اینجا «زندگی» به بن بست می‌رسد/ روایت مردمی که هیچ ندارند!

همه زیر خط فقرن. همه سوءتغذیه دارن و گرسنه ان. خانواده‌هایی در این روستا هستن که شاید در روز، بیشتر از چند تا خرما برای خوردن نداشته باشن که اونم باید تصمیم بگیرن، اون چند تا خرما، ناهارشون بشه یا شام.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دیارمیرزا شنیده‌اند که «دولتی‌ها» می‌آیند «مارز»، می‌آیند آخر دنیا را ببینند، آنها هم کنار جاده ایستاده‌اند منتظر دولتی‌ها. وقتی وانت‌ها ترمز می‌زنند روی شانه جاده، اول همه‌شان ساکتند. خنده‌های خفه و نگاه‌های دزدیده و شانه‌های خجالت زده، بعد از چند ثانیه، انگار همه‌شان به دگمه‌ای وصل شده‌اند و دهان همه‌شان همزمان باز می‌شود؛ «نداریم، فقیریم، کمک کنین، بدبختیم» …

 روزنامه اعتماد نوشت: خِیری کنار جاده ایستاده. با چند زن و دختر بچه. ظاهر همه شان مندرس است. لباس‌های کهنه، چادرهای رنگ باخته. شنیده‌اند که «دولتی‌ها» می‌آیند «مارز»، می‌آیند آخر دنیا را ببینند، آنها هم کنار جاده ایستاده‌اند منتظر دولتی‌ها. وقتی وانت‌ها ترمز می‌زنند روی شانه جاده، اول همه‌شان ساکتند. خنده‌های خفه و نگاه‌های دزدیده و شانه‌های خجالت زده، بعد از چند ثانیه، انگار همه‌شان به دگمه‌ای وصل شده‌اند و دهان همه‌شان همزمان باز می‌شود.

«نداریم… فقیریم… کمک کنین… بدبختیم…»

خیری، دولتی‌ها را نگاه می‌کند. کنار صدیقه و سمیه ایستاده. صدیقه ١۵ ساله است. قد و جثه‌اش اندازه یک بچه ١٠ ساله است. سمیه ١٢ ساله است. قد و جثه‌اش اندازه یک بچه ٧ ساله است. خیری دستش را می‌گیرد سمت دره. «خانه‌ها» توی دره است. روی حاشیه مسطح پایین دامن کوه، ٧، ٨ کپر قوز کرده، مثل تاول، چسبیده به خاک خشک. کپرها، مثل صاحب‌هایش، مندرس. مجموع این کپرها، روستای «ماه مانَک» است؛ یکی از ده‌ها روستای فقر زده جنوب کرمان. خرده ریگ را زیر پایمان جا می‌گذاریم تا انتهای سراشیبی برسد به محوطه «خانه‌ها». کپرها، هر کدام، ۴، ۵ متر از هم فاصله دارد.

هر کپر، یک خانه. خانه که، یک نیمکره از جنس تن نخل، آلونکی با ارتفاع یک و نیم تا دومتر و مساحت١٢متر که در هر طرفش بنشینی و بچرخی، تابستان باشد، هوای «داغ» می‌ریزد روی سرت و زمستان باشد، سوز سرد از روزنه‌های چوب و سَعَف (برگ‌های نخل) به هم بافته شده می‌خزد و دور تنت چنبره می‌زند… روی کاغذ چرک پوسیده‌ای که نقش شناسنامه را بازی می‌کند، تاریخ تولد خیری سال ١٣۵٣ است. خیری ٢ بچه دارد. بچه‌ها تا کلاس ششم توی مدرسه کپری روستا درس خواندند و شوهر خیری پول نداشت برای خوابگاه مدرسه شهر ۴٠٠ هزار تومان شهریه بدهد. بچه‌ها، ماندگار کپر و دره شدند. اینجا فقط همین است، کپر و خاک. کپر و فقر.

«اون خونه عروسمه.»

«عروس»، همسر دوم شوهر خیری است. ۴ سال قبل، شوهر خیری رفت روستای همسایه، زن گرفت. خیری، عروسی هم رفت. فردا که شد، شوهر با نوعروس آمدند توی کپر سه متر آن‌طرفتر. کل صورت خیری، کف دست جا می‌شود. از فاصله نزدیک، بوی لباس چرک و تن نشُسته می‌دهد. شال خاکستری نیم پاره را محکم‌تر دور سر و گردن می‌پیچد از سرمای باد.

«توی این کپر که هیچی نیست.»

کف کپر، خاک سفت با یک لا زیلوی سورمه‌ای فرش شده. کپر با لامپی که از وسط سقف آویزان شده، روشن می‌شود. در این روستا، تنها وسیله برقی، همین لامپ است. وسط زیلو را یک دایره بریده‌اند برای منقل. آتش منقل، حیران از بادِ سرد، از دورِ تنِ کتری دود گرفته زبانه می‌کشد. قابلمه کوچکی، کنار منقل است.

«ناهارمان، عدسه. ما یا عدس می‌خوریم، یا سیب‌زمینی، یا آب داغو (آب مخلوط با روغن و پیاز داغ که با نان می‌خورند) .»گوشه کپر، چند دست رختخواب، نامرتب و بی‌سلیقه روی هم تلنبار شده. یک کیسه زباله سیاه، گوشه دیگر کپر است. اضافه چند تکه لباس از کیسه بیرون پریده. به دیوار کپر، عکس دو هنرپیشه زن هندی آویزان کرده‌اند، عکس‌های بریده شده از مجله. زن‌های توی عکس خوشگلند. موهایشان سیاه و شفاف است. سورمه کشیده‌اند و گوشواره به گوش دارند و گردنبند به گردن. زن‌های توی عکس، خوشبختند. زن‌ها لبخند زده‌اند. از آن لبخندهایی که دندان‌های آدم، ردیف و سفید می‌افتد بیرون. تاج تمام دندان‌های خیری، از بیخ سیاه شده.

اینجا گوشت می‌خورین؟

– (می‌خندد) گوشت چیه؟

از داخل دره که بالا را نگاه کنی، جاده را نمی‌بینی. دره آفتاب نمی‌گیرد. داخل کپرها سرد است و بوی نا و خاک می‌دهد.

وسایل خودت کجاست؟

– وسایل چیه؟

بالاخره هر زنی برای خودش یه وسایلی داره. لباسات، کفش، روسری؟

– (می‌خندد) ما اینجا هیچی نداریم.

هیچی یعنی چی؟ شما مهمونی نمیرین؟ لباس نمی‌خرین؟ برای عید و سال نو؟

– (می‌خندد. این‌بار این خنده، خنده تمسخر است.) مهمونی یعنی چی؟ عید چیه؟ من که بدبختم، چه فرقی می‌کنه عید باشه یا یک روز دیگه؟

کل دارایی شوهر خیری ١۵ راس گوسفند است و دو کپر. وضعیت تمام ساکنان ماه مانک مثل خانواده خیری است. پای گوشت و خیلی چیزهای ساده‌تر از گوشت به این روستا نمی‌رسد. تمام اهالی، با یارانه زندگی می‌کنند. چند راس دام نحیف و رو به موت، تمام سرمایه خانواده‌هاست. روستا آب لوله کشی ندارد و زن‌های روستا، برای شستن ظرف و لباس باید بروند کنار رودخانه پشت کوه. از آب همان رودخانه هم ظرف‌های‌شان را پر می‌کنند برای خوردن و غذا پختن.

روستا حمام ندارد و اهالی روستا، برای حمام می‌روند کنار همان رودخانه پشت کوه. روستا دستشویی ندارد و اهالی روستا برای قضای حاجت باید بروند… می‌روند پشت کوه، گوشه زمین را چال می‌کنند، زیر سقف آسمان ادرار و مدفوع می‌کنند بدون آنکه آبی برای شست و شو داشته باشند.

اگر در طول روز، یا شب و دیر وقت، مریض بشوند و دردی بگیرند، هیچ کس باخبر نمی‌شود. مگر اینکه خودشان را تا بالای جاده بکشند تا اگر ماشینی رد شد، آنها را به نزدیک‌ترین خانه بهداشت روستایی برساند. نزدیک‌ترین خانه بهداشت، ٢۵ کیلومتر دورتر است. نزدیک‌ترین بیمارستان، ١۵٠ کیلومتر دورتر. «هر وقت یارانه بدن، ما هم میریم شهر. (شهر، یعنی قلعه‌گنج. خیری تا به حال دورتر از قلعه‌گنج نرفته.) وقتی میریم شهر، پیش همون یارو که یارانه مان میده، گاهی ماست می‌خریم. ماست تنها چیزیه که غیر از عدس و سیب‌زمینی می‌خوریم…»

«مارز»؛ دهستانی در ١٠٠ کیلومتری شهرستان قلعه‌گنج؛ جنوبی‌ترین بخش استان کرمان که ۴٠ روستا دارد. روستاهایی که تعداد خانوارش از ١٠٠ و ١۵٠ و ٢٠٠ بیشتر نمی‌شود. مارز یعنی مرز. مرز به معنای بن بست و پایان. مرز سه استان؛ کرمان، هرمزگان، سیستان و بلوچستان. وارد محدوده جغرافیایی مارز که بشوی، وارد محدوده فقر شده‌ای. هر چه پیش بروی، به اوج و انتها نزدیک‌تر می‌شوی.

اوج فقر، انتهای فراموشی. در مارز، ۶۵٠ خانوار (٣٢٠٠ نفر) ساکن هستند که از این تعداد، ١۵٠ خانوار، مددجوی کمیته امداد و مستمری بگیرند؛ درآمد ماهانه بیش از ٩٠ درصد ساکنان این دهستان؛ اگر مددجوی امداد و مستمری بگیر نباشند، یارانه ۴۵ هزار و ۵٠٠ تومانی دولت است. مارز، از ماه مانک شروع می‌شود و با «کَلاهُن» به پایان می‌رسد. کلاهن، آیینه فقر کرمان است. روستایی که ٨ خانوار در آن ساکنند و با نور فانوس زندگی می‌کنند. غلامرضا حسن خانی؛ دستیار ویژه مدیرکل کمیته امداد استان کرمان می‌گفت: «ضریب محرومیت مارز ٩ است (هیات وزیران، سال ١٣٨٨ برای مناطق محروم کشور ضریب محرومیتی مشخص کرد تا این مناطق با اولویت ضریب، در فهرست اقدامات رفع محرومیت قرار بگیرند.

در آن سال، شهرستان قلعه‌گنج، با ٣٠٠ روستای تابعه که ٣ درصد جمعیت و ۶درصد مساحت استان را داشت، با ضریب ٩ به عنوان یکی از مناطق در اولویت شناسایی شد.) گودال فقر مارز انقدر عمیق بوده که هر چه بریزی پر نمیشه. دهستان مارز، مرز مشترک سه استان محرومه و یکی از دلایل محرومیت یک منطقه، بن بست بودن اونه. مارز هم، منطقه کوهستانی غیر قابل عبور و بن بسته. ١۵ ساله که در استان خشکسالی داریم و خشکسالی تمام نخل‌ها و باغ‌ها رو خشکانده. فاصله بین قلعه‌گنج تا مارز، هکتارها و کیلومترها زمین خشکیده است که کشت هیچ محصولی در اون ممکن نیست. اون هم در منطقه‌ای که شغل بیش از ٧٠ درصد مردم کشاورزی و دامداریه. استعداد مردم قلعه‌گنج همین بوده چون در این منطقه کارخونه‌ای نیست.

تمام منطقه هم کویر و خاک سرد سخت بی‌بار، و همین وضع، شرور تولید می‌کنه و خشونت و نفرت ایجاد می‌کنه.»ماه مانک را که پشت سر بگذاری و بروی در مسیر «بن بست»، هر متر که چرخ‌های وانت می‌چرخد و راه پیش می‌برد روی آسفالت وصله‌دار جاده‌ای که از ١١ سال قبل، وعده یکدست کردنش را داده بودند، این حس با صدای چرخیدن چرخ‌ها همراه می‌شود که داری به سمت چیز بدتری می‌روی. فاصله ماه‌مانک تا روستای بعدی و بعدی و بعدی، تا چشم کار می‌کند نخل‌های خشک و بی‌بر است، سنگ است و کلوخ و زمینِ خشکِ عزادارِ بی‌آبی. تا چشم کار می‌کند، صخره‌های زاویه‌دار و خشنِ بی‌مِهر. خاک از بس آفتاب خورده، سفید شده، پیر شده. از کیلومتری نامشخص، جاده تمام می‌شود. جاده دیگر نیست.

انگار در یک معبر مالرو، کوه را خرد کرده‌اند ریخته‌اند وسط معبر. ٣٠ کیلومتر راه، فاصله آخرین روستاهای جنوب کرمان تا قبل از دیوار کوه، راهی است مفروش با قلوه سنگ. چرخ‌های وانت، در این مسیر فراموش شده، ثانیه به ثانیه و سانتی‌متر به سانتی‌متر، کند و سنگین، می‌چرخد و وانت در هر ربع دور چرخش چرخ، روی دست اندازی متشکل از قلوه سنگ‌ها بالا و پایین می‌شود و از جا می‌جهد. در همین مسیر، به خوبی می‌شود معنای فراموش شدن را فهمید. هر دقیقه‌ای که می‌گذرد، وضوح این معنا بیشتر می‌شود. وقتی به روستای «ناهوگان» می‌رسیم، انگار روستا را با فقر آبیاری کرده‌اند. روستایی در ١٠۵ کیلومتری قلعه‌گنج که در گذشته نه چندان دور، سایه بر سر رودخانه‌ای داشت و همسایه مراتع سرسبزی بود و محصول درختان نخل روستا، سفره‌ای رنگین‌تر از چیدمان محقر نان خشک و کشک فراهم می‌کرد.

امروز، نخل‌ها از بی‌آبی خشکیده و مرتع، جای خود را به تیغ و خار سپرده و دیوارهای صله بسته دره، گواه منصفی است بر اینکه رودی که دیگر زلال هم نیست، فقط آنقدر ورودی و خروجی دارد که به درد شستن کاسه‌ای و پیراهنی بخورد و آب شرب و شست و شوی ١۵٠ نفر آدم را تامین کند. ١۵٠ نفری که هویت‌شان هم سرگردان شده با سیاست‌های بی‌منطقی که از دهه ٨٠ به اسم «کپرزدایی» اجرا شد اما تنها ثمرش برای این آدم‌های فقرزده، بار سنگین اقساط ماهانه ١٠٠ هزار تومانی و ١۵٠ هزار تومانی غیر قابل پرداخت و سبز شدن سازه‌های آجری و سیمانی بدقواره ناتمام، کنار کپرهای فرسوده‌شان بود.

مروز، فضای «ناهوگان» که به ماحصل شتابی برای بیتوته زودگذر شبیه‌تر است تا روستایی ریشه‌دار، تراکم ناموزون و فشرده حصیر و آجر و سیمان است که حتی نفس کشیدن را هم دشوار می‌کند وقتی آدم‌های روستا، برای پیدا کردن جای پا در این بی‌قوارگی، ترجیح می‌دهند جلوی کپرهای‌شان زمینگیر شوند با صورت‌های استخوانی و چشم‌های گود افتاده و نگاه‌های بی‌روح و شکم‌های گرسنه و دست‌های خالی… کدخدای روستا (تنها فرد دیپلمه روستا) می‌گفت: «اینجا ٢۴ خانوار – ١۵٠ نفر – زندگی می‌کنن که ۵ خانوار، بی‌سرپرستن و یک خانواده هم شناسنامه نداره. شغل اهالی، قبلا دامداری و کشاورزی بود.

تمام زمین‌های اطراف، باغ مرکبات بود و مرتع سبز بود. روستا از ٢٣ سال قبل گرفتار خشکسالی شد و رودخونه‌ها خشکید و نخل‌ها از بی‌آبی سوخت. اگه هم بارونی بیاد، سیل میشه و رودخونه، زندگی مردم رو با خودش می‌بره. تنها درآمد مردم، یارانه است و فروش حصیر (حصیرهایی که به عنوان زیرانداز استفاده می‌شود) . برای حصیر هم، ١٠ نفر، ٢٠ نفر میرن دامنه کوه، ۴ روز، ۵ روز طول می‌کشه تا داز (نخل ایرانی) و پیش (برگ درخت خرما) پیدا کنن و با داس ببرن و بیارن. زن و بچه ۵ روز می‌نشینن و با همین گیاه، حصیر می‌بافن و هر حصیر رو ۴ هزار تومن می‌فروشن. قیمت یک کیسه ۴٠ کیلویی آرد ۵٠ هزار تومنه. توی کپرها رو نگاه کنی، نیم کیلو آرد نیست، سیب‌زمینی نیست، عدس نیست، نون و گوشت نیست. آخرین بار ۵ ماه قبل بود که مردم اینجا گوشت خوردن. یک نیکوکار تهرانی پول گوسفند داده بود و وقتی گوسفند رو کشتن، به هر خانواده ٣٠٠ گرم گوشت رسید. هیچ خونه‌ای حموم و دستشویی نداره.

همه زیر خط فقرن. همه سوءتغذیه دارن و گرسنه ان. خانواده‌هایی در این روستا هستن که شاید در روز، بیشتر از چند تا خرما برای خوردن نداشته باشن که اونم باید تصمیم بگیرن، اون چند تا خرما، ناهارشون بشه یا شام. از این روستا کسی دانشگاه نرفته. از اینجا تا نزدیک‌ترین خانه بهداشت ۴ کیلومتر راهه که اورژانس و آمبولانس هم نداره. اگر مردم کارشون به بیمارستان بکشه، یا باید برن کهنوج (١٨٠ کیلومتر فاصله) یا جیرفت (٢٩٠ کیلومتر فاصله) . پارسال یک بچه‌ای رو عقرب زد و چون راه دور بود، بچه به دکتر نرسید و مرد. »بختِ نحسِ مارز را با فقر بسته‌اند. مرز سه استان، یکی از دیگری مفلوک‌تر. هرمزگان، گرفتار قاچاق کالا و سوخت و مواد مخدر، سیستان و بلوچستان، گرفتار قاچاق سوخت و مواد مخدر و انسان، کرمان، شاهراه عبور کاروان‌های قاچاق. دو روز قبل از آنکه به کرمان عازم شویم، اشرار مسلح با نیروهای انتظامی جنوب کرمان درگیر شده بودند و هم شرور کشته شد و هم مامور، شهید…

دیروز، یک کودک یک سال و ٧ ماهه در «رایِن قلعه» مرد. علت فوت؛ اسهال شدید. مادر کودک پول نداشت بچه را دکتر ببرد. نزدیک‌ترین بیمارستان، ٢٠٠ کیلومتر دورتر از روستا بود. دیروز، بچه را با وانت به درمانگاه رساندند… بهورز راین قلعه یادش نمی‌آید در این ١٠ سال، نوزادی سنگین‌تر از ٢ کیلو و ۴٠٠ گرم در این روستا به دنیا آمده باشد. (بنا بر معیار وزارت بهداشت، تولد با وزن کمتر از ٢ کیلو و ۵٠٠ گرم، غیر طبیعی و نشانه سوءتغذیه شدید مادر در دوران بارداری است) .

تازه راین قلعه این اقبال را داشته که با ١١٧ خانوار، روستای قمر باشد (به دلیل تعداد خانوار و موقعیت جغرافیایی) و ٧ روستای پس و پیش، تابع. اما در همین روستای قمر، در چند ماه گذشته، ٣ مورد بارداری، به دلیل فقر آهن و سوءتغذیه مادر، منجر به سقط شده و یک مورد، منجر به مرده زایی با این ضمیمه که در این روستا، مادران دچار سوتغذیه، نوزادان دچار سوءتغذیه به دنیا می‌آورند فراوان. «اینجا آب لوله کشی نداره. خونه‌ها حموم نداره.

شاید ١٠ تا خانواده حموم داشته باشن. خیرین برای روستا حموم عمومی درست کردن و اونم آب نداره. مردم باید برن لب رودخونه، آب رو بریزن توی دیگ تا گرم بشه و اونجا کنار رودخونه خودشون رو بشورن. پنج شنبه جمعه‌ها، کنار رودخونه می‌بینی که داخل این حلب روغن‌ها آب ریختن و بچه‌های کوچولو رو توی حلب می‌شورن. شاید ۴ تا خانواده دستشویی داشته باشن. همه میرن توی صحرا. میرن توی بیابون که آب هم نیست. به خاطر همینه که اسهال می‌گیرن. فقر آهن خیلی زیاده. بیماری‌های پوستی خیلی زیاده. سرماخوردگی و آنفلوآنزا خیلی زیاده. بیشتر خانواده‌ها لباس گرم ندارن. لباس گرمشون کجا بود؟ جورابشون کجا بود؟ کلاهشون کجا بود؟ مردم، درآمدی ندارن، فقط با یارانه زندگی می‌کنن و پول یارانه هم فقط به یک کیسه آرد می‌رسه و چند قلم مایحتاج اولیه.

قبلا درخت خرمایی بود و مردم خرما می‌فروختن ولی خشکسالی شد و درختا خشکید و دیگه همون خرما رو هم ندارن. بچه‌های این روستا خیلی روزا بدون صبحانه میرن مدرسه چون پول یارانه به تجملاتی مثل چای و عسل و پنیر نمی‌رسه. صبحانه کجا بود؟ یه تیکه نون خشک، اونم اگه بتونن، میدن دست بچه. همون، ناهار و صبحانه‌شه. خانواده‌هایی اینجا هستن که حتی برای شام شب هم چیزی ندارن. خانواده‌هایی هستن که زودتر از یک ماه، آردشون تموم میشه و پولی هم برای خریدن آرد ندارن و میرن این خونه و اون خونه برای یک کاسه آرد. همسایه مگه چند بار می‌تونه کمک کنه؟ وقتی آرد ندارن، یعنی نون خالی، نون خشک هم نمی‌تونن بخورن. اغلب بچه‌ها با دمپایی پلاستیکی میرن مدرسه چون خانواده نمی‌تونه برای بچه کفش بخره. شاید سالی یک بار، یک خیر گوسفند بکشه و به روستا برسونه وگرنه گوشت گیر این مردم نمیاد. اینجا غذای خیلی خیلی خوب، کشک و پیاز داغه. خیلی خانواده‌ها همین رو هم ندارن که بخورن و شب، گرسنه می‌خوابن. ما به شهر هم گفتیم، اومدن و شرایط مردم رو دیدن.

تنها کاری که از دستم براومد این بود که زن‌های باردار رو به مرکز بهداشت معرفی کنم تا هر دو یا سه ماه یک‌بار، یک سبد غذایی بهشون بدن. کمیته امداد هم برای بچه‌های زیر ۵ سال سالی ۴ بار سبد غذایی میده. از کل خانواده‌ها، شاید ۴ خانواده باشن که وضعشون، فقط کمی بهتر از بقیه است.»برای بهورز روستا که بومی منطقه است و با احوال همسایه‌ها آشنا، سوال‌های من عجیب و خنده‌دار است. عجیب و خنده دار… . «تفریحشون کجا بود؟ بدبختا نه تفریحی، نه مسافرتی، هیچی ندارن. خیلی هاشون حتی قلعه‌گنج رو هم ندیدن. هفته‌ای یک بار میرم خونه هاشون برای مراقبت مالاریا و می‌بینم چه وضعی دارن. من دایم بغض توی گلومه. وقتی اینا رو، شدت فقرشون رو می‌بینم، همیشه بغض توی گلومه. »

اون بچه، فقط از اسهال مرد؟

– (مکث می‌کند) اون از فقر مرد.

فاصله آخرین روستاها، یک نمایش تلخ از شیطنت طبیعت است. وانت در بستر رودخانه خشکیده، روی امواج قلوه سنگ‌ها پیش می‌رود. به ندرت می‌شود دید گودالی به وسعت یک قرص نان، این اقبال را داشته که آب را در خود حبس کند. رد کهنه گذشته‌های پرآبی رودخانه، صفحات تاریخ را تداعی می‌کند. کارمند فرمانداری می‌گوید شمال استان، باید حداقل ١٠٠ متر چاه بزنند تا به آب برسند. می‌گوید بارش سالانه کمتر از ١٠٠ میلی متر، یعنی خشکسالی. جنوب کرمان، ٢٠ سال است که ١٠٠ میلی متر بارش را به خود ندیده. سال گذشته، کل بارش قلعه‌گنج یک میلی متر بود. استانی که به رایحه صیفی و عطر مرکبات و نخل پرغرور و دام پروار شهره بود، حالا موت منابعش را سند می‌زند. گفته بودند شهرستان قلعه‌گنج ٧۵ هزار نفر جمعیت دارد. کارمند فرمانداری می‌گوید فقر، حداقل ١۵ درصد این جمعیت را زمین گیر کرده است.

بچه‌ها، کجا بازی می‌کنین؟

– (٧ پسربچه دستشان را رو به دامنه کوه می‌گیرند. رو به زمین ناهموار خشک.)

شما همه تون دوچرخه دارین؟

– (فقط یک کودک دستش را بالا می‌برد.)

مبلغ مذهبی، داخل مسجد روستا برای مسوولان کمیته امداد از مشکلات «نَمگاز» می‌گوید. از اینکه مردم آب تصفیه شده ندارند، برق ندارند، حمام و دستشویی ندارند، مدرسه روستا بخاری ندارد، مردم شغل ندارند، درآمدی جز یارانه ندارند. پول قبض برق ندارند و برق می‌دزدند. مرد، شیلنگ سیاه رنگی را که مثل مار، در دامنه کوه پیچ خورده و در گودی پشت روستا گم شده و از پشت مسجد سر در آورده، نشان می‌دهد. «آب آشامیدنیمون از این شیلنگ میاد. شیلنگ رو از رودخونه کشیدن تا اینجا. وصلش کردن به دینام و آب رودخونه میریزه توی اون حوضچه. (حوضچه کوچک پشت دیوار مدرسه را نشان می‌دهد.) آب هم پر انگل و میکروبه. هر چی انگل توی اون آب هست توی شکم اینا هم هست (به پسربچه‌ها اشاره می‌کند.) نخلا رو می‌بینی؟ (خرماهای خشکیده بر سر شاخه نخل‌های سیاه از بی‌آبی، زار می‌زند) اون خرما رو دیگه گوسفند باید بخوره. درخت انقدر بلنده، کسی نمی‌تونه بره بالا. خوزستان مردم امکانات دارن. پَروَند (کمربند ایمنی) می‌بندن به خودشون، میرن بالای درخت، اگه دستشون ول بشه، کمربند نگهشون می‌داره. اینجا هیچی نیست. الان دو سه نفر داریم توی این روستا که از بالای نخل افتادن و کمرشون شکسته.»

مگه دکتر نمیاد اینجا؟

«دکتر ماهی یک بار میاد. اونم اگه بهداشت مجبورش کنه. اگه مریض بشیم باید بریم راین قلعه. چند وقت پیش بچه مو عقرب خورد (عقرب نیش زد) ماشین دربست گرفتیم، تا رسیدیم قلعه‌گنج، بچه سه ساله کف بالا می‌آورد. هوا که گرم بشه، اینجا پر از عقرب و ماره.»مردهای نمگاز بیکارند. اگر کسی توانسته، آشنایی جور کرده و راهی بندر (بندرعباس) شده برای کارگری در اسکله. سه ماه، ۴ ماه باربری، یک میلیون تومان مزد، دوباره بیکاری تا وقتی یک کشتی چینی یا اوکراینی در بندر لنگر بیندازد. پسربچه‌ها که فقر را بهتر از الفبای فارسی می‌شناسند، با قدرشناسی کودکانه‌ای که در بازتاب مردمک‌هایشان مصور می‌شود، آرزوهایشان را به آینده نمگاز گره می‌زنند.

– من می‌خوام وکیل بشم. وکیل همه‌اش توی دادگاه و دادسراست و به درد مردم می‌رسه. می‌خوام وکیل بشم برای حمایت از مردم نمگاز.

– من می‌خوام مهندس برق بشم برای خونه مون برق بیارم.

– من می‌خوام مهندس ساختمون بشم سقف خونه‌مون رو درست کنم.

مدرسه روستا ۶ کلاس بیشتر ندارد. پسربچه‌ها، برای کلاس‌های بالاتر باید بروند قلعه‌گنج. می‌روند خوابگاه شبانه‌روزی کمیته امداد. مثل همان پسرهایی که الان در خوابگاه هستند. پسرهایی که وقتی کودک بودند، با «هیچ» قد کشیدند و امروز، حسرت تلخ داشتن یک تلفن همراه ٨٠ هزار تومانی، به دلیل فقر پدر به دل‌شان سنجاق شده است. پسرهایی که تا قبل از آمدن به این خوابگاه، تا سن ١۵ و ١۶ سالگی، از روستای‌شان پا بیرون نگذاشتند. از ٢۴ پسر ساکن در این خوابگاه، فقط ٣ نفر تا قلعه‌گنج رفته بودند. باقی، خانواده پولی برای کرایه راه از روستا به قلعه‌گنج نداشت. هیچ کدام از این پسرها، در مدت زندگی در روستا و با خانواده، مسافرت نرفتند.

برای خانواده این پسرها، مسافرت، به اندازه گوشت، دست نیافتنی بود. هیچ کدام از این پسرها به یاد نداشتند که تا آن روزهای واپسین پاییز ٩۵، بیشتر از ۵ هزار تومان «پول تو جیبی» ماهانه از پدر گرفته باشند. این پسرها فقر زمخت و بی‌انعطاف را خیلی خوب می‌شناختند و دلیل فقر مفرط خانواده را بی‌سوادی و بیکاری و خشکسالی می‌دانستند و سرشکستگی مرد خانه از دست‌های خالی را درک می‌کردند اما این غرور در نگاه شان پا گرفته بود که «این وضع» را تغییر دهند… مرد، پسر عقرب خورده‌اش را به بغل گرفت و به دامنه خشک کوهپایه خیره ماند. «وقتی هوای نمگاز خیلی سرد میشه، ماشینی هم نمیاد که آذوقه بیاره. اونوقت اینجا آرد تموم میشه. سیب‌زمینی هم تموم میشه. آب رودخونه هم یخ می‌زنه. گرسنگی برای ما، خاطره نیست. ما همیشه گرسنه‌ایم. ولی گرسنگی توی سرما خیلی سخت تره. خونه‌ها سرده، شکما خالیه، همه روستا اینطوریه، همه مون مثل هم… .»

در سرشماری منابع طبیعی دهه ٧٠، وسعت مراتع شهرستان قلعه‌گنج ۵٠٢ هزار هکتار برآورد شده که امروز از این وسعت، تقریبا چیزی باقی نمانده. کارمند فرمانداری می‌گفت آنچه به اسم مرتع بوده، در این سال‌ها بر اثر بی‌آبی و خشکسالی، صفر شده. جنوب کرمان از بارش بی‌خطر خبری نیست. باران، روی خاکِ داغ دیده سیلاب می‌سازد و زمین‌های بایر را آسیب‌پذیرتر می‌کند. سنگ چین‌های فاصله روستاهای قلعه‌گنج، راوی روزگاران رونق این خطه است.

شما چند وقت در روستای نمگاز مبلغ مذهبی بودین؟

– ۴۵ روز.

مبلغ مذهبی ساکن قم، روستاهای محروم قلعه‌گنج را داوطلبانه انتخاب کرد. مواجهه با شدت فقر ساکنان نمگاز، یادآوری برخی لحظه‌ها، جملات مبلغ مذهبی، مکث، زیاد داشت. «این مردم مشکلات اقتصادی داشتن. آب لوله کشی نبود و خانواده‌ها باید می‌رفتن از سر چشمه آب می‌آوردن. حمام برای نظافت نداشتن. اونجا زمین‌های حاصلخیز بود ولی سرمایه‌ای برای کشاورزی نداشتن. ٢٠ کیلومتر جاده خاکی بود. اونم نه خاک صاف. جاده پر چاله که ماشین له می‌شد تا برسه به روستا. مردم شغل مناسبی نداشتن. به دلیل همین مشکلات، از روستا رفتن و جمعیت از ١٠٠ خانوار رسید به کمی بیش از ٧٠ خانوار. شغلی نبود. اونی هم که می‌رفت بندرعباس برای کارگری، حقوقش رو ٣ ماه، ۴ ماه بعد می‌دادن.

من سعی می‌کردم مشکلات رو حل کنم ولی سطح زندگی مردم خیلی پایین بود. خیلی از خانواده‌ها فقط با یارانه زندگی می‌کردن. همه شون زیر خط فقر بودن. شورای روستا برای من تعریف کرد یکی از اهالی اومده بود گفته بود دیگه پول ندارم آرد بخرم. آرد نباشه، نون ندارم بخورم. کمبود مواد غذایی، مشکلات زیادی براشون ایجاد می‌کرد. غذاشون خیلی ساده بود مگه اینکه مهمون داشتن. کشک رو با ماست و روغن قاطی می‌کردن و این غذاشون بود. چیزی که ما هیچ‌وقت نمی‌خوریم. خونه‌هایی که به عنوان مسکن مهر براشون ساخته بودن، هیچ خانواده‌ای قسطش رو نداده بود چون توانش رو نداشتن. دایم هم از بانک تلفن می‌زدن که بیایین قسطتون رو بدین و اینا می‌گفتن ما توان نداریم و بیایین خونه‌ها رو خراب کنین. آرزوشون این بود که یارانه رو واریز کنن که اینا بتونن برن قلعه‌گنج یک خریدی بکنن. این تنها تفریحشون بود. اونا می‌دونستن که داشتن پارک محاله، ولی به حداقل‌ها اکتفا کرده بودن.

آرزوشون داشتن آب لوله کشی بود که خانواده توی سرما مجبور نشه بره توی چشمه ظرف بشوره یا حمام کنه. آرزوشون این بود که جاده‌ای که به روستا می‌رسه، حداقل صاف باشه. ما وقتی اینها را می‌شنیدیم، درسته که بدتر از اینجا هم دیده بودیم، ولی برامون عجیب بود که داشتن آب لوله کشی مگه میشه آرزو؟ برای ما خانه عالِم درست کرده بودن که حمام و دستشویی داشت. گاهی می‌اومدن و می‌گفتن حاج آقا، اجازه میدی از حمامتون استفاده کنیم؟ چطور می‌تونستی بگی نه؟ وقتی می‌دونستی که اگه اینجا حمام نکنه باید بره کنار رودخونه، با اون آب سرد خودش رو بشوره، بچه‌اش رو بشوره…»کوه، مثل یک دیو، سرجایش نشسته. ستبر، ترسناک و غیر قابل نفوذ. فقط کاروان‌های قاچاق، زبان دیو را بلدند. همان‌ها که افت و خیزِ تنِ دیو را با قاطر و شتر بالا و پایین می‌روند تا بار مرگ را به مقصد برسانند. نشتی بار، در قلعه‌گنج رسوب می‌کند و شعباتش تا روستاها، تا همان خانه‌ها و کپرهای فقر زده هم می‌رسد. کارمند فرمانداری می‌گفت قلعه‌گنج و روستاهایش، فقط با تریاک خو دارند. تریاک، فقر را، بیکاری و جای خالی حداقل‌های زندگی را از یادشان می‌برد. می‌گفت دور بودن از مرکز استان و بدی آب و هوا و نزدیکی به مرز تردد قاچاق، مانع توسعه یافتگی قلعه‌گنج شده.

«اگه این جاده امن و صاف و آسفالت بود، مشکلات مردم هم کمتر بود و کمتر سراغ قاچاق می‌رفتن. مگه کی میره سراغ قاچاق؟ بومی‌های همین منطقه. اگر امکانات خوب داشتن و زندگی خوب داشتن، به خاطر ۴ میلیون و ۵ میلیون تومن خودشون رو به خطر نمی‌انداختن. سال ٧٣، کلنگ جاده‌ای رو زدن که قرار بود جاسک رو به دریای عمان وصل کنه. قرار بود قلعه‌گنج، یک گمرک باشه برای ترخیص کالا ولی تمام برنامه‌ها متوقف شد.»موتورسوار، سر و صورتش را چفیه پیچ کرده و در تاریکی، معبر سنگی را مثل قهرمان مسابقات موتورسواری پشت سر می‌گذارد. سیاهی شب کویر را سراب شعله لرزانی می‌شکند. هرچه جلوتر می‌رویم، سراب واضح‌تر می‌شود. نزدیک‌تر، سراب نیست. وسط معبر، چند زن، پیرمرد و کودک منتظر ما ایستاده‌اند. آتش روشن کرده‌اند که در سرمای خشک کویر، یخ نزنند. وانت‌ها که متوقف می‌شوند، از کول جای بار وانت‌ها بالا می‌پرند تا ما را به «دَرکَلات» ببرند. پشت وانت ما، یک پیرزن و پیرمرد سوار شده‌اند. در تاریکی، فقط سفیدی چشم‌های‌شان معلوم است. تاریکی، مانع می‌شود که حسرت را در چشم شان ببینیم. مانع می‌شود که ببینیم فقر سمج چطور مثل زالو به تنشان چسبیده، بخشی از پوست تنشان شده. پوستی که ترمیم و بازسازی هم نمی‌شود… وقتی وانت‌ها جلوی مسجد «درکلات» متوقف می‌شود و پیاده می‌شویم، رو به نزدیک‌ترین زنی که می‌بینم…

خانم، مشکل مردم این روستا چیه؟

ده‌ها جفت دست دورم را گرفت. صورت‌ها گم شد، فقط دست‌ها و دهان‌ها را می‌دیدم. حرف همدیگر را قطع می‌کردند، صدای‌شان را بالا می‌بردند، همدیگر را کنار می‌زدند، هر کدام فکر می‌کرد درد مهم‌تری دارد.

– شوهرم جفت پاهاش از زیر زانو قطعه، معلوله.

– بچه من مشکل قلبی داره.

– بیا خونه ما ببین که دروغ نمیگم.

– پدرم مریضه، پول نداریم ببریمش دکتر.

– باید آب رودخونه رو با هیزم گرم کنیم. میریم کوه هیزم جمع می‌کنیم.

– کابل برق روی زمین افتاده. پایه نداره. وقتی بارون میاد، برق هم قطع میشه.

درکلات هم مثل همسایه‌های جنوبی و شمالی‌اش. همان سرنوشت، همان حرف‌ها، همان دردها. ٧٠ خانواده (۶٠٠ نفر) بدون آب آشامیدنی، بدون شغل، بدون درآمد، بدون بیمه، بدون امید. از مردان روستا، فقط ۵ نفر آمده‌اند. دخترهای روستا می‌گویند دیگر مردی نمانده، همه رفتند بندر و برنگشتند… . در بازگشت، از روی خرده‌های کوه برمی‌گردیم. از همان جاده وصله شده. راه در تاریکی غلیظ غرق شده. پشت سرمان، سیاهی شب، روستاها را بلعیده. از پنجره وانت، فقط می‌شود رد مبهم ستاره‌ها را در آسمان کویر گرفت. تنها فصل مشترک ما و آن مردم گرسنه و پرحسرت، همین آسمان بالای سر است. تنها همین آسمان به عدالت تقسیم شده.

راننده به سمت راست جاده اشاره می‌کند.

– اینجا ماه مانک بود که صبح اومدیما.

شانه منتهی به دره، در تاریکی محو شده. آن تصویر تقلبی «زندگی» که صبح دیدیم، هیچ انعکاسی در جاده ندارد. انگار دره، مرده با هرآنچه درش بود. ذره‌ای نور که از زندگی در آن مغاک نشانه بدهد، دریغ از یک کورسو از حیات. انگار مرگ روی سر جاده و متعلقاتش باریده. ما؛ «دولتی‌ها»، ١٢ ساعت قبل همین جا توقف کردیم. اگر راننده نمی‌گفت، ماه مانک روی جاده چشممان وجود خارجی نداشت و یادمان نمی‌ماند که صبح، همین جا بود که حسرت خیری، شد ذره‌ای از دود اگزوزها و دست خالی رهایش کردیم. یادمان هم نمی‌ماند ١٢ ساعت قبل، همین جا آدم‌هایی را دیدیم که تنها سهم شان از این دنیای بدون آغاز و پایان، کپرهای کهنه‌ای بود که در ٢ متر ارتفاع و ١٢ متر مساحت خلاصه می‌شد. آدم‌هایی که حضورشان، اشک و دَم شان، هیچ گوشه‌ای از این دنیا را تکان نمی‌داد. هیچ کسی را تکان نمی‌داد. راننده که گفت، به ۶٠ ثانیه هم نمی‌رسید اینکه فکر کردم «الان خیری چه می‌کند؟ عدس می‌پزد یا آب و پیاز داغ تنگ هم می‌زند یا مثل آن به صفر رسیده‌های ناهوگان و راین قلعه و نمگاز، با شکم خالی سر بر زمین سفت گذاشته؟ اصلا خیری به دولتی‌ها فکر می‌کند؟»

Share