مردی شبیه رشت

او در باران، در بحران، در برف، در کرونا همواره دور میدان خمسه بازار در کنار دارایی های زمینی خود ایستاده است …

وحید احمدی آرا

این مرد با آن لباسش
نه از پرستاران بخش ویژه کروناست، نه خواسته ادای مهراد جم را دربیاورد .او سالهاست این لباس ابتکاری را به سختی به تن می کند و با وسواسی عجیب ترب های باغش را با کمترین امکانات می شورد و می فروشد.
او در باران، در بحران، در برف، در کرونا همواره دور میدان خمسه بازار در کنار دارایی های زمینی خود ایستاده است … با اینکه سخت است بر تن کردن آن حجم پلاستیک و راه رفتن و کار کردن با آن، آن هم کار کم سودی مثل ترب فروشی…
شاید اگر سالهای قبل بود می رفتم کنارش می نشستم و با او گپ می زدم شاید حتی با او گفتگویی رسانه ای می کردم، اما این روزها که می بینمش ترجیح می دهم دوبار دور میدان بچرخم و اگر شد عکسی از او بگیرم …
او برای من، بارانی ترین مرد رشت است …سبز ترین مرد…با پوششی سیاه و من درآوردی که ویژه خود اوست …
بهتر بگویم، او برای من رشت است ؛ کیسه زباله ای بر تن و پلاستیک فریزری بر سر…او برای من عزیز تر از مغزهای فریز شده ای است که تکرار بخشی از زندگی بی خیرشان است، عزیز از از تن های زباله ای که مغزشان توی جیب شان است …بزرگ تر است از آنانی که باران را دوست ندارند و چتر بزرگترین دغدغه شان در روزهای بارانی است …
او برای من رشت است …رشتی که بی سلاح و بی دفاع با اندک دارایی های خود…زمین و خاک و آب و آتش برای زنده ماندن می جنگد …مسیرتان خورد خسته نباشیدی بگویید، کنارش بایستید زیر باران، بدون چتر، اگر هیزم پیت حلبی اش روشن بود، دستتان را کنارش روی گرمای چوبها بگیرید
بی هراس کرونا و آنفلونزا، از او خرید کنید، به سلامتی رشت، که سبز، بارانی و زنده می ماند ….
چند خط بعدی پاره ای از مثنوی نیمه کاره ای است که چند شب پیش از حال این روزهای من منفجر شد و به خیالم هیج گاه هم کامل نخواهد شد، اینجا دوباره به یادگار می نویسم برای این روزهای که کلمه ی کلمه ی این مثنوی دردش را کشیده…:

سرزمین هراس های سیاه
سرزمین سکوت، شرم، گناه

زلزله، سیل ، بی کسی و سقوط
کرونا، خشکسالی و هپروت …

آتشی بر مرام جنگل ها
قصه ی انهدام جنگل ها…

مرگ را روزمرگی کردن
مثل یک مرده زندگی کردن …

فتنه افتاده در تمام وطن
و دروغی بزرگ: مام وطن….

Share