انتخابات در حوالی خیابان محله ما

مازیار نیکدل کلاشمی در رابطه با انتخابات پیش رو یادداشتی نوشت.

نزدیک ایام انتخابات بود.در اتاقم نشسته بودم و مغزم همچون ابرهای تیره باران زا داشت میترکید اما عدم ریزشش زارعان را بی نصیب بدرقه کاشانه میکرد.از خانه بیرون رفتم و در حوالی خیابان محله مان گشت و گزاری کردم.خیابانی رنگارنگ نه از گل های لاله و سمبل و مریم بلکه رنگین بود از تکه تکه های کاغذانی که جاندار نبودند ولی نگاه های غم زده و حسرت وار  جنگل بانان پر تعصب به ولوله ی آنها بر روی آسفالت جان میداد و فهمیدنش من را به منجلاب عسرت واری سوق میداد.کاغذانی که سفیدی خود را بی بهانه فدای ایدیولوژی کردند و رنگ پذیری خود را بدون هیچ عذر و منتی فدا کردند.جای جای خیابان صحبت از انتخابات بود.گوشه ای نشستم و به بیانات اهل محل گوش فرا دادم.علی دمبه که قصاب محلمان بود با صدایی بلند و ساتوری به دست و صورتی خون آلود فریاد میزد که هرکسی به پسر عمه ام رای بدهد به آن دمبه رایگان میدهم که جگرش حال بیاید و مردم بی نوای محله مان دستمال به دست صورت خونین علی دمبه را با مهربانی خاصی پاک میکردند.کمی آن طرف تر رفتم و نشستم.داخل مغازه اصغر مگس چه بلبشویی که  نبود آقا جان.بلند شدم و کمی جلوتر رفتم که ببینم چه خبر است.دیدم که اصغر مگس با فریادی بلند میگوید که بخورید هر چقدر که میخواهید بخورید،آخ که من فدای آن شکمتان بشوم.این همان اصغر مگسی است که بابت شکستن شیشه نوشابه اش که تقصیری هم نداشتم کمی مانده بود ماجرا را دادگاهی کند که با دخالت بزرگان اهل محل ماجرا بخیرگذشت خوشبختانه.از پیر مرد فربه ای پرسیدم که چرا ساندویچ ها رایگان است؟گفتند:چون برادرش کاندید انتخابات محل شده.گفتم:حله آقا.مرسی.فهمیدم قضیه چیه.و آن مرد همبرگر به دست به راه خودش ادامه داد.باز هم کمی جلوتر رفتم.حسین آقا کافینتی محل مان که سلامم را به زور جواب میداد و همواره بخل و غضب بر چهره اش مستولی بود اینبار کمی مانده بود صورتم را ماچ کند و میگفت:مازیار جان زندگی دوروزه،شاد باش.من با تعجب به راه خودم ادامه دادم که به کافینتی دیگر محل مان آقا سهراب رسیدم که با استرس فراوان و گیج زنان به دنبال کاغذ میگشت.همان آقا سهرابی که تا پریروز برایم از ناله های جنگل بانان پر تعصب و رنگ باختن و هدر رفتن درختان غزل ها میخواند.به انتهای خیابان رسیدم که رفیقانم را دیدم که به دور هم پرسه زده اند.به پرسه آنها ملحق شدم.پرسه ای تا دیروز محفل غیبت و بلوف زنی ها بود امروز رنگ انتخاباتی داشت.البته نه رنگهایی که رنگ علمی داشته باشند.بلکه اسپری هایی بود که با آن میخواستند دیوارها را ایدیولوژی کنند و به اشیا ساده مفهومی نامفهوم ببخشند.هوا کم کم داشت تاریک میشد که قصد برگشت به خانه به سرم زد.تفکر کنان راه افتادم.

دیگر داشتم به دموکراسی مشکوک میشدم.دیگر اندیشه های افلاطونی بر ضد دموکراسی در باورم به تمسخر نمی‌گرایید.افلاطونی که میگفت:دموکراسی شهوات مردم را برآورده میکند و حاکمان آن،امیال عامه پسند را ملاک سیاست قرار میدهند و انتظار نمیرود که جاهلان،حکیم انتخاب کنند.

به خانه رسیدم و درب خانه را وا کردم که کاغذاهای بیشمار تبلیغاتی کاندیداها را مشاهده کردم که به یاد سخنانی از اسوالد اشپنگلر افتادم که میگفت:حقیقت این است که با تعمیم حق رای به عموم افراد، انتخابات معنای اولیه خود را از دست داده است.زیرا مردم گرفتار چنگال قدرت های جدید یعنی احزاب مختلف خواهند بود و روسای احزاب اراده خود را با بکارگیری همه ی دستگاه های تبلیغاتی و تلقینات بر مردم تحمیل میکنند.

رفتم داخل اتاقم و کتاب ادموند برک تحت عنوان تاملاتی درباره انقلاب فرانسه را گشودم که نوشته بود:دموکراسی شرم آور ترین نوع حکومت است.زیرا چنین حکومتی رای و نظر مردم را،برترین معیار و قانون را تنها برخاسته از اراده ی آنان است.در صورتی که عامه مردم از عقل و حکمت به دورند.یا به قول افلاطون که میگفت: صلاحیت حاکم توسط نخبگان اصل است و نظر عوام اهمیتی ندارد.

اشک در چشمانم حلقه زده بود زمانی که فهمیدم تمام رابطه ها و تمامی انتخاب ها و تمامی رنگها و تمامی مهربانی ها بوی ایدیولوژی و سیاست و شعار میدهند.آنگاه پنجره اتاقم را گشودم و چشمانم را بستم و فریاد کشیدم که آی مردم بیایید که به افلاطون ثابت کنیم که ما جاهل نیستیم.به اشپنگلر بفهمانیم اسیر تبلیغات نمیشویم و تحمیل ناپذیریم.به ادموند برک بگوییم که ما میتوانیم اصلح و با دیدی تفهمی انتخاب کنیم.و به گوش اصغر مگس سیلی ای بزنیم که علی دمبه بخاطر بدهی هایش بابت خرید گوشت به او نزد.

ناگهان باران به شکل عجیب و ترسناکی شروع به ریزش کرد.

  مازیار نیکدل کلاشمی – دانشجوی دبیری جامعه شناسی

پایگاه اطلاع رسانی دیارمیرزا: انتشار مطالب خبری و یادداشت های دریافتی لزوما به معنای تایید محتوای آن نیست و صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای منتشر می‌شود.

Share