ایثارگری معلمان;راه زودودن سیاهی جهل از گونه جامعه

به نام خداوند لایق بنده گی ای معلم شاهد!جهان شاهد عظمت توست.گلدسته های بیداری از دستان تو می روید!تو پروانه دشت ایثاری، شمع فروزان محفل مایی،تو عطر خوشبوی گل های این گلستانی.انقلاب اسلامی ما،با شهیدان حیات یافت و جاودانگی پذیرفت.و یادواره و حماسه آن حماسه سازان،با گام های استوارو فروغ نورانیت تو شکل ماندگار می […]

به نام خداوند لایق بنده گی

پردختهitledای معلم شاهد!جهان شاهد عظمت توست.گلدسته های بیداری از دستان تو می روید!تو پروانه دشت ایثاری، شمع فروزان محفل مایی،تو عطر خوشبوی گل های این گلستانی.انقلاب اسلامی ما،با شهیدان حیات یافت و جاودانگی پذیرفت.و یادواره و حماسه آن حماسه سازان،با گام های استوارو فروغ نورانیت تو شکل ماندگار می گیرد.

زمانی که در کلاس ناگهان باز شد و همه متحیر آستانه در را که پر از نور شده بود نگاه می‌کردیم. شما بودید، همان معلمی که معلم‌های قبلی‌مان خبر آمدنش را داده بودند.

کلاس درس عجیب روشن شده بود، آمدید داخل کلاس و نگاهی به تمامی شاگردهای کلاس کردید و گچ سفیدی را برداشتید و رفتید سراغ تخته سیاه کلاس و گفتید شروع می‌کنیم.

معلم عزیز حرف اول را هرگز فراموش نمی‌کنیم وقتی روی تخته سیاه دل نوشتید «الف» و بعد نگاه مهربانی به ما کردید و گفتید «الف» مثل الله و گفتید این یعنی این‌که جز خالقتان کسی یا چیزی را نباید بپرستید و معلم مهربانم درسهایت چه زود فراموشمان شد و در خیالمان الله را یاد گرفتیم و در عمل هرچه را که دور و برمان بود پرستیدیم. پول، ماشین، خانه ، پست ومقام و تمام زرق و برق‌های این دنیا را.

اما میان این همه ناامیدی درس آن روز که یادمان می‌آید باز جرقه‌ی امیدی در دلهامان زده می‌شود؛ روزی که روی تخته نوشتید «ص» و با امیدی که در نگاهتان و حرف‌هاتان موج می‌زد خواندید «ص» مثل صاحب زمان و گفتید او صاحب زمان ماست و هر وقت حرف‌های روی تخته سیاه دلهامان پاک شد از او بخواهیم تا بیاید و برایمان کلاس جبرانی بگذارد و دوباره حرف‌ها را پررنگ و سفید روی تخته بنویسد.

اما معلم مهربانم هر چه خواستیم از او که بیاید و گفتیم که برایمان کلاس جبرانی بگذارد هر روز غیبت می‌کند و هنوز هم نیامده، اما تازگی‌ها فهمیدیم او نیست که غیبت دارد کلاس درسش جای دیگری تشکیل می‌شود و این ما هستیم که از کلاسش غیبت داریم وگرنه او سر کلاسش حاضر حاضر است.

دردهامان زیاد است معلم خوبم هنوز هم شاگرد تنبلیم و توی خیلی از درس‌ها تجدید می‌آوریم و برای جبرانش منبعی جز کتاب درسی مان قرآن چیزی نداریم و آن را هم که بدون حرف‌های شما خوب نمی‌فهمیم. آخر حرف‌های روی تخته سیاه دلهامان هم دارد کم کم با تخته پاک‌کن گناه کم رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود و هر روز ناامیدتر می‌شویم که نکند دوباره سیاهی تخته برگردد و بشود همان تخته سیاه قبلی.

می خواهم از«معلم»بگویم. از نامی که هنوز در دل، حضورش را احساس می کنیم. از او که همچون شمعی می سوخت تا راه را بر راهیان حقیقت آشکار سازد. از آموزگار مهربانی ها می گویم، دوستی بی ریا که رنگ چهره اش گاه گاه از فرط خستگی به زردی می گرایید و با اینهمه تا پایان درس، همچنان با وقار می ایستاد و پاسخگوی سوالات بی شمار فرزندان این سرزمین بوده و هست. هر روز صبح به عشق شنیدن صدای پرمهرش به مدرسه می آمدیم و بارها می دیدم که وقتی از تاریخ سرزمینم می گوید… آنجا که روایت پیروزی است با شادمانی و آنجا که ماجرای تلخ شکست بود، با دریغ و درد سخن می گفت و با صد زبان به ما می آموخت که چگونه مهر آئین و سرزمین مان را در دل و جان، همواره محفوظ داریم.

چقدر طنین صدایش زیبابود ؛ هنوز هم زیباست، اگر باور نداری به صدای شاگردانش گوش فرا ده آنان که نمره بیست گرفتند؛ و بشنو که چیزی جز انعکاس صدای معلم نیست. چرا که «دانش آموزحقیقی» آیینه تمام نمای دانش و بینش «معلم» است و ما همچنان، کمترین دانش آموزیم از نسلی قدردان و هر چه داریم به برکت فراگرفتن واژه های عشقیست که همچون مروارید، در صدف کلام عالمانه «معلم» تجلی یافته است.
ای معلم فرزانه، دوستت دارم با همه اشک ها و لبخندهایت. دوستت دارم با همه آرزوهای بلندی که برای ما داشتی و داری. دوستت دارم با همه درس های زندگی سازت و دوستت داریم با همه وجودمان . همه ی جامعه فدای آن همه ایثار ومهربانی هایت.

معلم ریاضی بودی و نظم را به ما آموختی. معلم ادبیات بودی و عشق را به ما آموختی. معلم هنر بودی و تواضع را به ما آموختی. معلم دینی بودی و انسانیت و ایثار و شهادت را به ما آموختی. معلم انشاء بودی و ادب را به ما آموختی… آیا می توان تو را وصف نمود. آیا مرا به نکوداشت دنیایی از معرفت و جوانمردی وسوختنت راهی هست؟ آیا برای عمر گرانبهایی که در راه آموزش فرزندان این دیار، صادقانه بذل نمودی، پاداشی درخور عظمت کار پیامبری ات وجود دارد؟ به یقین این فرمایش گوهربار در رسای توست که «معلمی، شغل انبیاء است»، پس تو را درود که جهان با همه بزرگی اش در برابر اندیشه های نابی که به دانش آموزان می آموختی، بسی کوچک است. پس چگونه می توان درباره مراتب فضل و کرامتت سخن گفت، در حالیکه دستم خالی است و قلمم عاجز از تبیین آنچه بایسته و شایسته است تا درباره «مقام والای معلم» این آموزگار حیات بخش بشریت بگویم و بنویسم.

ای معلم
شایسته ترین سپاس های خود را به شما فرزانگان عاشقی که شمع وجود گرانقدر خویش را در طبق اخلاص نهاده ونهال نوپای امروز را به امید فردایی شکوفاتر با عصاره ی روح بخش جان خود آبیاری می نمایید ، تقدیم می داریم
و به راستی آیا کلامی هست که تاب ثنای ایثار شما آسمانیان رابیاورد؟ کدامین روز ، روز تو نیست و کدامین لحظه است که از شمیم مهر بهاری تو عطر آگین نباشد.
به راستی آیا قلمی را می شناسید که با هزاران واژه ی سترگ ، شکوه ایثار خاموش معلم را که در بستر رویش های مکرر آدمی و درگسترده ی تاریخ مکتوب بشریت که همواره چون نگینی زرین درخشیده است؛ به تصویرآورد؟
کدام خانه ی دل را طاقت تصویر نور خورشید معلم است ؟…
آنچه از این سخن برآید آن است که از صمیم قلب ، صادقانه ، کوشش مخلصانه ی شما را در راستای هدایت و ارشاد این نسل سرفراز، تقدیر نماییم و آرزو کنیم، ذات اقدس احدیت ، شما خوبان را که درمسیر تحقق اهداف متعالی مکتب انسان سازاسلام ازجان مایه می گذارید در کنف الطاف خاصه ی خویش قرار دهد.
معلم عزیز : دلی که حول نگاه عشق می گردد نیازهایی ملکوتی وپاک می آفریند ، گویا این فریاد شماست که از زبان معلمان بزرگی چون دکتر شریعتی بیان می شود:
خدایا: در برابر هرآنچه انسان بودن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن.
تنها می توانیم در برابر مقام شامخت، سر تعظیم فرود آوریم و از پیشگاه خداوند متعال مسئلت داریم تا سایه مهرت همچنان بر سر دانش آموزان دیروز و امروز و فردای ایران اسلامی پایدار باشد و از سیاسیون و مسئولین جامعه بخواهیم که مراقب قلب رئوف و مهربانتان باشند که هرگز آزرده نگردد. یکبار دیگر از زبان یک دانش آموز سالیان قبل بگوییم: معلم عزیزم، روزت مبارک.
تقدیم به پیشگاه همه ی معلمان بزرگ سرزمین ایران اسلامی.

فرهاد پردخته

پایگاه اطلاع رسانی دیارمیرزا: انتشار مطالب خبری و یادداشت های دریافتی لزوما به معنای تایید محتوای آن نیست و صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای منتشر می‌شود.

Share