رشت در دستان نامادری

برای رشت که در دستان نامادری است. برای رشت که آوازه اش دل غریبه ها را انباشته و آوازش دل مردمانش را خون میکند. مصداق آن ترانه یگانه که میگفت : ” می لبَ خنده نیدین، خلوتِ جا گریه کونم، موردومِ حرفِ وستی، می ظاهیرَ خُب چاکونم”…

برای رشت که در دستان نامادری است. برای رشت که آوازه اش دل غریبه ها را انباشته و آوازش دل مردمانش را خون میکند. مصداق آن ترانه یگانه که میگفت : ” می لبَ خنده نیدین، خلوتِ جا گریه کونم، موردومِ حرفِ وستی، می ظاهیرَ خُب چاکونم”…

برای رشتی که پرتیراژترین روزنامه مملکت در ویژه نامه داستانش نمره اختصاصی چاپ میکند، اما داستان واقعی اش جز در گوش جان مردمانش نشستنی نیست.
که در پس دود برآمده از گاریهای کباب میدان شهرداری، که هوش از سرت میبرد، همیشه باید مراقب جایی که قدم بعدی را میگذاری باشی. مبادا سنگی و سفالی لق شده، تاندونهای پایت را به چالش بکشد.

برای رشت که مرکز سبزترین استان کشور است و به اندازه کویری هاشان درخت و سبزی ندارد. برای رشت که شهر سهل گیری است و شهر سهل انگاری شده است. برای رشت که برکشیدگانش فراموشش کرده اند و او را پشت برآمدگی های عناوین پرطمطراقشان جا گذاشته اند. برای رشت که “قدیمی رشتی”هایش کوچ کرده اند و به قول شیون بزرگ، تات و ایلات و اوروس و ارمنی در آن ترکتازی میکنند. (کنایه است)

برای رشت، شهری نیکنام که ناجه نیک فرجامی را در سینه دارد. برای رشت که چاله های خیابانهایش منتظر پیمانکار و پیمانکارانش منتظر پول و پولش لنگ بودجه و بودجه اش منتظر چرخاندن کلید گشایش شهردار و شهردارش منتظر استخاره و استجازه شوراست. برای رشت که صاحب ندارد از بس که صاحب منصب دارد.

برای رشت که برگ و ساقه و ریشه صاحب منصبانش را دلیل وجود است. برای رشت که تا رسیدن به کرانه آرامش مردمانش و رضامندی صاحب منصبانش انگار که از ثری تا ثریا راه است. برای رشت که خوشبختی حقش بود، سهمش بود و عشقش بود. برای رشت، این پاره تن، این گنجور رنجور، دعا کنیم…

علیرضا مویدی فر

پایگاه اطلاع رسانی دیارمیرزا: انتشار مطالب خبری و یادداشت های دریافتی لزوما به معنای تایید محتوای آن نیست و صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای منتشر می‌شود.

Share