خاطره یک شهروند از نماینده ویلچرنشین رشت در مجلس

به مناسبت روز جانباز برآن بودم که مطلبی در خصوص جایگاه والای جانباز در فرهنگ ایرانی اسلامی بنگارم اما وقتی قدری تامل کردم و دست به قلم شدم خاطره نگار دورانی شدم پرفراز و نشیب از همراهی با یک دوست که خواندن آن خالی از لطف نیست: ماچند نفر بودیم. خسته بودیم از فضای سیاسی […]

به مناسبت روز جانباز برآن بودم که مطلبی در خصوص جایگاه والای جانباز در فرهنگ ایرانی اسلامی بنگارم اما وقتی قدری تامل کردم و دست به قلم شدم خاطره نگار دورانی شدم پرفراز و نشیب از همراهی با یک دوست که خواندن آن خالی از لطف نیست:
s646462ماچند نفر بودیم. خسته بودیم از فضای سیاسی و سیاسی بازی. چپ بازی و راست بازی. سیاه و سفید بودن ها. از نردبان شدن و قلاب گرفتن برای اینها و آنها. یا به اختصار آدم کولوته ها. خسته از نبود احزاب و تصمیم گیریهای ناگهانی. نگران و مضطرب از فضای شهری و عصب ماندگی های استانی. ناراحت و سرخورده از تغییرات اتوبوسی در استانداری و انتصاب مدیران نالایق و خانوادگی.
ماچند نفر بودیم که هرگز نخواستیم و نتوانستیم نسبت به مشکلات و ناکاستی های شهرمان، استانمان و کشورمان بی تفاوت باشیم و بگوییم: ((به من چه!!)) (( همه شبیه هم هستند)) و از همین حرفها؛ ما چند نفر بودیم که از چاله چوله و دست انداز به ستوه آمده بودیم. از سر خم کردن نمایندگانمان و سکوت و کم کاریشان. اما اینبار دیگر کسی نبود. از انتخاب های گذشته راضی نبودیم و سر در گم راه پیش رو و ضعف اقتصادی و واگرایی سیاسی و فضای امنیتی شدیداً استوار!!!
ما هفت نفر بودیم. در یک روز زمستانی. در ساختمانی سرد در میدان امام حسین (ع) شهر رشت. یادم است آنقدر سرد بود که بازدم بخار می شد و دستان بی حس. بهمن ماه بود. جمعه شبی در ایام ثبت نام انتخابات مجبس شورای اسلامی. از در وارد شد. با همان لبخند همیشگی. کمی پیر شده بود اما همچنان محکم بود و استوار. قبول کرد دل به دریا بزند. از شرایط با او گفتیم. از کاستی ها گفت. گفتیم همه کاستی ها را با پوست و گوشت و استخوان لمس می کنند. از راهکارها گفتیم. از روشهای کاهش آلام مردم. از حق الناس و جلوگیری از کاهش دست اندازی در بیت المال. او آمده بود. محکم و استوار. گفت من راه نمی روم. گفتیم ما پاهایمان را قرض می دهیم. تو حنجره مردم باش. گفت با چرخ های آهنین ویلچرم از روی دستان غارتگران بیت المال عبور میکنم. آمده ام تا صدای مردم باشم. صدای رنج و برنج. صدای باران و خشکسالی. بدنم را قبلاً فدای کشور و نظام کرده ام؛ پول و ثروت نیاندوخته ام، با خرده آبرویی دارم که در طبق اخلاص می گذارم.
او آمد. جانباز ویلچری دفاع مقدس. یادگار خمپاره و آتش. مدیرکل فداکار بنیاد شهید و استاد مهربان دانشگاه. با لبخندهای خاص و اخم های ویژه اش که دردش را پشتش پنهان می کرد. در راهی پر پیچ و خم و سخت و با تاسی از جانباز شهید کربلا.
حالا بیش از دو سال از آن روزها می گذرد. نطق های آتشینش لرزه بر اندام دست اندازان بر بیت المال انداخته و هوشمندی و صلابتش نماینده ای خاص از او ساخته و چرخ های ویلچرش در مسیرخدمت به مردم دیارش چرخیده. حالا دیگر رشت نماینده ای دارد که جیبش پر از رفاقت و مهربانی است و کلامش همدلی و همراهی، همراهانش مردمان دریا دلند و هم سنگرانش فرزندان دلاور مردان دیروز. مردی از دیار باران؛ یادگاری از نسل شهدا و علمداری از جنس کربلا. نشان هایی که همه و همه از تولد مدرس جدیدی در مجلس خبر می دهد.

غلامعلی جعفرزاده ایمن آبادی