دانشگاه در دولت اعتدال

دانشگاه در دولت اعتدال موضوع این مقاله بررسی رابطه دانشگاه و دولت در نزد دولت تدبیر و امید است. در واقع، می خواهم ببینم که جایگاه دانشگاه در سیاستهای دولت اعتدال چگونه است. دانشگاه چه انتظاری از دولت اعتدال دارد ودولت اعتدال هم چه از نوع نگرشی در رابطه میان خود با دانشگاهیان برخوردار است. […]

دانشگاه در دولت اعتدال
nooriموضوع این مقاله بررسی رابطه دانشگاه و دولت در نزد دولت تدبیر و امید است. در واقع، می خواهم ببینم که جایگاه دانشگاه در سیاستهای دولت اعتدال چگونه است. دانشگاه چه انتظاری از دولت اعتدال دارد ودولت اعتدال هم چه از نوع نگرشی در رابطه میان خود با دانشگاهیان برخوردار است. پیش از این، اما می خواهم به آسیب شناسی رابطه دانشگاه و دولت در دولتهای آقایان خاتمی و احمدی نژاد بپردازم تا بر اساس این آسیب شناسی به ترسیم الگوی رابطه دانشگاه و دولت در دولت روحانی بپردازم. ابتدا به دو آسیب وارده بر دانشگاه در دولتهای گذشته اشاره می کنم.
آسیب نخست بر دانشگاه این بود که طی دو دهه اخیر دانشگاه و دولت در جامعه ایران به مانند دو «هوو» برای همدیگر عمل نموده اند. هر کدام در صورت داشتن اختیار عمل می خواسته اند تا دیگری را به زیر بکشند. اگر دانشگاه آزادی داشته باشد می خواهد دولت را به زیر بکشد و اگر دولت آزادی عمل داشته باشد می خواهد دانشگاه را از ریشه بکند. اینها واقعیت است. یک واقعیت تاریخی در جامعه ایران که دولت های آقایان خاتمی و احمدی نژاد مصداق بارز آن در ۱۶ سال گذشته بوده اند. در دولت خاتمی، دانشگاه آنقدر آزادی داشت که هم دولت تعیین می کرد و هم دولت تعویض می کرد. در دولت احمدی نژاد، دولت آنقدر قدرت داشت که هم دانشگاه تأسیس می کرد و هم دانشگاه تعطیل می کرد. در دولت خاتمی، دانشگاه خصم دولت شد و در دولت احمدی نژاد، دولت خصم دانشگاه. در دولت خاتمی، تصور می شد که دولت (به معنای اعم آن) از قدرت گسترده ای برخوردار است و دانشگاه باید از حجم آن بکاهد. در دولت احمدی نژاد، تصور می شد که دانشگاه از آزادی بیش از اندازه ای برخوردار شده است و دولت باید آن را سر جای خود بنشاند. ما از یاد بردیم که دانشگاه و دولت برای چه هدفی خلق شده اند: خدمت به مردم و رفع نیازهای جامعه.
آسیب دوم وارد شده بر دانشگاه در دولتهای آقایان خاتمی و احمدی نژاد این بود که در هر دو دولت،اصالت دانشگاه از آن گرفته شد و دانشگاه به یک ابزار تبدیل شد. در دولت خاتمی، دانشگاه ابزار احزاب شد. دانشگاه ماهیت سیاسی پیدا کرد و به یک حزب سیاسی تبدیل شد چراکه احزاب ریشه دار و ساختار حزبی نهادینه شده در جامعه سیاسی ایران وجود نداشت. دانشگاه در کنار مطبوعات به کار انتخاباتی پرداخت و فهرست انتخاباتی داد. دو نهادی که یکی در حوزه رسمی قرار داشت و دیگری در حوزه عمومی، خارج از حیطه وظایف شان وارد عرصه سیاست شدند و به کار دولت سازی پرداختند.در دولت احمدی نژاد، دانشگاه ابزار اشخاص شد. دانشگاه ماهیتی شخصی پیدا کرد و نظام مندی خود را از دست داد. نظام (سیستم) از مجموعه اجزاء و ساختارها تشکیل می شود و ساختارها هم مجموعه قواعدی هستند که باعث پیوند میان اجزاء نظام می شوند. در دولت احمدی نژاد، آنچه باعث پیوند میان اجزاء نظام آموزشی می شد نه قواعد نهادینه شده بلکه نظرات اشخاص قدرتمند بود. برای مثال، در دولت خاتمی مدیر یا عضو جدید هیأت علمی یک گروه آموزشی بر اساس رأی گیری اعضای هیأت علمی آن گروه تعیین می شد و بر اساس سلسله مراتب آموزشی از گروه به دانشکده، دانشگاه و سرانجامبه وزارتخانه منتقل می گردید. در دولت احمدی نژاد، این قواعد کمرنگ یا کنار گذاشته شد و مدیر گروه یا جذب اعضای هیأت علمی و بورسیه ها (در خیلی از موارد) بدون درنظر گرفتن نظرات گروه آموزشی مربوطه، بر اساس نظر مستقیم شخص رئیس دانشگاه تعیین می شد. همین امر درباره تصویب رشته های تحصیلی جدید یا حذف برخی از رشته های تحصیلی موجود نیز صدق می کند.
بدین ترتیب، در دو دولت گذشته دو ضربه جدی بر پیکره دانشگاه وارد شد. نخست، دانشگاه ماهیت سیاسی پیدا کرد و کارکرد حزبی انجام داد. دوم، دانشگاه ماهیت شخصی پیدا کرد و ساختارهای نهادمند آن از هم گسسته شدند. هر دو دولت، برغم تفاوتهای زیربنایی شان، یک کار مشترک کردند: هر دوی آنها دانشگاه را قلب ماهیت کردند. در هیچ کدام از آنها، دانشگاه به جایگاه حقیقی خود نرسید و کار واقعی خود را انجام نداد. در هر دوی آنها، دانشگاه ضربه دید، ضربه خورد. واقعیت این است که وجدان دانشگاه لطمه خورده و روح دانشگاه آزرده خاطر شده است.
اکنون در عصر جدیدی از رابطه میان دولت و دانشگاه قرار داریم. دولت اعتدالی روی کار آمده که می خواهد از اشتباهات دولتهای قبل عبرت بگیرد و دانشگاه را به جایگاه حقیقی آن برساند. این کار چگونه امکانپذیر خواهد بود. دولت چه سیاستی باید در رابطه با دانشگاهها در پیش بگیرد و دانشگاه چه موضعی در قبال سیاستهای دولت. راه حل این مسأله در نزد ایمانوئل کانت، فیلسوف آلمانی قرن هجدهم، قرار دارد. کانت می گوید دو نوع استفاده از «آزادی» در زندگی اجتماعی وجود دارد:
۱. آزادی بکارگیری عقل خود در امور حرفه ای: در این نوع آزادی، «فرد مجاز است تا در سمت اداری یا مدنی معینی که به وی سپرده شده، از عقل خود استفاده کند».
۲. آزادی بکارگیری عقل خود در امور عمومی: در این نوع آزادی، «فرد در مقام «اهل علم» مقابل جماعت خوانندگانش از عقل خود استفاده کند».
این دو نوع آزادی مورد نظر کانت را می توان به دو نقش «متخصص حرفه ای» و «شهروند اجتماعی»تفسیر نمود. آزادی نوع اول (حرفه ای) آزادی محدودی است و ما در آن حق داریم از عقل خود تنها در قلمرو محدودی استفاده کنیم. اصولا افراد باید در برخی امور سودمند برای زندگی جمعی روشی انفعالی داشته باشند تا حکومت بتواند آنان را به سمت اهداف عمومی راهنمایی کند. در چنین مواردی دیگر جای عقل ورزیدن نیست بلکه شخص باید فرمان برد. اما هنگامی که همین شخص خود را در مقام یک عضو از جامعه درنظر گیرد (آزادی نوع دوم)، آنگاه می تواند بعنوان یک اهل علم عقل بورزد و با نوشته هایش جماعتی را مخاطب قرار دهد، بدون آنکه به کارهای حوزه حرفه ای او خدشه وارد شود.برای مثال، هیچ شهروندی نمی تواند از پرداختن مالیات هایی که بر عهده اوست سرپیچی کند و حتی تمرض او از پرداختن مالیاتکاری است بزهکارانه و مستحقمجازات. اما اگر همین شخص بعنوان یک شهروند(اهل علم) درباره بی تناسب و ظالمانه بودن چنین مالیات هایی دست به انتقاد بزند، مطابق وظیفه شهروندی اش عمل نموده است.
بر اساس این تحلیل کانت، می توان الگویی از رابطه میان دانشگاه و دولت ترسیم نمود. کسی که یک استاد دانشگاه است می تواند حامل دو نقش باشد:
۱. متخصص حرفه ای در داخل دانشگاه: زمانی که شخص در داخل دانشگاه مشغول به انجام وظیفه حرفه ای آموزش دانشجویان است از آزادی بکارگیری عقل خود در حوزه حرفه ای برخوردار است. در داخل دانشگاه، یک استاد باید بر اساس اصول سازمانی که خدمتگزار آن است (دانشگاه) با دانشجویانش سخن بگوید و ارتباط برقرار کند زیرا شرط استخدام وی به خدمت در دانشگاه پذیرش و تبعیت او از قواعد دانشگاه است. استاد دانشگاه نمی تواند در حرفه خود دلبخواهانه عمل نماید زیرا او بر اساس قواعد حرفه خود روی کار آمده و در جریان خدمتش هم باید بر اساس آن قواعد عمل کند.
۲. شهروند اجتماعی در بیرون دانشگاه: زمانی که او پایش را از دانشگاه بیرون می گذارد و در مقام یک شهروند جامعهدرباره مسایل جامعه (سیاسی یا غیره) قلم فرسایی می کند از آزادی بکارگیری عقل در حوزه عمومی استفاده می کند. در خارج دانشگاه، یک استاد در مقام «شهروند» جامعه از آزادی قانونی برخوردار است تا اندیشه های نیکخواهانه و سنجیده اش را درباره مسایل مطرح جامعه و سیاستهای دولت بیان کندو اگر پیشنهادی دارد در میان نهد.
بدین ترتیب، یک استاد دانشگاه در داخل و خارج از دانشگاه واجد دو نوع از آزادی است. در داخل دانشگاه به مانند یک «دانشگاهی» عمل می کند و به آزادی محدودی دسترسی دارداما در خارج از دانشگاه به مانند یک «شهروند» جامعه رفتار می کند و از آزادی وسیعتری برخوردار است. با این همه، تعریف ما از یک دانشگاهی و یک شهروند چیست؟ استاد دانشگاه مختار به انجام چه کارهایی در دانشگاه است و فعالیتهای مورد نظر برای استاد دانشگاه در مقام یک شهروند اجتماعی کدام اند؟ ماکس وبر، جامعه شناس آلمانی، با تمایز نهادن میان دو مفهوم «بیطرفی ارزشی» و «قضاوت ارزشی» به این پرسشها پاسخ می دهد:
۱. «بیطرفی ارزشی» در مرحله انجام تحقیق علمی صورت می گیرد. محقق به محض انتخاب موضوع تحقیق باید احساسات شخصی خود را کنار بگذارد و تنها از معیارهای علمی برای گردآوری و تحلیل داده ها استفاده کند، حتی اگر نتایج تحقیقش با پیشداوریهایش مغایرت داشته باشد.
۲. «قضاوت ارزشی» پس از اتمام کار تحقیق علمی صورت می گیرد. وبر می گوید یک دانشمند نمی تواند بر اساس یافته های تحقیق علمی خود دست به قضاوت و تجویز بزند. یعنی علم تجربی نمی تواند به کسی حکم کند که چه باید بکند یا به «پرسش چه باید کرد» پاسخ دهد. یک محقق می تواند درباره نتایج بدست آمده تحقیق خود داوری ارزشی داشته باشد، اما نه بعنوان یک دانشمند بلکه بعنوان یک شهروند جامعه. منظور این است که او باید خود مسئولیت تصمیماتش را برعهده بگیرد و آنها را بر گردن علم نیندازد. برای مثال، شهروندی که آزادی را ارزشی حیاتی می پندارد قضاوتی شخصی ارائه می کند که هر شخص دیگری مختار است این داوری را نپذیرد.
بر اساس این نظریه وبر، مقوله «بیطرفی» متعلق به حوزه فعالیت در داخل دانشگاه است. دانشگاهیان بعنوان متخصصانی حرفه ای باید در حوزه دانشگاه موضع بیطرفی پیشه کنند. منظور این است که استاد در دانشگاهباید در چارچوب قواعد علمی آزادی عمل داشته باشد. آزادی او در چارچوب علم است. واقعیت این است که امروزه علم تخصصی شده است و یک دستاورد علمی بی چون و چرا دستاوردی تخصصی است. دستاورد تخصصی هم بدست نمی آید مگر آنکه اهل علمبا تمام وجود خودشان را وقف کارشان کنند. تنها از خودگذشتگی درونی نسبت به علم می تواند عالم را به درجه والایی برساند. لذا،کار علمی با روند پیشرفت گره خورده است وپیشرفت علمی هم تنها از طریق فرایند عقل ورزی امکانپذیر است. بدین ترتیب، دانشگاه جای عقل ورزی به شیوه تخصصی و بیطرفی نسبت به قضاوتهای ارزشی است. دانشگاه جای «مطرح ساختن مسایل علمی به شیوه ای است که ذهن آموزش ندیده، اما مستعد، قادر به درک آن باشد و بتواند بطور مستقل درباره آن بیندیشد». دانشگاه جایی است که متاع علم ارائه می کند، یعنی همان «ارائه روشهای اندیشیدن و ابزارهای اندیشیدن و آموختن اندیشیدن». دانشگاه جایی است که که در آن وقتی با یک مشکل فکری روبرو هستید، می توانید این یا آن موضع را انتخاب کنید. معلم می تواند ضرورت انتخاب را برای شما روشن سازد و اگر بخواهد معلم باقی بماند بیش از این کاری از دستش برنمی آید.
در نقطه مقابل، «جای سیاست در کلاس درس نیست». برای مثال، اگر دانشجویان طرفدار دموکراسی (یا صلح و هر موضوع دیگر) در کلاس درس یک استاد دانشگاه دور او جمع شوند و در حمایت از دموکراسی سر و صدا راه بیندازند، کارشان به اندازه دانشجویان مخالف دموکراسی ناپسند و محکوم است. موضع گیری سیاسی یک مسأله است و تحلیل علمی ساختارهای سیاسی و موقعیت های حزبی مسأله ای دیگر. وقتی در یک نشست سیاسی درباره دموکراسی صحبت می کنیم، موضع شخصی خود را اعلام کنیم. در اینجا، داشتن صراحت و اتخاذ موضعی دقیق نوعی وظیفه است. سخنان ما در سخنرانی هایی از این نوع ابزارهای تحلیل علمی نیستند، بلکه وسایلی برای تبلیغ و جمع آوری رأی و پیروز شدن در انتخابات هستند. این سخنان در حکم سلاحی علیه رقیبان هستند. اما این نوع استفاده از کلام در کلاس درس هتک حرمت است». برای مثال، اگر موضوع دموکراسی باشد، می توان به بررسی اشکال مختلف دموکراسی، عملکرد آنها و پیامدهایشان پرداخت. سپس می توان شکل های دموکراتیک و غیردموکراتیک نظام سیاسی را طبقه بندی نمود و به مرحله ای رسید که دانشجو بتواند خود برحسب آرمان های غایی خود، موضعی اتخاذ کند. ولی «معلم واقعی از تریبون کلاس، نه به صراحت و نه به تلویح، اتخاذ این موضع یا آن موضع سیاسی را به دانشجو تحمیل نمی کند».
چرا باید از این کار پرهیز کرد؟ چون دانشگاه جای رهبری سیاسی نیست. رسالت رهبر سیاسی این است که به میان مردم برود و آشکارا با عموم سخن بگوید، یعنی در جایی سخن بگوید که امکان انتقاد هم وجود دارد. اما در کلاس درس، استاد در مقابل مخاطب می ایستد و او باید ساکت باشد. دانشجو ناگزیر است که در کلاس درس استاد حاضر شود و نمی تواند سخنان او را نقد کند. وبر می گوید «وظیفه اصلی یک استاد و معلم شایسته این است که به شاگردانش بیاموزد حقایق “ناخوشایند” (از نظر حزب یا جناح سیاسی آنها) را هم بپذیرند.وظیفه استاد این است که با دانش و تجربه علمی خود در خدمت دانشجو باشد، نه اینکه نظرات سیاسی خود را به او تحمیل کند». اگر استادی نتواند در دانشگاه احساسات شخصی خود را کنترل کند و به سان یک رهبر سیاسی عمل نماید، آن وقت باید پاسخگوی انتقادات دادگاه وجدان شخصی خود باشد. در موارد بسیاری، دانشجویان به کلاس های درس دانشگاه می آیند و از اساتید می خواهند که ویژگیهای یک رهبر را داشته باشند. اما به این مسایل توجه ندارند که ۹۹درصد استادان نمی توانند درباره مسایل اساسی زندگی مانند مربیان فوتبال باشند یا در رفتار مانند رهبران عمل کنند و نباید هم مدعی داشتن چنین ویژگیهایی باشند. آن ویژگیهایی که باعث می شود کسی دانشمند یا استاد بزرگی باشد، با ویژگیهای لازم برای رهبری و هدایت افراد در زندگی عملی وبویژه سیاست، تفاوت دارد. لذا تصادفی است که فردی هم معلم خوبی باشد و هم از خصایص رهبری برخوردار باشد. اگر استادی بخواهد در کلاس درس نقش رهبر را ایفا کند وضعیت وخیمی پدید خواهد آمد. از جنبه دیگر، جدای از اینکه استادان دارای ویژگیهای رهبری باشند یا نه، کلاس درس هیچ امکانی برای اثبات استعداد و قدرت رهبری فراهم نمی آورد. اگر استادی احساس کند که وظیفه دارد نقش مشاور جوانان را برعهده بگیرد و از اعتماد آنان برای این کار برخوردار است، می تواند انسانیت خود را در روابط شخصی با آنها به اثبات برساند. اگر احساس می کند که وظیفه دارد در مبارزه حزبی دخالت کند، می تواند این کار را در خارج از کلاس درس، در اماکن عمومی مانند مطبوعات، جلسات سیاسی، انجمنها یا هر جای دیگری غیر از کلاس درس، انجام دهد. به هر حال، در جایی که مخاطبان و مخالفان احتمالی مجبور به سکوت هستند نشان دادن شهامت خود از طریق موضع گرفتن، کار بسیار ساده ای است. «در کلاس درس، تنها فضیلت، صداقت فکری است».
مقوله «قضاوت ارزشی» متعلق به حوزه فعالیت بیرون از دانشگاه یک استاد است. استاد دانشگاه انسانی است که در جامعه زندگی می کند. او نمی تواند بدون توجه به مسایل جامعه و منازعات فکری درون آن زندگی نماید. او باید درباره شیوه زندگی خود دست به انتخاب بزند و درباره شیوه تربیت کودکانش تصمیم گیری بکند. اینها موضوعاتی مناقشه آمیز هستند که باید درباره آنها تعیین تکلیف نمود.یک استاد تا زمانی که در دانشگاه است باید بعنوان یک «متخصص حرفه ای» بیطرفی پیشه کند و تنها به معیارهای علمی اتکا نماید. اما همین فرد وقتی از دانشگاه خارج می شود می تواند لباس دانشگاهی از تن خارج کند و به مانند یک «شهروند اجتماعی» (نه دانشمند) درباره مسایل جامعه خود دست به قضاوت ارزشی بزند. چنین کاری چگونه امکانپذیر است. سی رایت میلز، جامعه شناس انتقادی، در کتاب بینش جامعه شناختی خود به سه شیوه فعالیت استاد دانشگاه در مقام یک شهروند جامعه اشاره می کند:
۱. دانشمند آزاد: در این حالت، استاد دانشگاه موضوع تحقیق خود را شخصا انتخاب می کند و گزارش مطالعات خود را هم به مردم می دهد و هم به حاکمان سیاسی. او خود را پاسدار عقل و آزادی می داند و استقلال فکریخود را مقابل صاحبان قدرت حفظ می کند. هدف او این است که با اندیشه و استدلال به واقعیتهای جامعه دست پیدا کند و آنها را بطور کامل برای مردم بیان کند. بدین ترتیب، استاد دانشگاه بعنوان یک عضو عقلانی و خودآگاه جامعه با آگاه سازی مردم آنها را به انسانهایی خودآموز تبدیل می کند و در مقابل نیروهایی می ایستد که مانع از رشد عمومی و موجب انحطاط جامعه شده اند، به مقابله برخیزد تا جامعه ای آزاد و عقلانی بسازد.
۲. مشاور حکومتی:در این حالت، استاد دانشگاه در خدمت دستگاه عقلانی دیوان سالار درمی آید. موضوعات و مسایل تحقیق او توسط حاکمان سیاسی تعیین می شود و او بدنبال پیدا کردن راه حل برای این مشکلات بر می آید. ایفای این نقش کار دشواری است بویژه اگر قرار باشد صداقت فکری و اخلاقی حفظ شود و دانشمند بخواهد آزادانه به وظیفه علمی خود بپردازد. چون وقتی مشاور فیلسوف باشد و حاکم قابلیت روشنفکر شدن نداشته باشد آنوقت چنان بعنوان مشاور کمر به خدمت حاکمان می بندند و آنچنان احساس وفاداری می کنند که بی کفایتی حاکم در چشم او مؤثر نخواهد بود.
۳. حاکم سیاسی: در این حالت، دانشمندان خود بطور مستقیم قدرت را به دست گیرند. چون کیفیت سیاستها بستگی زیادی به کیفیت فکری سیاستمداران دارد بر مسند نشاندن حقیقت همان بر مسند نشاندن صاحبان خرد است. چنین نقشی مستلزم ورود استاد دانشگاهی به حوزه مبارزه انتخاباتی برای نمایندگی مجلس یا ریاست جمهوری است که در راه آن باید روزنامه ای منتشر کند یا حتما به میان توده مردم برود.
درمجموع،دولتهای آقایان خاتمی واحمدی نژاد دوآسیب جدی بر رابطه دانشگاه و دولت واردآوردند.
نخست،دانشگاه و دولت خصم یکدیگر شدند. دوم،اصالت دانشگاه ازآنگرفته شدوبه ابزاری درخدمت احزاب واشخاص دولتی درآمد. دولت اعتدال بدنبال بازسازی و بازتعریف الگوی رابطه دانشگاه ودولت است. دراین زمینه،استاد دانشگاه می بایست درداخل دانشگاه چونان یک متخصص حرفه ای باآزادی محدودعمل کندودرخارج ازدانشگاه چونان یک شهرونداجتماعی باآزادی گسترده قلمفرسایی نماید.
در داخل دانشگاه باید به مثابه یک «دانشگاهی»بی طرف باشدو درچارچوب قواعدعلمی اندیشه ورزی کند. کلاس درس جای تحلیل علمی سیاسی است نه سیاست ورزی. درخارج از دانشگاه باید لباس دانشگاهی از تن بدر کند وبه سه شیوه دانشمندآزاد،مشاور حکومتی وحاکم سیاسی درباره مسایل جامعه او مشارکت بورزد. باید بدانیم که از یک طرف، دانشگاه، دانشگاه است، نه حزب سیاسی یا مایملک شخصی اشخاص ذینفوذ.از طرف دیگر، آگاه باشیم که دانشگاه متعلق به این جامعه است و دانشگاهیان هم دل در گرو این سرزمین دارند. دانشگاهیان باید خود را در متن جامعه قرار دهند. دانشگاهیان باید بدانند که آنها چون کرم شب تابی هستند که اگر از پیله خود خارج شوند می توانند به مانند پروانه ای افسونگر در فضای جامعه ایران به گردش درآیند. از پیله کارمند دانشگاه بودن خارج شوید و به عرصه جامعه بازگردید. خواه یک شهروند آزاد باشید، یک مشاور حکومتی یا یک کنشگر سیاسی. جامعه ایران به حضور شما، شخصیت شما و دانش شما نیازمند است. شما به جامعه ایران و مردم آن تعلق دارید. پس به خود واقعی تان بازگردید: به نزد مردم.

دکتر هادی نوری
۱/ ۶/ ۱۳۹۲

پایگاه اطلاع رسانی دیارمیرزا: انتشار مطالب خبری و یادداشت های دریافتی لزوما به معنای تایید محتوای آن نیست و صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای منتشر می‌شود.

Share