تأسف، واژه‌ى همواره ملموس این روزهاى شهرِ باران

چه خوفناک است وقتى مى بینى نمى توانى قدمى براى شهرت بردارى. آن جاست که محکومى به پذیرفتن این واقعیت تلخ که: “تو”، جرمت کمتر از “آن ها” نیست. همان هایى که بقاى صندلى خود را به هر چیزى ترجیح دادند و مى دهند، رشت که جاى خود را دارد!

آرش رحیمی:

در هیاهوى هیچ و پوچ این روزهاى رشت، کافیست چند ساعتى وقت “تلف” کنى و قدمى در شهر بیدارِ سال هاىِ نه چندان دور و خفته ى این روزهاى رشت بزنى.

بغض خواهى کرد از تماشاى چرک و چروک شهرى که شاید روزى مى خواست و مى توانست بهترین باشد.

شهرى که روزى نماد “اولین ها” بود و اکنون نماد “ایستایى” و “پسرفت”!

قندى مى بینى که در دل شهرى غمگین ذره ذره و روز به روز آب مى شود و عشقى که به نفرت دچار مى گردد. و تو افسوس مى خورى و محکوم مى شوى به سکوت.

چه خوفناک است وقتى مى بینى نمى توانى قدمى براى شهرت بردارى. آن جاست که محکومى به پذیرفتن این واقعیت تلخ که: “تو”، جرمت کمتر از “آن ها” نیست. همان هایى که بقاى صندلى خود را به هر چیزى ترجیح دادند و مى دهند، رشت که جاى خود را دارد!

تاسف، واژه ى همواره ملموس این روزهاى شهرى است که روزى شادى، بر روى در و دیوار آن طنازى مى کرد.

نگاهى اجمالى به شهرداران گذشته ى شهر باران، این داغِ بر دل نشسته را دوصد چندان خواهد کرد.

میرزا خلیل رفیع، جهانگیر سرتیپ پور، رضا افشار و …

به راستى این روزها چه کسى دغدغه ى شهر باران را دارد؟

کاش میشد یک نام، تنها یک نام را با غرور در ذهن تصویر کرد که طى یکى دو سال اخیر، کُتى براى شهر غمگین رشت در آورده باشد.

آواز عاشقانه‌ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی‌کند
تنها بهانه‌ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه‌های عقده‌گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های‌های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره‌ها در گلو شکست

“بادا” مباد گشت و “مبادا” ‌به باد رفت
“آیا” ز یاد رفت و “چرا” در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست

قیصر امین پور

Share