود.

هتل کوچک ما، خانم “رسپشن جوانی” داشت که اهل بولیوی بود، حدود ۳۰ ساله با قیافه ای زیر متوسط بنابراین نتوانسته بود ازدواج کند، وقتی شبها در لابی کوچک هتل غذا می خوردیم، سهم او را فراموش نمیکردیم؛ به زبان انگلیسی علاقه داشت همیشه گوگل مترجمش فعال بود اما ما با وجود ذابح جوان که نامش آرش و نماینده شرکت که بی آرش بود، مشکل ترجمه نداشتیم.

من اولین روحانی ای نبودم که او می دید، آنها شیخ را “شِیک” می نامیدند! “علی” در زبان پرتغالی اسم اشاره است به معنای آنجا!

کم کم این خانم شروع به صحبت کردن با من کرد، من آن زمان از زبان پرتغالی چیزی نمی دانستم اما تا حدّی که بتوانم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم انگلیسی می دانم، به هر حال العبد عبید الاحسان! او حقوق ناچیزی می گرفت و بسته های حمایتی که ما به او می دادیم، خیلی به چشمش می آمد، من همیشه به او توصیه می کردم که در مورد اسلام مطالعه کند، می گفتم من اطمینان دارم روزی شما مسلمان می شوی و او فقط لبخند می زد.

به خوبی می دانست که شیخ ها، با خانم ها دست نمی دهند، بنابراین هیچ وقت دستش را به سمت من دراز نکرد اما محبت را در رفتارش به خوبی احساس می کردم تا این که حدود ۴۰ روز گذشت و به آستانه اربعین رسیدیم …

توافق شده بود به همراه دامپزشکان، روحانیون و نمایندگان شرکت ها در چند شرکت به “تانگرا دِسها” که یک شهر کوچک کوهستانی بود، برویم و در هتل آنجا مراسم اربعین را بجا بیاوریم و من باید از آنجا به شهر کویابا می رفتم، پس رفتن من بازگشتی نداشت!

مانده بودم به خانم رسپشن چه بگویم! به دوستانم گفتم چمدان من را از حیات پشتی به داخل ماشین ببرند، می دانستم اگر بگویم من دیگر بر نمی گردم حتما هیجانی شده و رفتار غیر قابل پیش بینی از خود بروز خواهد داد!

آماده رفتن بودیم،  ظرف چند دقیقه، دو سه بار پیش آمد من و پرسید: “علی شما بروی دوباره بر میگردی؟” من هر بار لبخند می زدم و می گفتم: ان شاء الله!

او که احساس می کرد جواب نگرفته، دوباره سؤال خود را تکرار میکرد و من باز در جواب می گفتم: ان شاء الله!

به هر حال چون دوستانم به او گفتند تا سه روز دیگر بر می گردیم، تصور کرد من هم بر خواهم گشت، دستی تکان داد، لبخندی زد و رفت و ما به سمت شهر “تانگرا دسها” راه افتادیم …

“پایان بخش نخست”

Share