از مادر… برای مادر

زمانه قمر در عقربی شده فرزندان جامعه من، سرشان شلوغ اختیارها و اجبارها و دردها و عشق های خودشان است.

 مسعود محمدزاده ( نویسنده و تهیه کننده):

به نام خدای مادر

گاهی از اجبارگریزی نیست. مجبوری در برابرقوانین دنیای طبیعی سر خم کنی و بگویی چشم ؛ مجبوری در خانه ات را رو به بهار و تابستان و پاییز و زمستان باز بگذاری. مجبوری در برابر مرگ بگویی تسلیم.
مجبوری در برابر بلاهایی که سر زده می آید و زندگی ات را به هم می ریزد، بگویی تسلیم. مجبوری در برابر درد بگویی تسلیم. به غم بگویی خوش آمدی و به عشق بگویی ( کَرَم نما و فرود آ که خانه، خانه توست) تا عشق با همه خوبی ها و بدی هایش در خانه دلت قدم بگذارد.

تو اختیار دار زندگی خودت هستی؛ یعنی اختیار این را داری که از مهمان های نا خوانده زندگی ات چگونه پذیرایی کنی، ولی مجبوری آنها را به خانه ات راه بدهی؛ مجبوری قد بکشی، بزرگ شوی وعشق را با همه ابعادش بپذیری.

عشق ظاهر وسوسه انگیزی دارد. مار خوش خط و خالی ست عشق.ا ول در خانه دلت میهمان می شود و بعد سراسر وجودت را ازآن خود می کند. یک روز چشم باز می کنی و می بینی چیزی جز عشق در تو نیست. چشم باز می کنی و می بینی مادر شده ای. مادر پدرت، مادر مادرت، مادر دوستان و همسالان و جامعه ات.حتی اگر فرزندی به دنیا نیاورده باشی ، حس و حال مادری همه رگ و ریشه ات را تسخیر می کند.

درد مادری تنها درد زادن نیست. مادری درد عشق کشیدن است و عشق گاهی خنجری دارد به نام فراق، زهری دارد به نام مرگ، دردی دارد به نام سکوت. چقدر تا به حال سکوت کرده ای مادر؟ چند بار خم به ابرو نیاورده ای مادردر برابر عشق؟چند بار عشق خنجرش را در جانت فرو کرده و زهرش را در کامت ریخته و تو دم نزده ای و زبان به شکوه نگشو ده ای مادر ؟

بعد از همه این حرف و حدیث ها، بگو بدانم چگونه می شود هم مادر بود و هم خودرا از یاد نبرد؟ چرا که فرزندان جامعه من، هنوز آن قدر بزرگ نشده اند که شخصیت و نیاز های مادر را به رسمیت بشناسند.
فرزندان جامعه من هنوز سنتی فکر می کنند و به این گمان اند که مادر؛ یعنی شمعی که می سوزد و آب می شود، یا شعله ای که بر می آید و فرو می نشیند، یا گلی که عطر زندگی دارد و پژمرده یا پرپر می شود.

فرزندان جامعه من، مادر را فقط برای مادری کردن می خواهند. بشوید، بپزد، غباروبی کند و با همه این کارهای ریز و درشت، به همه مهر بوزد.
فرزندان جامعه من، خودخواه و بی خبر شده اند. خیرشان گاهی به مادرشان هم نمی رسد . آن وقت است که عشق با همه دردهایش آدمی را از پا در می آورد.

زمانه قمر در عقربی شده  فرزندان جامعه من، سرشان شلوغ اختیارها و اجبارها و دردها و عشق های خودشان است. آنها سعی می کنند از پیله سنت بیرون بیایند. می خواهند با تکیه به عقل زندگی کنند، ولی گاهی عقلشان قد نمی دهد به تو، و تو تنها می مانی. نه هم زبانی، نه همدلی، نه همراهی.

ببخش مادر… این همه تنهایی را که فرزندان به تو تحمیل می کنند، و مانند همیشه برای فرزندانت دعای خیر بخوان.بگذار مثل همیشه، خیر تو به انها برسد.

راستی روزت که نه ، همه روزت مبارک.

Share