بازخوانی نامه یک استاد دانشگاه گیلانی به دکتر نوبخت

مسأله عقب ماندگی گیلان (بازخوانی نامه یک استاد دانشگاه گیلانی به دکتر نوبخت) نوشتار حاضر بازخوانی نامه ای است که در چنین روزهایی از مرداد ماه سال گذشته (۱۷/ ۵/ ۱۳۹۲) خطاب به دکتر نوبخت نوشتم، آن را به ایمیل شخصی ایشان ارسال نمودم و در سایت شخضی خود (وب سایت دکتر هادی نوری) قرار […]

مسأله عقب ماندگی گیلان
(بازخوانی نامه یک استاد دانشگاه گیلانی به دکتر نوبخت)
nooriنوشتار حاضر بازخوانی نامه ای است که در چنین روزهایی از مرداد ماه سال گذشته (۱۷/ ۵/ ۱۳۹۲) خطاب به دکتر نوبخت نوشتم، آن را به ایمیل شخصی ایشان ارسال نمودم و در سایت شخضی خود (وب سایت دکتر هادی نوری) قرار دادم. در فضای پس از انتخابات ریاست جمهوری ۲۴ خرداد ۱۳۹۲ از من برای برخی جلسات پیرامون موضوع توسعه گیلاندعوت شد و از علاقه دکتر نوبخت برای تشکیل سازمان توسعه گیلان سخن گفتند. ابتدا مردد بودم چون فکر می کردم که اراده ای برای انجام این کار وجود ندارد و این تجربه مانند تجربه های دیگر راه به جایی نخواهد برد. به تدریج حساسیت من برانگیخته شد و نسبت به جبران عقب ماندگی گیلان امیدوارتر شدم، چون دیدم این بار گیلان از بازویی قدرتمند در دولت برخوردار است. صحبت از معرفی دکتر نوبخت برای وزارت اقتصاد یا معاونت اولی دولت روحانی بود. کابینه آقای روحانی معرفی شد در حالی که خبری از دکتر نوبخت نبود. در همین اوضاع و احوال، خبری به من رسید حاکی از اینکه دکتر نوبخت در کنج اتاق خود در مرکز تحقیقات استراتژیک نشسته و می خواهد با سپردن امور اجرایی به جوانترها خود به کار پژوهش بپردازد. خبر نگرانم کرد و این نامه را خطاب به ایشان نوشتم تا شاید بر تصمیم ایشان تأثیر افتد. هرچند که یک هفته بعد ایشان به سمت کنونی معاونت ریاست جمهوری منصوب شدند. اکنون دکتر نوبخت جایگاه مهمی در دولت روحانی دارد، استاندار اعتدالی به گیلان آمده و استان گیلان هم به ثبات نسبی رسیده است. با این همه، دغدغه من همچنان همراه من است و می خواهم آن را با مردم گیلان و نیز با آقای دکتر نوبخت به اشتراک بگذارم. دغدغه ای که آن را زنده و جاری می بینم.

* نامه یک استاد دانشگاه گیلانی به دکتر نوبخت *
جناب آقای دکتر محمد باقر نوبخت
اینجانب بعنوان یک جامعه شناس و نیز بعنوان یک گیلانی با شما سخن می گویم. وظیفه یک جامعه شناس بیان علمی واقعیت های جامعه به سیاستمداران است. می خواهم امروز کمی درباره واقعیت های مردمان گیلان با شما سخن بگویم. واقعیت های منطقه گیلان چیزی است که می دانم حداقل شما به خوبی از آن آگاه هستید. در تمامی سالهای گذشته همواره محرومیت منطقه گیلان تحت الشعاع وضعیت اقلیمی آن قرار گرفته است. هر مسئولی که به گیلان آمده با رویی گشاده وضعیت سرسبزی گیلان را پاسخی به مطالبات گیلانیان دانسته است. از وضعیت مناسب استان سخن گفته شده است. بدین ترتیب، در حالی که استان های دیگر گام به گام در جهت تحقق مطالبات مردم خود حرکت کرده اند استان گیلان روز به روز در مسیر عقب گرد حرکت نموده است. در این زمینه به چند تجربه شخصی خود اشاره می کنم.
نمونه نخست، سفر من به شهر تبریز در سال ۱۳۸۶ بود که از عابری جویای آدرس ساعت شهرداری تبریز شدم. به من گفت پس از سومین زیرگذر به ساختمان شهرداری می رسید. جالب بود! سومین زیرگذر! ما که در کل شهر رشت حتی یک زیرگذر نداریم چه رسد به سومینش، چرا؟ جالب تر از واقعیت مادی پل زیرگذر، واقعیت ذهنی و افق دید هموطنان نازنین آذری زبان من بود که در این سالها همواره از محرومیت آذربایجان سخن گفته اند و من چه از طریق ایمیل و چه از طریق دانشجویان تبریزی ام بدان آگاه شده ام. البته من نیز بیکار ننشستم و از سرسبزی و رفاه! استان خودم، گیلان، برایشان گفتم که خب معلوم بود بدان قانع نمی شوند. دلیل قانع نشدن آنها روشن بود: آنها اصلا خودشان را با ما قیاس نمی کردند که قانع شوند. مبنای مقایسه و تعریف محرومیت و رفاه از نظر آنان نه گیلان بلکه استان هایی مانند اصفهان و خراسان بود، و استان گیلان؟ چگونه چنین واقعیتی رخ داده است در حالی که من همیشه در کلاس های درس تاریخ اجتماعی ایران خود از رشت و تبریز بعنوان کانال های ورود اندیشه های جدید به ایران سخن گفته ام و این دو شهر را نگاهداران بحق جنبش مشروطیت در ایران دانسته ام و دلیرمردان مقاومت در برابر تهاجم همسایه! تجاوزگر شمالی مان؟ دانسته ام. اینها که گفته ام واقعیت بوده و مرا خیالی نیست بابت آنها، اما واقعیتی دیگر مرا آزار می دهد: چرا ما گیلانیان چنین عقب ماندیم؟
نمونه دوم، به دو سفر من به شهر نمک آبرود مازندران بر می گردد. بار اول در سال ۱۳۸۴ بدانجا رفتم که تازه در حال ساختن آنجا بودند و جز تله کابین البته هنوز ناتمام آن چیز دیگری در آن مجتمع به چشم نمی خورد. اما وقتی بار دوم در سال ۱۳۸۹ بدانجا رفتم با یک شهرک جدید و مجهز به برج هایی روبرو شدم که بسیاری از آن برج ها در مرکز استان گیلان، یعنی شهر رشت، هم وجود نداشت. وقتی به ساخت و سازهای انجام شده در یک محوطه صرفا کوهپایه ای و به تغییرات انجام شده در حد واسط میان این دو سفر من توجه شود (۵ سال) و آن را با اتفاقاتی مقایسه کنیم که ممکن است بطور همزمان در مجموعه منطقه گیلان، شهر رشت، انزلی و فومن با دو مجموعه توریستی ماسوله و قلعه رودخان رخ دهد، تازه متوجه می شویم که چه بر سر گیلان آمده و ما در این سالها کجا بوده ایم.
نمونه سوم و آخر، به محل کار خودم در گروه علوم اجتماعی دانشگاه گیلان برمی گردد که از حدود اواخر دهه ۱۳۶۰ تشکیل شده و یکی از گروههای باسابقه و قدیمی جامعه شناسی پس از انقلاب می باشد. به تازگی بواسطه دوستی از وضعیت گروه علوم اجتماعی دانشگاه یزد اطلاع یافتم که در سال ۱۳۷۸ تأسیس شده است، یعنی یک دهه پس از تأسیس گروه علوم اجتماعی دانشگاه گیلان. اما جالب است بدانید که یزدی ها بجای گروه علوم اجتماعی صرف، دانشکده علوم اجتماعیدارند با ۳ رشته تحصیلی در مقطع کارشناسی، چهار رشته تحصیلی در مقطع کارشناسی ارشد و یک رشته تحصیلی در مقطع دکتریهستند که البته دومی آن هم امسال در راه است. در حالی که گروه علوم اجتماعی دانشگاه گیلان که من از سال ۱۳۷۵ تاکنون بعنوان دانشجو و استاد در آن عضویت و شناخت دارم (حدود ۱۷ سال)، در تمام این مدت تنها از یک رشته در مقطع کارشناسی و یک رشته در مقطع کارشناسی ارشد برخوردار بوده است. حتی مقطع دکترای مان نیز چندی پیش از دست مان رفت. نمونه یزد دانشگاهی از یک منطقه آب و هوایی خشک است. برای شما دانشگاه مازندران را مثال می زنم که گروه علوم اجتماعی آن دارای چند رشته تحصیلی در مقطع کارشناسی، سه رشته تحصیلی در مقطع کارشناسی ارشد و دو سال سابقه مقطع دکتری بهمراه یک مجله علمی ـ پژوهشی است. اما ما چه؟ ما حتی مجوز مجله علمی ـ پژوهشی را که یک انجمن علمی طبق قرار قبلی به ما داده بود بدلیل رایزنی قوی تر به دانشگاه مازندران و کاشان!! واگذار کردیم. چه چیز عامل این عقب ماندگی است؟ مسأله به کیفیت های فردی اشخاص برمی گردد یا موانع ساختاری؟
در نزد مردمان گیلان، نظریه رایج و مسلطی برای پاسخ بدین پرسش وجود دارد: آب و هوا و موقعیت شرجی گیلان باعث سستی اراده و کرختی طبیعت مردم گیلان می شود که انگیزه پیشرفت را از آنان سلب می نماید. آبشخور چنین دیدگاهی، نظریه شیوه تولید آسیایی است که بطلان آن کار سخت و دشواری نیست. اگر آب و هوا باعث سستی اراده و طبیعت مردمان گیلان می شود پس چرا وضعیت همسایه شرقی ما، مازندران، که در اقلیمی مشابه ما زندگی می کنند، این چنین نیست. برخی دیگر می گویند فاصله مازندران با تهران کوتاهتر است. خب اگر به کوتاهی مسافت است، این مسافت کوتاه شده، نه اینکه بطور طبیعی چنین بوده باشد. تازه مسافت با تبریز و اصفهان و مشهد چگونه توجیه می شود. حتی کافی است به وضعیت توسعه استان اردبیل توجه کنیم. چرا گیلان و مازندران برغم داشتن اقلیمی مشابه از وضعیت توسعه یافتگی متفاوتی برخوردارند. واقعیت این است که پرسش از عقب افتادگی هنوز در میان ما ایرانیان به سنت فکری تبدیل نشده، چه رسد به میان گیلانیان. پس پاسخ های ما عقل سلیمی است نه برآمده از پژوهش های جدی علمی. قصد این نامه هم پاسخ به چنین پرسش های بنیادی نیست، چه ضرورت زمانی و مسایل فوری تری انگیزه این نگارش بوده است. علل عقب ماندگی مردمان گیل هر چه باشد، چه باید کرد؟
پاسخ همه نظریه پردازان توسعه (و نیز اکثریت جامعه شناسان) حول دو محور ساختار و عاملیت انسانی می چرخد. برای توسعه یا باید ساختارها تغییر یابند و یا کنشگران انسانی موتور حرکت فرایندهای ساختاری توسعه باشند. اما نظریه پردازان امروزین جامعه شناسی از این دوگانگی ساختار و عاملیت دست کشیده اند و مانند مفهوم ساختاربندی آنتونی گیدنز بر طبل تلفیق ساختار و عاملیت می کوبند. اساس چنین اندیشه ای این است که ساختار محصول کنش های عاملان انسانی است و کنش های عاملان انسانی هم تحت الزام های ساختاری انجام می گیرند. بر اساس این دیدگاه، هم ساختار گیلان و هم نهاد مردمان آن مسببان توسعه نیافتگی استان هستند. وقتی علت ها مشخص گردند راه حل ها هم آشکار می شوند: تغییر ساختار و تغییر طبیعت مردم گیلان. اما با کدام یک باید آغاز نمود و نقطه شروع تغییر برای توسعه گیلان کدام است: ساختار یا طبیعت گیلانیان. واقعیت تاریخی سالهای اخیر گیلان می گوید که هرچه نشسته ایم هیچ تغییری در ساختار ذهنی و عینی منطقه گیلان و مردمان آن برای حرکت بسوی توسعه صورت نگرفته است. می دانم که مردم گیلان هم در بازتولید این ساختار توسعه نیافتگی گیلان بسیار سهیم بوده اند. با آنها زندگی می کنم و جزوی از آنها هستم. اما آنها هم خود در الزام های این ساختار محصورند. آدم های دارای شخصیت های غیر توسعه گرا که در ساختار توسعه نیافته محصورند نمی توانند موتور تغییر برای توسعه باشند. پس چه باید کرد؟
پاسخ من در مثال غار افلاطون نهفته است. در زمانی که آدم های عادی محصور در سطح تجربه به سایه ها می نگرند و سایه ها را عین حقیقت می پندارند، هستند آدم هایی که زنجیر از تن وامی نهند و روی بسوی آفتاب به مثابه مظهر حقیقت می نمایند و خود منادی حقیقت می شوند، پیامبروار. دست دیگران برمی گیرند تا آنها نیز در گرمای نورِ حقیقت همخانه او شوند: «با من همآوا شوید، اینها که می بینید سایه هایند بر دیوار حقیقت». بله، زیستنی پیامبروار. اما آسان نیست. چنانکه ممکن است اوج او به زیر تبدیل گردد، اعتبارش به سخره گرفته شود و حتی سرنوشتی سقراط گونه هم داشته باشد. با این همه، او سقراط است و ناگزیر به پذیرش سرنوشت سقراطی خود.
زمانه انتخاب است برای مردم گیل و این بار انتخابی دیگر. نوید رهایی از بند سایه ها و سایه بودگی به همهمه موج بودگی در میان قطرات دریا مبدل گشته. مردم از یاری نزدیک سخن می گویند. بله، او یک گیلانی است و همه از این بابت خوشحالند. سرها بالاست، دلها گرم و گام ها قوت یافته. انگار ساختارها هم به تکاپو افتاده اند تا کنشگری شایسته برای تغییر خود بیابند. انتظارها به موج تبدیل شده. تکیه گاهی مهیا گشته. شاید هم دیگر ما هیزم کش هر کس نشویم و برای هر کس نکنیم تجربه های اول را. چه خوش و سرحالند این مردم. انگار خود کنشگران محصور در بند الزام های ساختار گیلان دریافته اند معنای سایه ها و حقیقت را. به تکاپو افتاده اند تا مگر در زنجیره پیوند ساختار و کنشگر گیلان بر آگاهی کنشگران آن مهر تأیید بزنند. سایه ها را بر کنار نهند تا حقیقت فهمیده شود. چشم به روی در غار دارند تا همان از غار رستهِ نورِ آفتاب دیده این بار زنجیر این انسان های دربند سایه بودگی را از سایه گی برهاند و با خود به سرای حقیقت برد. پس انتظارها بالاست. آنها دنبال سقراطی هستند که در کوی و برزن ندای عقل سر می داد و آفتاب حقیقت به دیگران می فروخت.
اما روزها که گذشت سایه ها نیز باقی ماندند. گفتند با ردای وزارت می آید. نیامد. مردم در همهمه خود با هم چنین نجوا کردند: نکند باری دیگر سایه ها پیروز شوند و حقیقت پنهان. گفته شد: او به تأمل در حقیقت مشغول است، به حقیقت بردن کار دیگران است. مردم اما این بار نه به تأمل بلکه به خود حقیقت می اندیشند. تأمل دیگر بس است، خود حقیقت را آنم آرزوست. خطا، دیگر وقتش نیست. سقراطی می خواهند که حقیقت بنماید. زنجیر از پای دربند محصورشان وانماید. دست بر شانه هایشان بساید تا شوق حقیقت در وجودشان موج زند. دیگر بس است. اما سقراط می اندیشد. به چه چیز. به آنچه مردم می اندیشند؟ سقراط ما مسأله دارد: اعتبار یا حقیقت. او از اعتبار خود در هراس است. نکند که مردم ندای حقیقت او را نشنوند. نکند که مردم عادت کرده به سایه ها، تاب حقیقت نداشته باشند. آن زمان، او چه کند. اعتبار از دست رفته و حقیقت حاصل نشده. سقراط ما گرفتار این مسأله است.
مردم اما به چه می اندیشند. مردم از سقراط چه می خواهند. بر دوراهی اعتبار و حقیقت، نظر مردم چیست. تاریخ چه می گوید. پاسخ آن دشوار نیست. سقراط ما سقراط شده، نه به سبب اعتبارش که بسیار چنان دارند. او سقراط شده چون جویای حقیقت بوده. او مردم را ندا در داده و مردم نیز او را سقراط کرده اند و سقراط می کنند. سقراط ما خوب می داند که اگر او امروز مثال سقراط شده، به سبب با مردم بودن است. او می داند که مردم سرمایه سقراط بودن او هستند. پس در دوراهی اعتبار و حقیقت به زمانه تردید:
“سقراط! تو حقیقت را برای مردم باز آر تا آنها تو را به حقیقت تاریخ خود تبدیل نمایند”

ارادتمند شما ـ هادی نوری
پنج شنبه ۱۷/۵/۱۳۹۲
پایگاه اطلاع رسانی دیارمیرزا: انتشار مطالب خبری و یادداشت های دریافتی لزوما به معنای تایید محتوای آن نیست و صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای منتشر می‌شود.

 

Share